» آخرین مطالب :
قال رسول الله (ص) : إنی بعثت لأتمم مکارم الأخلاق:

تصوف و تشیع

تصوف و تشیع: از جمله دعوی های شیعیان و سایر مسلمین در امور اهل بیت است که در آن امامت را ادامه دهنده راه پیامبر می داند که در تمام امور رهبری جامعه را در دست دارد و بدلیل داشتن علم وسیع و عصمت هیچ وقت دچار اشتباه و گمراهی نمی شوند. اما بعد از پیامبر و تشکیل شورای (کودتای) سقیفه و غضب حکومت توسط خلفای راشدین جمله معروف (حسبنا کتاب الله) بوجود آمد تا قرآن را بهانه ای برای کنار گذاشتن اهل بیت پیامبر (ص) قرار دهند. در حالی که قرآن ناطق همانها می باشند و تنها مفسران راستین قرآن هستند. و مانع کجروی هایی می شوند که به دلیل برداشتهای اشتباه از قرآن است. اقطاب تصوف که برای خود تشکیلاتی در خانقاه درست کردند و با میل خود احکامی صادر می کند و در بسیار مواردی صحبت های ضد دینی خود را بیان می کنند برای خود شأن و مراتبی قائل می شوند که جایگزینی برای امام در دین مبین اسلام(تشیع) می باشد. که حتی پا را از این هم فراتر می گذارند. و البته از همان ابتدا هم امامان معصوم با این فرقه مرموز و گمراه مخالفت می کردند و علما و روحانیون شیعه نیز به پیروی از آنان تصوف را راه گمراهی می دانستند. و از این رو نفوذ این روش ها و تفکر در شیعیان به کندی صورت گرفت. اما درویشانی که شیعیان را شیعه امامان یافتند با تظاهر به ولایت و دم زدن از امامت زمینه های ورود به جامعه شیعی و جذب شیعیان به درون خانقاه های خود و کنار زدن علمای شیعه را بوجود آوردند. و سران این دسته نه تنها خود را شیعه می نامیدند بلکه همواره سعی می کردند خود را به اهل بیت و نوادگان و سادات حضرات معصومین منتسب کرده و حتی خود را امام زاده جا بزنند. نعمت اله کرمانی بنیانگذار سلسله نعمت الهی خود را از نوادگان امام باقر(ع) می خواند. و شیخ صفی الدین اردبیلی سر دودمان صفویان را که نقش اصلی را در رونق صوفی گری در ایران بر عهده دارد را از فرزندان امام موسی کاظم می شمرند در حالی که وی نه شیعه بوده و نه سید و نه عرب که دارای مذهب بنی شافعی و کردنژاد بوده و معلوم نیست که شیوخ صفوی در چه تاریخی شیعه شده اند. البته چندان تعجبی ندارد چون اهل تصوف خود را در قالب دین بیان نمی کنند و همراه مسلک خود را پی گیری می کنند چنانچه شمس تبریزی به یک مسیحی رومی که از مریدان وی است می گوید به فرنگ برود و در آنجا حلقه ای از مریدان را بوجود آورد و آنان را هدایت کند! این خاندان یا ظاهر شیعه خود سعی کردند که مردم را از پیروی از علما (که در عصر غیبت و عدم حضور متجلی امام عصر(عج) منعکس کننده نظرات ائمه اطهار می باشند) بازدارند و پیرو قطب و مرشد نماید. همچنین مسلک تصوف را جایگزین مکتب شیعه و آموزه و احکام آن سازند. و مومنین را همانند رهبانان مسیحی به گوشه نشینی و اذکار خشک و ظاهری بدور از مسئولیت های اجتماعی و سیاسی وا دارند. و بدین وسیله خود را بر تمام امور جامعه غالب نمایند و با دین کار دلخواه خود را انجام دهند. و اگر پادشاهان صفوی توسط علمای شیعه کنترل نمی شدند آنها اسلام و میهن را یکجا سودا می کردند. در این ایام آمد و شد خارجی ها (اروپاییان) به ایران افزایش می یابد. در خاطرات مستر همفر برای جهل مردم و تسلط به آنها چنین سفارشاتی نقل می شود. گسترش همه جانبه خانقاه های دراویش و تکثیر و انتشار کتب و رساله هایی که مردم را به روی گردانی از دنیا و مافیها گوشه گیری و مردم گریزی سوق می دهد مانند احیاء العلوم غزالی، مثنوی مولوی و کتابهای ابن عربی و … همچنین نگهداشتن مردم در جهل و بی خبری جلوگیری از تاسیس مراکز آموزشی و تربیتی از هر قبیل ایجاد مانع در راه چاپ و انتشار، آتش زدن و زدن و جمع آوری کتابهای عمومی و برحذر داشتن مردم از فرستادن کودکان به مدارس دینی و وارد کردن اتهام علیه مراجع و علمای بزرگ. بنابراین ما می توانیم تصوف را یک پایگاه دشمن در ممالک اسلامی بدانیم چنانچهن اولین خانقاه هم به دست یک نفرترسا در شام ایجاد شد. عرفان و تصوف: عرفان حقیقی از متن قرآن و احادیث و سنت پیامبر و اهل بیت است چنانچه امام باقر(ع) می فرمایند. “تنها کسی خدای عزوجل را می شناسد و پرستش می کند که هم خدای را بشناسد و هم امام از خاندان ما را و هر کس که خدا و امام از خاندان ما را نشناسد غیرخدا را نشناخته و عبادت کرده و این چنین مردمی به خدا گمراه می باشند.” اولین درجه و مقدمه عرفانی شناخت امام زمان (ع) است چنانچه پیامبر (ص) فرموند: کس که بمیرد و امام زمان خود را نشناسد به مرگ جاهلی از دنیا رفته و بر اهمیت این موضوع منابع بسیاری تاکید دارند مثل: شرح مقاصد قفقازانی، جواهر المضیه ملاعلی قاری حنفی مسائل الحسون فخر رازی و … که جمع این کتب معتبر دنیای اسلام (شیعه و سنن) از ۲۰ فراتر می رود. و حجج الهی وسیله شناخت و هدایت مردم می باشند و به گفته امام کاظم (ع) دو نوع حجت برای مردم وجود دارد. حجت های ظاهری که همان رسولان و ائمه می باشند و حجت ها و راهنمایان باطنی که عقل ها هستند. و در راه رسیدن به عرفان تبیعت از حق باید نمود و عقل نیز تابع حق باشد و از آن اطاعت نماید. که امام حسین (ع) فرمودند: ” عقل به کمال نمی رسد مگر در پرتو تبعیت از حق” پس انسانی حق مدار که در راه حق حرکت می کند به مراتب عرفانش اضافه می شود. اما عارف نمایان که عشق را جایگزین عقل نموده و احادیث جعلی فراوانی در تعریف عشق و عاشقی در آثار خود ذکر می کنند و خود را تافته جدا بافته از مردم دانسته که باید همگان در برابر آنان زانو زده دستبوسی نمایند. در حالی که امیرالمومنین (ع) انسان را وقتی بالاتر از فرشته می داند که عقل را غالب و تمایلات سرکش نفسانی را مغلوب عقل نماید. اگر عرفان و شناخت خدا را از راه قلب را در نظر بگیریم باید در این زمینه هم، راهنمایانی داشته باشیم تا دچار گمراهی عرفان نمایی نشویم. که در واقع سرابی از عرفان می باشد و انسان دچار توهمات وحشتناکی می نماید که انسان عاقل هرگز تصور آن را نمی کند. مانند برخی بزرگان تصوف که خود را برتر از پیامبر و ائمه می دانند و خود را تجلی خداوند و یا شریک او معرفی می نمایند و گاهی کتاب های شعر و داستان خود را برتر از قرآن می دانند. این عرفان همواره مورد انتقادات علمای اسلام و تشیع می باشد و آنرا راه گمراهی می دانند. ابتدای تصوف و واژه صوفی عده ای واژه صوف را به اصحاب صفه نسبت می دهند تا صوفیه و خانقاه را به زمان پیامبر نسبت بدهند. که در این صورت این کلمه باید صفی نامیده می شد. اما واژه صوف به معنی پشم است و علت این نامگذاری برای تصوف آن است که این گروه کسانی هستند که لباس پشمینه بر تن دارند و کلمه تصوف به معنی پشمینه پوشی است. و آنان ادعا می کنند که پیامبر همواره (در زمستان و تابستان) لباس پشمینه بر تن می نموده و خود را اقتدا کننده به آن حضرت می دانند. این در حالی است که پیامبر از تمام لباس هایی که مباح بوده استفاده می کرده و از امام علی (ع) نقل است که “جامعه بافته از پنبه بپوشید زیرا آن لباس پیامبر‌(ص) بوده و لباس ما نیز می باشد.” و از امام صادق می باشد که کتان از پوشاک انبیا می باشد و گوشت بر بدن می رویاند. این روش لباس پوشیدن را از سنت پیامبر می توان در خصال شیخ صدوق، کافی شیخ کلیمی،سنن النبی شیخ علامه طباطبایی و … یافت در زمان پیامبر صوفیه وجود خارجی نداشت و در قرن بعد ایجاد شد. و نخستین کسی که نام صوفی بر آن نهادند عثمان بن شریک بوده که اهل کوفه بود و کنیه ابوهاشم داشت و در قرن دوم می زیسته و در منابع صوفی نیز به آن اشاره شده است چنانچه منصور علیشاه ( از شیخ گنابادی)، می نویسد اولین کسی که به رنج افتاد تا عراده صوفی به راه افتد ابوهاشم کوفی بود. و از برخی منابع صوفی نیز به اعتراف نقل است که امام صادق (ع) آنها را قبول نداشته و از ایشان راجع به ابوهاشم کوفی پرسیدند و آن حضرت فرمودند: بدرستی که ابوهاشم کوفی فاسد العقیده بوده و او کسی است که روشی را پایه گذاری کرده که به آن تصوف گویند و آنرا پناهگاهی برای عقیده ناپاک خود قرار داده » ابن خلدون نیز می نویسد لفظ صوفی و صوفیه در اثنای قرن دوم پدیدار شده است. اما تصوف و ریشه های آن در واقع تلفیقی از تفکرات یهودی، نصارا، هند و بودایی و … با اسلام است و این مخلوط نامتناجس آنچنان با هم ترکیب شده که امکان تشخیص آن بخش غیراسلامی نیز برای عموم افراد سخت است به حقیقت تصوف مأخوذ از مذهب بودا، کشیش های مختلف هندی، فلسفه افلاطونی و فلوطینی و بخشی از دستورات رهبانیان مسیحی و یهودی است که با چاشنی توجیهات اسلامی در هم آمیخته شده و بر آن برچسب عرفان اسلامی می زنند. رضا علیشاه گنابادی(قطب معروف سلسله نعمت اللهی) تلاش می کنند که آنرا توجیح کند می نویسد: « تصوف عبارت است از روح استکمال و سلوک به سمت خداست که از دستورات پیامبران و جانشینان آنان در هر زمان سرچشمه گرفته و از افعال و احوال پیغمبر خدا و اخبار معصومین ظهور یافته و هیچ ادعایی از خود ندارد و آنچه دارد از نبوت و ولایت و از معادن علم و حکمت و منبع وحی است که از خاندان عصمت و طهارت رسیده‌» حال در این مورد سوالاتی بین می آید که به شرح زیر است که ۱- چرا روح استکمال تصوف! به جای دین مبین و کامل اسلام که آخرین دین الهی است از ادیان قبلی گرفته شده که یا در دین بودن آنها و آسمانی بودنشان شک است مثل بدوایا یا در خالص بودن و مبری بودن از انحرافات و دستبرد بزرگان آن دین نمی توان دفاعی از آن نمود. بنی اسرائیل که پیامبران خود را یاری نکرده و حتی در کشتن بسیاری از آنها همکاری می کردند. یا مسیحیت که دارای ۴ کتاب انجیل است که این کتاب نیز از طرف خدا نبوده و سخنان حضرت عیسی روح الله می باشد. ثانیاً: در احادیث از معصومینی که در این باب تصوف است ایشان جملگی آنها را مطرود می کنند و عقاید آنها را فاسد می دانند پس چگونه از احوالات آنها ظهور و بروز و نشات یافته؟ ثالثاً: چه کسی گفته که بزرگان تصوف هیچ ادعایی از خود ندارند؟ می توان به چند مثال از این بزرگان استناد کرد که چگونه ادعاهای ایشان در مخالفت با عقاید معصومین است. ۱- حسن بصری که از طرف امام علی‌(ع) سامری امت نامیده می شود. ۲- حسین منصور حلاج: که در توقیعی از امام زمان (عج) مورد لعن قرار می گیرد. که وی روزی مشغول نوشتن بود. و از او می پرسند که چه می کنی گفت با قران معاضدت می کنم. امام خمینی هم وی را فردی بی معرفت به توحید معرفی می کند. ۳- بایزید بسطامی که مقام خود را برتر از مفام پیامبر اسلام می داند. ۴- سفیان ثوری که مستقیماً بر امام صادق‌(ع) اعتراض می کند همچنین امام باقر هم وی را صد عن سبیل الله می نامد. ۵- محی الدین ابن عربی که خود را بی نیاز از شناخت امام زمان دانسته و همه چیز را عین خدا می داند و و ولایت ظاهری و باطنی برای افرادی چون معاویه و متوکل عباسی قائل است. از انبیاء امتحان توحید می گیرد و مقام صحابه را بالاتر از امیرالمومنین می داند. در این باب به همین موارد اکتفا کرده و می گذریم اما همینقدر می توان گفت که تقریباً تمام بزرگان اهل تصوف سخنانی بی پایه و اساس اینچنینی دارند که نشان از خصومت یا حداقل جهل و نادانی ایشان را نسبت به دین مبین اسلام و آمیزه های اهل بیت می باشد. با کمی مطالعه و تفکر می توان به این مهم رسید که اصولاً تفکر این گروه خود را متعلق به اسلام و حرکت در چهارچوب اسلام نمی داند و هیچ الزامی به رعایت دستورات شرع ندارند و شعار معروف آنان این است که وقتی به حقایق می رسید شریعت باطل می شود (اذا ظهرت الحقایق بطلت الشرایع) که این سبب جهل وگمراهی می شود. آقای نورعلی الهی مبدا فرقه اهل حق می نویسد: مرام ما ،‌آخرین مرام است و تا قیامت هر وقت اسمی از دین بیاید همین است، من آنچه بدرد دین بخورد از تمام ادیان جوهر کشی کردم و گفته ام از دستورات و احکام و … که بدرد دینی نمی خورد حذف کنند. انحرافات تصوف وحدت وجودیکه اعتقاد دارند ذات خداوند هم قدیم است و هم عادت هم ظاهر و هم باطن هم خالق و هم مخلوق و هم عالم و معلوم و مرید و مراد و هم قادر و مقدور و شاهد و مشهود و و متکلم و مستمع و… است. محی الدین ابن عربی که شیخ اکبر و رئیس عرفا و پدر به عرفان اسلامی است در کتاب فتوحات مکیه جلد ۲ صفحه ۴۵۹ می نویسد منزه است کسی که ظاهر و آشکار نمود اشیاء را و اوخود همان اشیاء است» و در خصوص الحکم صفحه ۸۵ می نویسد: با مشاهده خداوند خود را می بینیم چون ذات ما عین ذات اوست و مغایرت و تفاوتی میان ما و او نیست مگر از نظر تعیین و محدودیت و اطلاق و خداوند با مشاهده ما خود را می بیند چون ذات او با شخصیت پذیری ما به صورت ما ظاهر می شود. همان منبع ص ۱۴۲ « غیرخدا چیزی را پرستش نمی شود چون غیری در وجود نیست!! » البته چون در تصوف عقاید بسیاری چون فلاسفه در آن دخالت کرده می بینیم از آن ما که حکیم ملاصدرا مجذوب فلسفه شده است در مواردی از حکمت متعالیه خویش وجود وحدت را پذیرفته است و بعلت پیروی از مرام های غیر اسلامی درباره مبداء دچار چنین اشتباهاتی شده است. در حالی که نباید پذیرفت که جهان هستی طبق فرضیه فلاسفه ساخته شده است. لذا درباره کتاب معاد اسفار ملاصدرا وقتی از علامه طباطبایی پرسش می شود می گویند به نظر بنده آنرا نخوانید چون شبهاتی بر آن وارد است. اما شعرای بزرگ و نامی تصوف بسیار به آن پرداخته اند. مولوی در شعر معروف خود که ابتدا و انتهای آن این است. هر لحظه به شکلی بت عیار برآمد دل برد و نهان شد هر دم به لباس دگر آن یاد برآمد گه پیرو جوان شد رومی سخن کفر نگفته است و نگوید به منکر نشویدش کافر شد آن کس که به انکار درآمد از دوزخیان شد که در این شعر می گوید خداوند هر دفعه به شکل در زمین ظاهر می شود یکبار بت، یکبار به شکل حضرت عیسی تسبیح کنان و بار دیگر به شکل یوسف و موسی و صالح و یونس و او بود که به صورت منصور حلاج می گفت اناالحق و بنابراین رومیان هم کافر نمی باشند. شیخ محمود شبستری می گوید: وجود اندر کمال خویش ساری است تعیین ها امور اعتباری است/ امور اعتباری نیست موجود/ عدد بسیار و یک چیز است موجود. عطار در تذکره الاولیا صفحه ۱۶۰ می گوید هستی که بود ذات خداوند عزیز اشیاء همه در وی و وی در همه نیز از این دست سخنانی بسیار گفته شده و آنان کلمه لااله الا الله را به لا موجود و الا الله و لا موثر فی الوجود و الا الله تغییر داده اند. حال خاستگاه آن غیراسلامی است و این سخن یونانیان و هندویان و زرتشتیان می باشد. از جمله برمانیدس و شاگرد آسیوفان و همچنین فالوطین پایه گذار عرفان مسیحی می گوید « او کل اشیاء است و نسبت دادن علم و ادراک به خداوند منافی توحید می باشد زیرا سوای او چیزی نیست» هندویان صوفی مسلک ویدانیتانند می گویند: جهان شعبده حق است و خدا هر دم به صورتی برآید سپس به لباس دیگر ظهور می کند. از ذره تا خورشید عین ذات مقدس اوست. فرقه سوم زرتشتیان (جمشا بمیان) می گویند: جهان در خارج وجودی نیست و هر چه هست همه ایزد است. حال آنکه قرآن به کرار این تفکر را رد می کند. در سوره توحید می فرماید پروردگارتان هرگز همتا و شریکی ندارد. و در جاهای مختلفی می گوید چیزی همانند خداوند نمی باشد. در سوره مومنون ۹۱ می فرماید خداوند متعال منزه است از انچه که توصیف می کنند. در آموزه های توحیدی که از چهارده معصوم نقل شده خداوند را یکتا و بی مانند می خوانند و ما را از تحقیق در ذات او نهی می کنند. جالب آنکه برخی از دانشمندانی نیز به آن معترفند و انیشیتن می گوید: در عالم مجهول نیروی عاقل و قادری وجود دارد که جهان گواه وجود اوست. آنچه من از خدا تصور می کنم همین عالم و یقین به وجود یک نیروی عاقله ای بالاتر از خیال و وهم هاست. فردی نزد امام صادق گفت : الله اکبر و امام فرمودند خداوند از چه بزرگتر است و ی گفت از همه چیز بزرگتر است و امام گفت وی را محدود ساختی و باید می گفتی خداوند از هر چه که توصیف شود بزرگتر است. حلول مسیحیان اعتقاد داردند که خداوند در حضرت مسیح حلول کرده و به تثلیث رسیدند. در حالی که سه گانه پرستی انحرافی بود که به مرور ایجاد شد. و ویل دورانت هم آنرا اصلی نمی داند. و قرآن می گوید ما پیامبران را برای پرسش خداوند و بندگی او فرستادیم تا از اطاعت طاغوت نجات یابند. از امام باقر روایت شده چنانچه خداوند حلول یا اتحادی یا بشر داشته باشد وی محدود شده و دیده می شود. اما متصوفه به حلول اعتقاد دارند معروفترین حلول ها را می توان نسبت به حضرت امیرالمومنین مشاهده کرد وی را خدا می نامند که علی الهی و اهل حق نام دارند. باز مشاهده می شودکه گاهی اقطاب در کنار سخن پر از هجو و هزل خود گاهی خود را نایب امام و گاهی امام گاهی پیامبر و گاهی هم خداوند معرفی می کنند که یعنی خداوند در آنان حلول کرده. تناسخ یعنی اینکه روح انسان بعد از مرگ و خروج از بدن به موجود دیگری تعلق می گیرد که ۴ مرحله دارد. ۱- مرحله نسخ: روح انسان بعد از مرگ به انسانی دیگر تعلق می گیرد. ۲- مرحله مسخ: روح انسان بعد از مرگ به حیوان تعلق می گیرد. ۳- مرحله فسخ: روح انسان بعد از مرگ به گیاهی دیگر تعلق می گیرد. ۴- مرحله رسخ: روح انسان بعد از مرگ به جمادات تعلق می گیرد. و عده ای اعتقاد دارند که روح انسان بعد از مرگ به جمادات سپس به گیاه و بعد به بدن حیوان سپس به بدن انسان وارد می شود. البته این اعتقاد به تناسخ از فلاسفه هندی، یونانی، بودایی نشئت می گیرد و به تصوف راه پیدا می کند. و انگیزه آن می تواند به شرح زیر باشد: ۱- انکار معاد در پوشش نوعی اعتقاد به معاد ۲- توجیهی برای افراد ناقص که از جنبه روانی تمکینی است. ۳- سکوت در برابر ستمگران تاریخ با این توجیح که شما قبلاً در دنیا بوده اید ظلم و ستم بسیار انجام داده اید اکنون که دوباره بازگشتید توسط ظالمین پاک می شوید. سرانجام هر ذی روحی مظهر و جامه روح دیگری است از ماقبل و انسان باید هزار بار متولد شود تا در هزار و یکمین بار بهشتی یا جهنمی شود. از نکات جالب اینکه نور علی الهی مبدع فرقه اهل حق می گوید پدر من سید نبود و من سید هستم .(آثار الحق جلد ۲ صفحه ۲۲۷) بر حق دانستن تمام فرق (صلح کل) از عقاید متصوفه اینکه تمام فرق را بر حق دانسته و اختلاف آنها را تفاوت ظاهری می داند و آنها را نردبانی برای عروج انسانی معرفی می کند که بعد از عروج بدونه کوچکترین وابستگی رد می کنند. تمام ادیان و مذاهب یکسانند و هیچ یک بر دیگری ترجیح ندارد. از نظر صوفی دیانت اسلام بابت پرستی یکسان است و کعبه و بتخانه و صمد و صنم یکی است و حق و باطل و کفر و ایمان و فرعون و موسی و ابلیس و آدم و علی (ع) و معاویه یکی است. محی الدین ابن عربی برای امیرالمومنین و معاویه و عمر و ابوبکر و متوکل عباسی و … ولایت ظاهری و باطنی قائل است (فتوحات مکیه جلد ۲ صفحه ۶) آقای عبدالکریم سروش با نوشتن کتاب صراط های مستقیم طرز تفکر فوق را به نام پلورالیسم زنده کرده و آنرا به خدا نسبت می دهد که اولین کسی که بذر پلورالیسم را کاشت خود خدا بود که پیامبران فراوانی فرستاد و بر هر کدام به گونه ای ظهور کرد و بر ذهن هر کدام تغییر نهاد و چنین بود که کوره پلورالیسم گرم شد. باید متذکر شد که این آقایان به آیات بسیاری که افراد گمراه را معرفی می کنند. بی توجه هستند و نیز باید توجه داشت که در کتب آسمانی نام پیامبران بعد از خود از جمله آخرین پیامبر آمده که نشان از یک حقیقت و یک مقصود در نهایت تمام این فرستادگان وجود دارد و آن آخرین دین می باشد. بنابراین هرگاه در قران به ضل و ضلاً و آیاتی که هم خانواده باشد در مورد گمراهان و هرگاه به صراط مستقیم و هدایت رسیده باشیم در مورد ره یافتگان است که این تکثیر گرایی را باطل می کند. البته در پلورالیسم دینی دو بحث عمده وجود دارد که در فهم یا خود دینی است. تکثر گرایی در فهم دینی اعتقاد به برداشت های مختلف از دین یا قرائت های مختلف آن است تکثرگرایی در خود دین: که خود ادیان راههای مختلفی هستند که انسان را به حقیقتی واحد می رساند. در حالیکه از نظر قرآن یک دین است که بر حق است به دو دلیل ۱- دین اسلام و آخرین دین و کامل ترین آن است و ۲- در ادیان دیگر به گواهی تاریخ هم انحرافات بسیاری رخ داده است. در سوره آل عمران ۸۵: هرکس غیراسلام دین دیگری را بپذیرد پس هرگز از وی قبول نمی شود و وی در آخرت از زیانکاران خواهد بود. قابل یادآوری است که آغاز اسلام با بعثت انبیاء شروع شده و تا پیامبر خاتم ادامه یافته و به ولایت امیرالمومنین کامل گردیده است. و پیامبر در غدیر بعد از خطبه معروف فرمود:الله اکبر، الله اکبر بر اکمال دین و اتمام نعمت های الهی و رضایتمندی خداوند به رسالت من و ولایت علی‌(ع). که در کتب مشهور اهل سنت برای مثال: تفسیر الدر المثتور سیوطی، بدایت و نهایت ابن کثیر، مقتل الحسین‌(ع)، قطب خوارزمی، تفسیر روح المعانی علامه عالوسی و …. که ۱۷ کتب معروف اهل سنت است آمده. در ضمن حدیث افتراق نیز به تواتر از پیامبر نقل شده که قوم یهود هفتاد و یک فرقه است که یک فرقه نجات یابد و بقیه هلاک هستند و مسحیت هم هفتاد و دو فرقه اند و همگی به جز یکی هلاکند و امت من هم هفتاد و سه فرقه می شوند که همگی به جز یکی هلاکند. ابن حدیث خود به تنهایی آب بر سر این تفکر می ریزد و آنرا می شوید. نجم الدین کبری فرقه اوسیه می گوید: چون لااله الاالله گفتی در غور محمد (ص) در آ که محض معرفت است زیرا معرفت بعد از شناختن حقیقت پیامبر تمام می شود چون محمد ظهور ذات خداست و ذات حضرت کل می باشد و تحقیق در آثار نجم الدین کبری ص ۱۸۵ و ص۱۸۶ و در این مورد است که شبلی شهادت را رد می کند و می گوید هرگز چیزی جز خدا نمی بینم (شرح شطحیات ص ۵۸۲) و مشابه این حرف را از تقریباً تمامی متصوفه مشاهده می کنیم از جمله ابوسعید ابوالخیر و منصور حلاج و عطار و عبدالقادر گیلانی و … شهاب الدین می گوید: چون سالک به ریاضت مشغول شود متصف به صفات حق می شود حق در وی متجلی می شود و دار فانی می گرداند و بنده که از فنا باز آید خود را حق بیند و بر جمیع معلومات احاطه می یابد. بطلان شریعت صوفیه بر این اعتقاد است که بعد از مدتی که به شریعت عمل می کند به طریقت می رسد و شریعت از دید او ساقط می شود. و عارف بزرگ آقای میرزا جواد تهرانی نظر صوفیه را چنین منتقل می کند: به طور کلی و ظواهر شریعت و اعمال صوری در چشم صوفی ارزش ندارد زیرا اعتقاد وی بر این است که تا وقتی می تواند مستقیماً پیرو مسلکی که از خدا فیض می شود بود چرا دقت خود را به ظواهر هدر دهیم. جالب اینکه این بخاطر اعتقاد به حلول خداوند در سالک و فانی بودن او در خدا بوجود آمده و به جایی می رسد که کفر و ایمان در یک حکم است. ابوعبدالله محمد بن کرام رئیس فرقه کرامیه می گوید: گناهان از زنا، لواط و استماء و شهادت دروغ و اغلام با پسرا ن چه آشکار و چه نهان رواست به جز خمر که پنهان و آشکار نتوان خورد که آبروی مردم را بریزد پس جمله کبائر را بر شما حلال کردم. ملا گنابادی می گوید: پس از یقین عبودیت نیست و ربوبیت است و تکلیف وجود ندارد. (صالحیه، حقیقیه ۴۱۱) شیخ لاهیجی می گوید: چون بنده دل را پاکیزه کند و به نهایت دوستی خدا برسد دیگر تکلیفی ندارد و اگر گناهان کبیره مرتکب شود به جهنم نرود و فکر کردن او عبادت است و نیازی به عبادات ظاهری ندارد. (شرح گلشن راز ص ۳۰۲) جالب اینکه خود متصوفه نیز به آن معترفند و مهدی توحید پور مصحح نفحات الانس فی حضرات القدس در مقدمه نفحات جامی ص ۱۴۱ چنین می نویسد: اصول طریقت تصوف در بسیاری موارد با قوانین اسلام معارض است. ابوسعید ابوالخیر: اولین مرحله تصوف آن است که دوات ها را مهر کنی و دفتر را پاره و علم و دانش را فراموش کنی. آنها عبادتگران و متشرعین به اسلام را اشخاص بی معرفت معرفی می کنند، خود را مقرب ترین افراد به خدا دانسته و نتنها از امامان پیروی نمی کنند برخی مانند مولوی قیام امام حسین را رد می کنند و قبول ندارند.( مثنوی دفتر سوم اشعار ۸۳۱ و ۸۳۲) و دشمنان خدا و رسول خدا و ائمه را اولیا اله معرفی می کنند. و لعن کننده به آنان را نهی می کنند. ادعای اقتدای پیامبر در نماز به شیخ خود دارند. آنانکه خود را تجلی حق می دانند خود را نیز سبب نجات و شفیع گناهکاران می دانند. در احوالات برخی مشایخ خود شعبه ی صدای قرآن از سینه هنگام خواب را نقل می کنند. خانه ها و اماکن خود را وقف رقصیدن می کنند. و حتی برای گربه خود هم کراماتی قائل هستند (گربه درویش فرج زنجانی مرید ابوالعباس نهاوندی که با بو کردن افراد کافر را از مومن تشخیص می دهد و در نهایت با ایثار جان خود عده ای از درویشان را نجات داد). ترک گناه را گناه می دانند. (ابن عربی) آنها برای رضای خدا کارهای عجیبی انجام می دهند مثلاً خود را از همه مردم جدا می کنند، می رقصند، ریاضت های زیادی انجام می دهند برخی هم توسط شیطان کمک می شوند مانند شبلی، آنان گناه مکرر را به پیامبران نسبت می دهند (چون بت بر حق است) جالب آنکه برای برآورده شدن حاجات مریدان گاهی دستورات وحشتناکی می دهند. مانند شیخ حسین دهه دهه که دستور بول کردن بر روی قبری را می دهد و آنانکه عقاید سنی دارند گاهی بزرگان خود مانند عمر را نیز معصوم می دانند. چیزی که خود عمر هم ادعای آن را نکرد. و در جای اول و دومی را در وزیر پیامبر معرفی می کنند. آنها خود را هلاک کننده عاد و ثمود می دانند و برخی شیوخ آنها به نوزدان شیر می دادند و از پستان خود برخی چهره و ماهیت خود را تغییر می دادند و هر وقت که در خطر بودند به شکل حیوان یا افراد دیگر در می آمدند. آنان خود را یگانه راه هدایت می دانند و صاحب اختیار مریدشان می دادند و بر مریدانشان اوامر خود را واجب می دانند و لازم الاطاعت می باشند حتی در مواردی که با شرع هم مخالف باشد باید انجام شود مایه مباهات خدا می دانند. و در احکام دینی کاملا سلیقه ای کار می کنند گاهی نماز را کم یا زیاد می نمایند باران روی سر برخی آنها نمی بارد، ابوبکر اسکاف می سال اقطار نکرد و ابن طریقه عمل کردن مشایخ به اسلام پرواضح است که فقط برای جذب ساده لوحان و اخاذی و استثمار و به بند شاخه ی آنها می باشد. خانقاه و مسجد در اسلام پایگاه و مکان اجتماعات و مکان این مومنان مسجد است. و خداوند مومنان را برای عبادت به آن دعوت می کند و دارای قداست کرده و برای آباد کردن این پایگاه چه با وسائل و زینتها و چه با حضور گرم و روح سرشار از معنویت مومنانی تاکیدات بسیار دارد و پاداش هایی در نظر گرفته و بالعکس برای کسانی که سبب ویران و خالی ماندن مسجد از مسلمین شوند و آنها را بعنوان دشمن و کافر و منافق در نظر می گیرد. و اصولاً یکی از راه های شناخت مومن از منافق مسجد می باشد که پیامبر فرمود: ( مومن در مسجد چون ماهی در آب است و از آن لذت می برد و منافق در مسجد مانند پرنده ای در قفس می باشد) . همچنین (رفت و آمد به مساجد رحمت است و خودداری از آن نفاق می باشد). (مساجد باغهای بهشت هستند). (مساجد خانه های افراد با تقواست و هرکس مسجد خانه اش باشد راحت و آسایش و عبور از صراط را ضمانت می کند). همچنین امیرالمومنان می فرمایند (مساجد بهترین قطعات زمین هستند و با ارزش ترین افراد کسانی هستند که قبل از همه به مسجد آمد و اخرین کسی باشند که از آن بیرون می رود). از همین مقدار که گفته شد در باب مسجد اکتفا می شود که سخن بس بسیار است. و اگر هر چیز به ظاهر دینی در مقابل مسجد قرار بگیرد خود سمبل مبارزه با دین می شود مانند مسجد ضرار که پیامبر دستور خراب کردن آن و تبدیل آن به زباله دانی می کنند چون قصد آن ایجاد تفرقه بین مسلمین است. این پایگاه هرگاه ضعیف شود خسارات جبران ناپذیری به اسلام وارد می شود بنابراین از جمله اهداف استعمارگران ویرانی مسجدهاست که با تبلیغات خود همواره انجام می دهند. تا دیگر مومنین در یک مکان جم نشود و در مورد مسائل مهم با هم صحبت کنند. مهمترین دشمنان مسجد. به طور کلی تمام افرادی که دارای طمع های بسیار بوده و با تمام دین مشکل داشتند مومنین سنگر آنها که مسجد است را به عنوان مهمترین هدف برای نابودی قرار می دهد. و استعمارگران از جمله انگلیس همواره در این تلاش بوده و مستر همفر که جاسوس سرشناس انگلیسی است در این راستا سعی می کند که از برخی مشاهیر تصوف برای رسیدن به این هدف استفاده کند: از دیگر دشمنان مسجد می توان به اقطاب و بزرگان تصوف اشاره کرد. ایشان از سرجهالت های فرقه ای که در آن سعی شده خانقاه جایگزین مسجد شود یا از سر دشمنی با دین و لوازم آن خواهان نابودی مسجدها می باشد. تا جایی که ابوسعید ابوالخیر صوفی به اصطلاح عارف می گوید: تا مسجد و مدرسه خراب نشود وظیفه درویش به انجام نرسیده است) که نشان می دهد به اسم تصوف توطئه ای بزرگ علیه اسلام شکل گرفته همچنانکه از توطئه مسجد ضرار به فتنه سامری یاد می شود. امیرالمومنین هم در خطاب به حسن بصری که سردمدار و پایه گذار توصف است را به سامری امت اسلام تعبیر می کند. خانقاه مکان مشایخ و درویشان است و که در آن به عبادت مشغول می باشند. اولین خانقاه را یک پادشاه مسیحی در شهر رمله فلسطین ساخته شد که درباره آن خواجه عبدالله انصاری گوید: روزی امیر کری به شکار رفته بود در راه دو تن را دید که به هم رسیدند و دست در آغوش خود کردند آنجا نشستند و هرچه خوردنی داشتند پیش نهادند و با هم خوردند و برفتند. و آن پادشاه از رفتار آنان خوشش آمد و گفت برای شما جایی بسازم تا با هم آنجا جمع شوید پس آن خانقاه را در رمله ساخت. از آنجایی که شام مرکز دشمنان اهل بیت (بنی امیه، یهودیان و نصرانیان) است می بینیم که اولین خانقاه هم در آنجا ساخته شده لذا از این بنا هیچ قداستی ندارد و بزرگان دینی همواره مردم را از آن نهی می کردند. مشاهیر تصوف: ۱- حسن بصری: مخالفت حسن بصری با امیرالمومنین هنگام وضو گرفتن ص ۹۱ شیخ علی ملحوظی می گویند. اگر زبان حسن بصری و شمشیر حجاج بن یوسف نبود، دولت مروان در گهواره نابوده می شد. چون حسن بر منبر نشسته می گوید. پیامبر فرمود و زمامداران را دشنام مدهید برای اینکه اگر نیکی کنند برای آنان اجر است و برای شما شکر و اگر بدی نمایند برای آنان گناه است و برای شما صبر و آنان عذاب خدا هستند که بوسیله آنها خدا انتقام می گیرد. پس با تعصب و خشم عذاب خدا را استقبال نکنید. و با شکست و تصرع به استقبال آن بروید. در مورد وی نقل است که امیرالمومنین فرمود: برای هر قومی سامری است و تو سامری این امت هستی . اما در مورد حسن بصری بزرگان تصوف به جعل حدیث و داستان سرایی ها می پردازند تا او را بسیار عالم ولایت مدار معرفی نمایند. عطار نیشابوری می گوید: آن دست پرده نبوت، آن خو کرده فتوت، آن کعبه علم و عمل و قبله ورع حسن بصری که مناقب او بسیار و محامد او بی نماز است. حسن در طفولیت یک روز از کوزه پیامبر آب خورد در خانه ام سلمه پیامیر گفت ابن آبرا که خورد گفتند حسن پیامبر فرمود چندان که از این آب خورد علم من در او سرایت کند. جالب آنکه حسن بصری در سال ۲۱ حجری و ۱۱ سال بمصر از فوت پیامبر به دنیا آمده طبری می نویسد که حسن بصری از دشمنان علی (ع) و در روز عاشورا از لشگرگاه امام حسین فرار کرده و به شامیان ملحق می شود. وی همواره با معاویه در تبری از امام علی (ع) شرکت داشته و مردم را ترغیب می کند. جالب است که معصوم علی شاه و شاه نعمت الله ولی از سران تصوف اشعاری در مدح حسن بصری بدلیل دوستداری امیرالمومنین و دریافت فیوضاتی از آن حضرت سروده اند. امیرالمومنین هم با طرز تفکر او بسیار مقابله می کرد و مخالف رهبانیت و شانه خالی کردن از مسئولیت های اجتماعی بود وی در حالی از طغیان عایشه حمایت می کند که بعداً عایشه می گوید که پیامبر فرمود هر که بر علی خروج کند جایگاهش در جهنم است و وقتی از او می پرسند چرا خودت خروج کردی می گوید من این سخن را فراموش کردم. حسن بصری از عایشه حمایت می کند اما از امیرالمومنین نه چون به امام بودن او بعد از پیامبر ایمان ندارد. ۲- شیعیان نوری( عبادبن کثیر بصری) – ماجرای حج مشاجره با امام صادق (ع) ص ۱۱۱ سفیان سوری گروهی را تشکیل داده تا وارد کردن احادیث مجهول از قول ائمه نظراتی را اعمال نماید. ۳- ابوسعید ابوالخیر، روزی بعد از مهمانی به سماع(رقص) پرداخته و شیخ را حالتی رفته بود که اذان گفتند و کسی آمد و گفت وقف نماز پیشین است و شیخ ما همچنان در حال سماع بود و نعره می زد میزبان گفت نماز نماز شیخ گفت ما در نماز هستیم و میزبان آنها را گذاشت و در نماز شد. ۴- ابوحامد محمد غزالی: که در پیش روی خوبرویان سجده می کرد و ادعای دیدن خدا در خواب داشت وی غیبت کردن یزید را حرام می داند و او را مسلمان می داند حتی به مرید خویش می گوید: اگر یزد را یکبار ببینی بهتر از این است که خدا را هفتاد بار ببینی‌(ترجمه الغدیر جلد ۲ ص ۲۶۴) ۵- عبدالقادر گیلانی می تویه: وقتی جدم رسول الله در معراج بود و به سدره المنتهی رسید من به حضور او مشرف شدم و منزلت او را دیدم پیامبر بر من سوار شد و جلوی من در دست او بود و به مقام قاب قوسین که رسیدیم گفت ای فرزندم این قدم من بر گردن توست و قدم تو بر گردن اولیای خدا قرار می گیریم (القران الخاطر ص ۵) همچنین نقل است که وی با حضرت عزرائیل درگیر شده تا مانع قبض روح خدمتگزار خود شود. و بعد از آنکه عزرائیل شکایت نزد خدا می برد و می گوید حق با عبدالقادر است و تو باید به فرمان او گوش می دادی – تفریح الخاطر ص ۱۲) ۶- بایزد بسطامی در کتاب تذکره الاولیا و عطار ص ۱۳۱ نقل است : که بدرستیکه من خدای یگانه شما هستم خدایی جز من نیست پس مرا عبادت کنید) و در همان منبع ص ۱۶۲ آمده از بایزدی بیرون آمدم چون ماری از خود پس نگه کردم عاشق و معشوق عشق یکی دیدم که در عالم توحید همه یکی توان بود و گفت از خدای بس به خدای رفتم یعنی به مقام فناء فی الله رسیدم) بدعت ها و عجایبی از عقاید تصوف و برخی افعال متصوفه ۱- حکم غیراسلامی گرفتن عشریه از پیروان خود ۲- محدود نمودن روزه ماه مبارک و ۳ روز آنهم به صلاحدید پیشوا ۳- حلال کردن برخی محرمات ۴- فرار از مساجد و مبارزه با آن و تشکیل خانقاه ۵- ترک علم و دانش و دور ریختن آن. ۶- باطل دانستن شریعت آموزه های و احکام دینی ۷- نقل مطلب کذب و دروغین به نام کرامت. برای سران خود ۸- بازداشتن مریدان خود به انجام برخی اعمال مانند حج خانه خدا ۹- قاتل شدن ولایت برای اقطاب خود ۱۰- جلسه نشین ها و ریاضت های خلاف اسلام و رهبانیت که اسلام آنرا خلاف می داند. ۱۱- پیشگویی های دروغین و خلاف ۱۲- متهم نمودن برخی مراجع و علما بزرگ به صوتی گری ۱۳- تسلیم کردن و وادار نمودن مریدان به اطاعت از شیخ و مراد خود حتی در موارد غیرشرعی که عطار درباره شبلی می گوید: وی سردابه ای داشت و یک بغلی چوب به آن می رفت هرگاه غفلتی در دل خود می یافت با چوب آنقدر می زد که همه چوب های می شکست و پای در دیوار می زد. یا می نویسد: شبلی اول مجاهده که به دست گرفت سال های دراز شب نمک در چشم خود می ریخت تا نخوابد و گویند ۷ من نمک در چشم خود کرده بود. درباره ابوسعید ابوالخیر می نویسند: در شبها که اهل خانه در خواب بودند به مسجد می رفته طناب چاه را به پای خود می بسته و در چاه معلق می شده و تا صبح قرآن می خوانده نزدیک طلوع آفتاب از چاه بیرون می آمده و آهسته به خانه بر می گشته تا پدر و مادر نفهمند. قزوینی می نویسد: در رباط اردبیل دویست صوفی بودند که کار آنها خوردن و رقصیدن بود. ۱۴- عشقبازی های سران صوفیه: از جمله ابو احمد غزالی در پیش خوبرویان سجده می کرد و اوحدالدین کرمانی با آنها سروسری داشته و در غلبه و جد سینه بر سینه هایشان قرار می داده و حکایت او با پسر خلیفه مشهور است. و فخرالدین عراقی به دنبال پسری زیبا چهره از عراق به هند رفت. ۱۵- دیدن خدا در خواب : که در احوالات محمد غزالی (مفتاح اسعاده جلد ۲ص ۱۹۴ و احمد بن حنبل (احیاء علوم الدین جلد ۱ ص ۲۷۴) ۱۶-ترک استفاده از نعمت های الهی: در حالی که خدا می فرمایند: بگو چه کسی نعمت های الهی را که برای بندگان خود آفریده حرام کرده و از مصرف حلال و پاکیزه منع نموده بگو این نعمت ها برای اهل ایمان است و نیکوتر از آن در آخرت داده می شود. در حالی که منصور حلاج در ابتدای ریاضت دلقی داشت که ۲۰ سال بیرون نیاورده بود و روزی که به زور در آوردند بسیاری وصله داشت و وزن یکی از وصله ها نیم دانگ بود.) ۱۷- معرفی خدا در شکل انسان: روزبهان بقلی خدا را به شکل انسان با قیافه و موی بافته می بیند و عبدالقادر گیلانی در معراج خیالی خود خدا را روی تخت دراز کشیده می بیند و آنجا ولایت مطلقه را از وی می گیرد. جالب آنکه اغلب علمای سنی بر آن صحه می گذارند و منکران مشاهده خداوند را کافر می دانند. ۱۸- ترک ازدواج: جنیدی می گوید(هر مریدی که ازدواج نماید و علم بنویسد هیچ کاری از او برنیاید) ۱۹- ادعای ولایت مطلقه الهیه نمودن: برخی علمای آنها را در عالم خود برای خود ولایت را ادعا می کنند. ابن عربی می گوید: ختم ولایت به من شده تمام پیامبران نزد من آمدند و حضرت هود فرمود: جمیع انبیاء را از مشکات انبیاء (ابن عربی) اقتباس علم می کنند و او گفت من پیش از آنکه حضرت آدم خلق شود ولی بودم. خدا را ستایش کرد و من او را ستایش کردم و او مرا بندگی کرد من او را بندگی کردم. ۲۰- بایزید بسطامی می گوید در روز قیامت لوای من از لوای محمد(ص) بزرگتر است( تذکره الاولیا عطار ص ۱۱۲) ۲۱- دفاع از شیطان و تعریف و تمجید از وی ابوبکر واسطی: راه رفتن از شیطان بیاموزید که در راه خود مرد آمد (تذکره الاولیا ج ۲ ص ۲۷۱) یک مسلمان آگاه باورش می شود که چگونه تصوف انسان را به آن درجه گمراهی می کشد که الگوی رفتار را از پیامبر و اهل بیت به شیطان تغییر می دهد. و اینگونه است که آن ذات منحرف خود را نشان می دهد. حسن بصری می گوید: به درستیکه نور شیطان از نار عزت است و اگر نور خدا را به خلق ظاهر کند به خدائی پرستیده می شود (تمهیدات عین القضاه ص ۲۱۱) منصور حلاج شیطان را موحدی بزرگ که غرق دریای وحدت است می داند و او را دوست صادق خداوند معرفی می کند (حلاج ص ۴۹) ۲۲- صوفیه برای مشایخ خود (علم لدنی ) قائل است. نقل است که حاج علی اصغر سیاف شیرازی در اوایل عمر به ریاضت وعبادت مصر بود تا مقاماتی بدست آورد و مردمان زیادی به وی اعتقاد داشتند و کتابی به شکل مثنوی هفتاد هزار بیت منظور کرد و شرح احادیث ائمه می فرمود از عجائب آنکه وی به مکتب نرفته بود و خطی ننوشته بود و آنچه علم داشت از خدا الهام گرفته. ۲۳- آنها می گویند علم و دانش خود را مستقیماً از خدا می گیرند. ۲۴- متصوفه برخی کتب خود را سفارشی شده از پیامبر (ص) می دانند. ۲۵- مدعی وحی از جانب خدا می باشند (آن هم وحی مستقیم که از حضرت حق می شنوند) ۲۶- برای خود ادعای معجزاتی می کنند از جمله بایزید که روزی مورچه ای را پایمال کرد و مرد آنگاه در آن دمید و مورچه زنده شد‌(شرح فصوص ۳۳۹) از جمله ادعاهایی عجیب و غریب و متکبرانه و توام با غلو است که گه گاه توسط برخی بزرگان تصوف صادر می شود به شرح زیر می باشدکه به اختصار بیان می شود. خود را باب غفران الهی می دادند، سبب تخفیف عذاب قبر می شوند، خود را معلم فرشتگان و انبیا الهی می دانند. سخن خود را هم بالاترین سخن می دانند که بعد از قرآن و احادیث نبی (ص) معتبرترین می باشد هرچند برخی این سخنان خود را در دل بالاتر از قرآن هم می دانند. خود را در عالم تمام و بی مثل و مانند می دانند و برخی ادعای زورآزمایی با خداوند دارند از احدی پیروی نمی کنند و خود را مدافع اسلام می دانند. در جعلیات و احادیث عین القضات همدانی حدیثی جعلی را اینگونه نقل می کند ، ان الله لا یواخذ العشاق بما یصدر منهم بمعنی خداوند عشاق را به خاطر آنچه از آن سر میز ند مواخذه نمی کند (چون انها عاشق هستند و در آنچه انجام می دهند اختیار ندارند) (منطق عشق عرفانی ص ۹۳) آنها پیامبر و علی (ع) را خرقه پوش معرفی می کند تا اینگونه عقاید خود را تبلیغ نمایند. قدرت طلبان عرب که از بعثت مسئله حساس رهبری بعد از پیامبر را دنبال می کردند. با توصیه های پیامبر و احادیث مربوط به علی (ع) و اهل بیت و در نهایت با حدیث غدیر از اهداف خود ناامید شدند لذا سعی کردن تا با غصب خلافت این احادیث را کنترل نمایند. آنچه بعد از رسول خدا پیش آمد بخشنامه ای بود که : هیچ کتابی نباید در کنار کتاب خدا باشد. فرقه بن کعب می گوید« دستور داده شده از نقل روایات رسول خدا بکاهید. و حتی وقتی ابوموسی به سمت عراق می رفت به او دستور داده شد: تو نزد قومی می روی که چنان در مساجد به تلاوت قران مشغول هستند که گویی اوای زنبوران عسل است پس آنها را به خود واگذار و با احادیث مشغول مکن. در پی این سخت گیری ها مسئله زندانی و تبعید راویان حدیث نبوی به اجرا در آمد. در مرحله بعد زمان عثمان وی به منبر می رود و می گوید: روانیست کسی حدیثی را نقل نماید که در زمان ابوبکر و عمر نشیده باشد. و به این ترتیب اگرچه ظاهرا منع روایت حدیث وجود ندارد اما سانسور شدید وجود دارد. مرحله سوم زمان بنی امیه است که با خدعه و نیرنگ به قدرت می رسند و معاویه بخشنامه می کند ای مردم از رسول خدا کمتر حدیث نقل نمایید. اگر می کنید احادیثی باشد که زمان عمر رایج بوده و عمروعاص نیز حدیث جعل می کند که از رسول خدا شنیدم که هرچه عمر بر شما بخواند بخوانید و هرچه فرمانداد فرمانبری کنید. و این یعنی ادامه روش عثمان در مرحله قبل اما قضیه به اینجا ختم نشد. مشکلات عدیده جامعه اسلامی بر کوره نیاز شنیدن احادیث نبوی می دمید. و امویان را به فکر چاره نمود تا وزیران و کارگزاران مزور آنها دست به اقداماتی بزنند. اول تصمیم آنها رواج قصه گویی بود و آنها تصمیم گرفتند که به روش بنی اسرائیل مردمی را که در مسجد جمع میشوند تا احادیث نبی اکرم را بشنوند سرگرم سنت بنی اسرائیل نمایند. و قصه را جایگزینی احادیث نبوی نمایند. حال آنکه این قصه گوها یهودیان و مسیحیان تازه مسلمان بدنام بودند. که این روش را به اسلام تزریق کردند. اولین کسی که در دنیای اسلام به قصه گویی پرداخت ابورقیه راهب مسیحی (تمیم قصه گو) بود که به وی عابد فلسطینی هم می گفتند و با آنکه پیامبر بعد از مسلمان شدن وی او را از قصه گویی منع کرد. در دوره عمر اجازه قصه گوی خواست که هر چند ابتدا به وی داده نشد اما بعداً در اواخر، عمر خود به وی اجازه داستان سرایی داد تا هفته ای یکبار برای مردم داستان سرایی کند و این اجازه در زمان عثمان هم داده شد و وی آنگونه که دوست داشت بی هیچ منعی قصه گویی می کرد. و تمیم قصه گو خرافات مسیحی را از ابن طریق رایج می ساخت و بعد از کشته شدن عثمان به شامیان پیوست و به نشر دروغ و اتهام پرداخت از دیگر قصه گوها نوف بکامی بود که مادرش زوجه کعب الاحبار بوده و وی یکی از مروجان عمده اسرائیلیات در اسلام بود. و کلاً قصه گوها نفوذی های یهود و مسیحیت بودند. دوم آنکه: قصه گوها به دروغگو بودن متهم بودند و امیرالمومنین و حذیفه صحابی سرشناس تمیم را درغگو می دانسته ولی معاویه وی را دانشمند می خواند آنچنان این قصه گوها به دروغگویی مشهور بودند که احمد بن حنبل می گوید (درغگوترین مردم قصه گوها هستند) سوم: این قصه ها توانست احادیث تعیین کننده سرنوشت جامعه را به حاشیه رانده و توجه مردم را از آن به انحراف بکشاند چنانچه محمود و ابوریه می گوید که از ابی قلابه نقل شده : علی (ع) را جز قصه گوها از بین نبردند. امام علی (ع) هم به قصه گویی که از طرفداران اموی بودند می گوید: تو خودستایی می کنی و می گویی در دل که مرا بشناسید. جعل حدیث: چون قصه گویی به تنهایی کافی نبود حدیث سازی را که دروغ بستن به پیامبر بود و از زمان حیات وی ادامه داشت به صورت نوینی رسم کردند. تا جایی که ابن عباس می گوید: تا وقتی به پیامبر دروغ نبسته بودند از ایشان روایت نقل می کردیم اما وقتی مردم به سر دنیا ناسره روی آوردند حدیث خواندنی را رها کردم و افرادی مانند ابو هریره شاگرد کعب الاحیار یهودی شنیده هایی از استاد خود را به هم بافته و به عنوان حدیث نبوی رواج می داد. ابو حاتم رازی در این باره می گوید که قصه گویان احادیثی از پیامبر جعل کرده و آنها را به دروغ ازا افراد ثقه روایت می کردند. رواج شعر : اقدام بعدی که حساب شده بعد از رواج قصه گویی و جعل حدیث صورت گرفت رواج شعر بود. متقی هندی راوی مشهول اهل سنت می نویسد: عمر به ابوموسی فرمان دادکه مردم را به قواعد عربی – فرمان بده چون زبان را از لغزش حفظ می کند و به شعر گویی فرمان بده زیرا مردم را به ارزش های اخلاقی رهنمون می سازد. اما در دوره اموی این شعر با شراب آمیخته شد و این مرحله از سیاست حزب اموی با رواج شعر عاشقانه اغاز شد و به اشعار هرزه ای که مورد پسند یزدبن معاویه و اطرافیان عیاش وی بود مبدل گردید. در این هرج و مرج آرای زندیکان و مسیحیان و یهودیان که ریشه انحرافات بود نه فقط با آن آمیخته شد بلکه نفوذ مسیحیان آنقدر افزایش یافت که جایگاه های حکومتی را اشغال کردند (تاریخ الاوباب العربی ص ۲۵۶) در پی این اقدامات که احادیث نبوی ناب ممنوع بود، شعری که راه خدا را مسدود می کرد با قصه گویی توام شد تا حقایق را وارونه جلوه دهد و مایه در هم آمیخته شدن امور به هم گردند و پایان راه این مسیر منجر به سرگردانی امت و وارونه شدن هر فرد و گروهی به مرحله جعل حدیث می شد. در این شرایط بر اثر فشارهای سیاسی تصوف پا گرفت و در مقابل آن زندقه و مرجعه پدیدار شد. نقش حاکمان اموی و عباسی در تبلیغ حمایت و گسترش جریان های عرفانی که با حکومت آنها اصطکاکی نداشته باشند و بلکه توجیه و تقویت کننده هم باشد نه فقط قابل انکار نیست بلکه یگانه عامل موثرفرقه سازی در اسلام می باشد. از جمله خصوصیات تصوف که ریشه غیر اسلامی دارد قصه گویی است که در کتب مهم آنها از جمله تذکره الاولیا عطار و طبقات صوفیه خواجه عبدالله انصاری خود را کاملاً مشهود نشان می دهد و این کتب مملو از قصه هایی است که گاه باور کردنی نمی باشد. و صوفیه با غلو و بزرگنمایی کرامات پیران خود آنها را به صورت قصه درآورده و تکرار می کنند. و برخی نیز مانند مولوی در کتب خود از قصه ها برای درک نظرات خود و ایدئولو‍ژی تصوف بعنوان شاهد مثال زیاد استفاده می کند. در این قصه ها شما گاهی داستان هایی از افرادی می شنوید که هیچ سند و مدرکی در مورد وجود آنها و رخ دادن اتفاقات آن نمی یابید که این داستان پروازی ها با هدفی شکل می گیرد که شما را مجذوب تفکر شخصیت داستان شوید. گاهی یک چهره دیگر را برای شما تصویر سازی نماید مثل حسن بصری که در داستان های ساختگی او را نزدیکترین فرد به امیرالمومنین معرفی کرده و سعی می کند وی را واسطه بین خود و علی (ع) قرار دهند. جالب است که چه حساب شده این داستان ها را جایگزین احادیث و سنت پیامبر و اهل بیت می کنند و الگوهای جدیدی را به مریدان خود معرفی می نمایند و دین را به گونه ای معرفی می نمایند که هم تامین کننده منافع آنها می باشد و هم شنوندگان را مجذوب خود می نمایند. از روش هایی که سخت برای متصوفه پی گیری می شود بحث شعر سرایی می باشد. که همانگونه که در تاریخ ادبیات مشاهده می شود از قرن سوم که تصوف در اکثر ممالک اسلامی توسعه می یابد یک مکتب شعری به نام مکتب عراقی ظهور می کند که به سرعت طرفدار پیدا می کند و شکوفا می شود و جایگزین مکتب قبلی (خراسانی یا حماسی ) می شود که در این اشعار به جای ستوده شدن فضائل اخلاقی از جلمه شجاعت، راستی، درستی و آزآدگی و خرد محوری حماسی به مسائل عشق و عاشقی می پردازد و آموزه های متصوفه را تحت عنوان عرفان معرفی می کند. که چون برخی آموزه های دینی را به زبان شیرینی بیان می کند دلنواز است و با مخلوط شدن با آن داستان هایی که در بخش بالا اشاره شد آنچنان جذابیتی به خود می گیرد که همه را مجذوب خود می کند. این کتب شعر شاید در نگاه اول خیلی چیز خطرناکی شمرده نشوند اما وقتی با کمی تامل در مورد مهمترین این کتابها یعنی مثنوی معنوی می اندیشیم می بینیم که جذابیت این کتاب تا جایی مردم را فریب می دهد که سعی می کند جای کتاب اصلی دین (قرآن) را بگیرد. و خیلی موزیانه و آهسته به آن لقب قرآن فارسی را می دهند تا اولاً وجهه ای به آن بدهند و آن را کتاب موجهی جلوه دهند و هم بر محبوبیت و تقاضای آن افزوده و مردم را به خواندن آن تشویق نمایند و آنرا نزد فارسی زبانان جانشین قرآن نمایند. و به این ترتیب بتوانند آموزه ها و احکام و شریعت دین اسلام را که از قرآن نشات گرفته به آرامی متروک و آیین و مسلک انحرافی و مختلط تصوف را از قرآن فارسی جایگزین آن نمایند و جامعه ای بر اساس فرهنگ قرآن جدید بنا نمایند. حال ببنید که نتیجه فعالیت های تصوف دین را به کجا می کشد: خانقان به جای مسجد، طریقت بجای شریعت پیرو مرشد به جای امام و کتب شعر به جای قران آیا تا به حال متوجه این حرکت نرم فرهنگی تصوف شده بودید، جالب آنکه بعد از گذشت حدود هفت قرن در کتب دینی مدارس، از اشعار مولوی بیش از آیات قرآن استفاده می شود. و کار را به جایی می رساند که وقتی از مولوی و کتابش انتقاد می شود انچنان برخی از جوانان اندیشمند و مذهبی در مقابل ما موضع می گیرند که گویی از پیامبر (ص) و قرآن کریم انتقاد شده و در تلویزیون بهترین سخنرانان به اشعار و افکار مولوی می پردازد و مولوی شناسان از علی شناسان معروفتر می شوند و هنوز عده زیادی از دست اندرکاران امور تربیتی و پرورش تحت تاثیر عقاید و روش های به اصطلاح عرفانی این مکتب قرار دارند. در پایان اگر بخواهم تصوف را برای شما واکاوی نمایم اینگونه است: در طول تاریخ همواره مشاهده می شود که عده ای زیاده طلب همواره سعی دارند که مکاتب دینی و توحیدی را منحرف و به یک منشور فرهنگی متصل نمایند و ادیان الهی را خنثی و بی تاثیر نمایند. چنانچه در دین موسی کلیم الله هم این افراد به شکل سامری آمدند و عده کثیری را گمراه کردند هرچند که در آن موقع پیامبر خدا با آنان برخورد کرد ولی بعد از وی کنترل مراکز مذهبی را بدست گرفتند و دین یهود را مطابق خواست خود اداره و منحرف ساختند و از ادیان دیگر و عقاید فلاسفه یونانی در آن وارد نمودند تاجایی که این انحراف سبب تقابل و قتل پیامبران الهی از جمله عیسی(ع) شد. با منحرف شدن آن و خروج مردم از راه سعادت به دین جدید ناصری پیوستند باز همین جریان فرهنگی در آن نفوذ کرده و هم رهبانیت را در ان بوجود آورد و هم عقاید فلاسفه یونانی را تقدس بخشید تا جایی که برای مخالفان این عقاید دادگاه تفتیش عقاید برگزار کرده و آنها را شکنجه و اعدام می کردند. موفقیت این نفوذی ها به دلیل آن بود که آنها توانستنه بودند اهداف خود را در امور فرهنگی پیش برده و سکان هدایت مردم را در دست بگیرند. اما در دین اسلام هم زیاده طلب ها و حاکمان ظالم هم وارد شدند و سعی کردند تا هرچه سریعتر فرهنگی را بوجود آورند تا بتوانند مردم را از آموزه های اسلام جدا نمایند. به همین دلیل از ادیان دیگر و فلسفه یونانی وارد آن کرده تا مردم را نسبت به امور اجتماعی خود غافل سازد و توجیه کننده ظلم حاکمان نمایند و در این راه از افراد ساده لوح و فریب خورده و طماعی استفاده کردند که از ولایت جدا شدند و پایه گذار روش و مسلکی به عنوان تصوف شدند و حکومت ظالم هم خود در تقویت آن می کوشید و انحراف موجب شد که بزودی پیروان آن دچار اشتباهات بزرگی شوند و آنگونه که خود دوست داشتند دین را اداره کنند. و این دست باز آنها زمینه های فساد را بوجود آورد تا جایی که اکنون همه گونه بهره کشی های مشروع و نامشروع از پیروان و مریدان خود دارند. این جریان انحرافی فتنه ای ایجاد کرد که سبب جدایی عده زیادی (اکثریت مسلمانان) شد و اکنون مشاهده می شود که صوفیان در میان اهل سنت اکثریتی را تشکیل می دهند و در تشیع هم نفوذ کردند که البته به مرور زمان عقب زده شدند.

نظر بدهید!!!

نظر شما برای “تصوف و تشیع”

قالب وردپرس