جزوه های تهیه شده

مجمع پیروان مهدی موعود جزوات

پان ترکیسم – تبار مردمان آذربایجان

پیرامون تبار مردمان ساکن در آذربایجان تا کنون ۳ انگارۀ کاملاً متفاوت از هم ارائه شده است.
۱- آذربایجانی های ترک تبار: مطرح کنندگان این انگاره، تجزیه طلبان پان ترکیست بوده اند.
۲- آذربایجانی های آریایی تبار: مطرح کنندگان این انگاره، پژوهشگران ایرانی و نیز، برخی از مورخان غربی بوده اند.
۳- آذربایجانی های قفقازی تبار: بی اعتبارترین دسته از ۳ انگاره را تشکیل می دهند زیرا بر طبق اسناد بررسی شده، بومی چندانی در طول تاریخ منطقه به غیر از مواردی که از اسکان ایرانیان ذکر گردید، دیده نشده است.
اما انگارۀ اول را پان ترکیست ها بر پایۀ زبان رایج امروزی مردمان آذربایجان ارائه داده اند. آنها اینگونه اذعان کرده اند که چون این مردمان به زبانی سخن می گویند که بسیاری از واژه هایش ازاسکلت بندی زبان ترکی پیروی می کند، بنابراین باید ترک تبار به حساب آیند!
سوای این که این نوع طرز فکر یک سفسطه بیش نیست، (زیرا اگر این چنین باشد، باید مردمان غنا یا ساحل عاج را نیز به خاطر تکلم به زبان فرانسه، فرانسوی تبار نامید که این محال است) پیش از بررسی درستی هر کدام از این انگاره ها، ابتدا باید اطلاعاتی را پیرامون مشخصات وراثتی و نژادی هر یک از نژادهای مورد بحث (ترک، آریایی، بومی غیر ترک – غیر آریایی) بیان نماییم.
برای بررسی ویژگی های نژادی ترکان، باید ابتدا به خاستگاه ابتدایی آنان پی برد. منظور از خاستگاه، سرزمینی است که نیاکان این گروه نژادی برای هزاران سال در آن جا اقامت گزیده بودند وازاین جهت دچار تغییرات و در نتیجه کسب صفات نژادی عمومی و اختصاصی گشته اند.
برای یافتن این سرزمین ابتدایی باید به اسناد تاریخی رجوع نمود. نخستین جایی که به طور مکتوب از نام ترک Turk سخن به میان آورده شده، یک سند چینی است که به صورت رسمی در آن دو عنوان توجوئه Tujue و گئوک ترک Guk turk برای یک گروه از مردمان همسایۀ ساکن در مناطق باختری و شمال چین ثبت شده است. بعدها این مردمان به ۵ طایفۀ اویغور Uyghur، قرقیز، اغوز Oghuz، ترک و ترکمن انشعاب یافتند: این اتفاق در سدۀ هشتم میلادی روی داد.
در کنار این سند، اشاره به نوشته های ایرانی (به ویژه از دورۀ ساسانی) که از همسایگی ترکان در مناطق خاوری سرزمین ایران دردوران شاهنشاهی ساسانی خبر می دهند (با از میان برداشته شدن هپتالیان سکایی تبار، ترکان با ایران همسایه شدند) و یا یورش ترک های غزنوی، سلجوقی و یا دیگر قبایل ترک زبان از نواحی خاوری، نیز موید این مسئله است که ترکان از سرزمین آسیای شرقی برخاسته اند.
در متن چینی یاد شده که مربوط به دوران میانی تاریخ چین است (۵۵۲م) به رهبر گئوک ترک ها با نام بومین Bumin یا تومان خان Tuman khan و یا خاقان Khagan اشاره شده که به کمک پسرانش اولین زمامداری رسمی، محلی و نیمه مستقل ترکان را به سال۵۵۲ میلادی و در شمال باختری چین (جایی که یک صد سال پیش از آن، آتیلای هون تبار بر آن حکومت می راند) بر پا داشت. این مکان امروزه منطقۀ خودمختار سین کیانگ اویغور Xin jiang uyghur چین خوانده می شود. قبیله ای که این قدرت محلی را با نام گئوک ترک ایجاد نمود، آشیتا نام داشته که از قبایل آلتایی شناخته می شد.
بنابراین در جمع بندی تمامی این اسناد به یک نتیجه دست می یابیم. ترکان از شمال سرزمین چین برخاسته اند که در آن نژاد زرد شمال می زیسته است: مناطق شمال و شمال غربی منچوری. لذا ترکان مهاجم نظیر سلجوق ها، ترکمن ها، قرقیزها و ترک ها بایستی که در بر دارندۀ صفات و معیارهای نژادی زردپوستان شمالی باشند.
اما این معیارها شامل چه پارامترهایی اند و چگونه به وجود آمده اند؟ برای بررسی این مورد ابتدا لازم است تا مختصری از مسیر خروج انسان اندیشمند نوینHomo Sapiens) Sapiens) از آفریقا و مهاجرت وی به شرق آسیا و در نتیجه، تغییراتی را که در آن مناطق دچار شد، بیان نماییم.
در حدود ۱۰۰ هزارسال پیش گروهی بزرگ از نخستین انسانهای اندیشمند نوین (نیاکان امروزی ما که از نظر ریخت شناسی و آناتومیک کاملاً مشابه ما بوده اند)، از مسیر دریای سرخ و صحرای سینا وارد سرزمین های آسیای غربی شدند. این گروه که همگی سیاه پوست بودند (زیرا شرایط آب و هوایی آفریقا – خاستگاه پیدایش انسان – به گونه ای بوده که نخستین انسان اندیشمند نوین ایجاد شده به صورت سیاه پوست باشد تا از اثرات مخرب و سرطانزای تابش شدید آفتاب در قارۀ مذکور در امان باشد)، وارد فلات ایران شده و برای مدتی در آن ساکن شدند. سپس دسته ای از این مردمان فلات ایران را ترک گفته و از مسیر هند به مناطق آسیای جنوب خاوری رهسپار شدند.
آن گروه نیز که در فلات ایران باقی ماندند به دو دسته تقسیم شدند:
۱– یک دسته در حدود ۴ هزار سال قبل از طریق منطقۀ آناتولی و تنگۀ داردانل به سوی اروپا رهسپار شد.
۲- دستۀ دیگر نیز به سمت مناطق آسیای مرکزی، واقع در شمال خاوری فلات ایران حرکت نمود.
در کنار دو دسته ای که توضیح داده شد، گروهی را که از طریق دریای سرخ وارد شبه جزیرۀ عربستان شدند و نیز آن دسته انسان هایی را که در آفریقا باقی ماندند نباید فراموش کرد.
اما گروهی که به سمت سرزمین های جنوب شرق آسیا حرکت نمود، خود نیز به دو دسته تقسیم شد:
۱ – گروهی که وارد جزایر قارۀ اقیانوسیه (نظیر استرالیا، تاسمانی و زلاندنو) شدند.
۱- گروهی که در آسیای جنوب شرق باقی ماندند.
دستۀ اخیر (ساکنان جنوب آسیای خاوری) با گذر زمان چند ده هزارساله به علت برخورد با آب و هوایی تقریباً متفاوت با شرایط نخستین خود در آفریقا، جهت سازگاری با محیط جدید خود دچار تغییراتی گشتند که به این صورت بود:
رنگ پوست آنها روشن تر شد. اما از آنجایی که ویژگی های سیاهپوستی آنان تفاوت هایی کرده و دیگر از نوع آفریقایی تبار نبود، بلکه مبدل به صفات جدیدی با عنوان بومیان سیاهپوست شرقی شده بود (مثل پر مو شدن بدن و بلند شدن ریش). این روشن شدن رنگ پوست به جای حرکت به سمت رنگ سفید، به سمت حالت تیره تری رفت که از آن به عنوان رنگ پوست زرد نام می برند.
پس از مدتی گروهی از مردمان زرد پوست آسیای جنوب شرقی، به نواحی شمالی تر(مرکز و شرق چین کنونی) مهاجرت نمودند. در نتیجه با گذر زمان چندین هزارساله، متحمل تغییرات دیگری نیز شدند که عبارت بود از:
روشن تر شدن رنگ پوست به علت کاهش زاویۀ تابش آفتاب، صاف تر شدن حالت مو(نسبت به حالت موی فردار سیاه پوستان ونیمه صاف زردپوستان جنوب.) و کم موشدن سطح پوست بدن.
در کنار این تغییرات، دگرگونی دیگری نیز در این مردمان به وجود آمده بود که ریشه در زمانی داشت که هنوز در سرزمین های جنوب شرقی آسیا می زیستند. تغذیه این مردمان نسبت به آنچه که در آفریقا مصرف می نمودند تفاوت کرده بود. در سرزمین نوین این مردمان از موادی تغذیه می کردند که تا حد زیادی سخت و سفت بوده و در نتیجه با گذر زمان و پیدایش چندین نسل، نیروی انتخاب طبیعی و فشار تکامل جهت سازگاری این مردمان با شرایط جدید موجب شد تا استخوان های گونه این افراد رشد کند. و بنابراین فرمی از جمجمه را به وجود آوردند که امروزه آن را در افراد زردپوست مشاهده می کنیم: گونه های برجسته.
تغییر دیگری که در مهاجرین مذکور روی داد، تغییر شکل ابعاد جمجمه بود. فرم جمجمه سیاه پوستان مزوسفال و میان سری است. این مسئله را می توان از طریق فرمول زیر به دست آورد:
۱۰۰ × طول سر / عرض سر
چنانچه عدد حاصل بیشتر از ۶/ ۸۰ به دست آید، فرد یا نژاد مورد نظر پهن سر(براکی سفالیک)، بین ۷۸ تا ۶/۸۰ ، میان سر و کمتر از ۹/۷۵ باریک سر یا دلیکو سفالیک خواهد بود.
با پیدایش نژاد زرد جنوبی از مهاجرین سیاه پوست شرقی، شکل جمجمه به صورت براکی سفال یا پهن سر درآمد. این ویژگی همچنان در زردپوستان مهاجر به مناطق مرکزی نیز باقی ماند. اما مهاجرت دوباره گروهی از زردپوستان مرکزی به نواحی شمالی تر( منچوری) باعث شد تا این مردمان در شرایط کاملاً متفاوتی از نظر اقلیمی قرار گیرند. زیستن در آب و هوای سخت بیابانی و پیچیدۀ ناحیۀ ذکر شده باعث شد تا مرز جمجمۀ این مردمان به علت کارکرد بیشتر مغز جهت سازگار شدن با محیط و دوام در آن، به شکل مزو سفال و گهگاه در موارد اندک، دلیکو سفال درآید.
از میزان برجستگی لب ها کاسته شده و موها کاملاً صاف تر گردید. همچنین جهت حفاظت چشم ها در برابر وزش بادهای پر از شن در تابستان و نیز انعکاس نور خورشید در اثر برخورد با برف و یخ در زمستان این منطقۀ بیابانی موجب شد تا طبیعت و قانون فشار تکامل حاکم بر آن، چین پلک بالایی این مردمان رشد کند و به این صورت، اپی کانتوس یا آنچه اصطلاحاً چشم بادامی خوانده می شود، ایجاد گردد. رنگ پوست این گروه مهاجر نیز به علت کاهش زاویۀ تابش آفتاب، روشن تر شده و به صورت زرد کم رنگ( گاه رویه کبودی) و یا حتی متمایل به سفید پیدایش یابد.

مجمع پیروان مهدی موعود جزوات

وهابیت

وهابیت مقدمه ما در اینجا و در این مقاله باید اول آشنایی هایی به دست بیاوریم که اولاً وهابیت یعنی چه و ریشه و اصل آن از کجا شروع شده پس در مرحله نخست باید یک سری نکات مانند تاریخچه و اصل تکامل این قضیه را دانست و بعد از تاریخ چگونگی پیدایش وهابیت به شناخت آیین آن و شبهات آنان در مورد مذهب شیعه نظری انداخت. در قدم اول باید ریشه ی وهابیت را دانست و افکار آنها از کی به وجود آمده این فرقه نمی تواند از اسلام باشد. اسلام، مردم را به همبستگی و دوری از جدایی دعوت نموده است. قرآن کریم با بیان رهنمودهای روشن، همه انسان ها را به گرد آمدن بر محور توحید سفارش می کند و تفرقه و چند دستگی را عامل دوری از راه مستقیم دین می داند آنجا که می فرماید: (وَلا تَتَّبِعُوا السُبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُم عَن سَبِیلِهِ) (انعام/۱۵۳)؛ «از راه های گوناگون پیروی نکنید که شما را از طریق حق باز می دارد.» یا جای دیگر که خداوند می فرماید: (وَلا تَکُونُوا کَالَّذِینَ تَفَرَّقُوا وَاختَلَفُوا مِن بَعدِ ما جاءَهُمُ البَیِّناتُ)(آل عمران۱۰۵) «مانند کسانی نباشید که پراکنده شدند و بعد از آن که دلایل روشن به آن ها عرضه شد، گرفتار اختلاف گردیدند.» اما با این همه آیه و نشانه دیری نگذشت که امّت اسلامی گرفتار انشعاب شد و مسلمانان به شاخه های گوناگون تقسیم شدند و برخلاف توصیه های قرآن و رهنمودهای پیامبر گرامی موج فتنه و فرقه گرایی سراسر جامعه اسلامی را فرا گرفت. رشد و گسترش فرقه گرایی و استمرار آن، شماری از دانشمندان را به چاره اندیشی فراخواند و این حقیقت را برای آنان آشکار کرد که باید از یک سو عوامل بدبینی و جدایی مسلمانان از یکدیگر را نابود سازند و از سوی دیگر با کندوکاو بیشتر در منابع اصیل اسلامی در شناخت ارزش های اصیل دین بکوشند. بدیهی است که این هر دو گام می توانست ثمرات سودمندی را در پی داشته باشد و امت اسلامی را در صفوف به هم فشرده به مقابله با اسلام ستیزان و بدخواهان فراخواند. اما افسوس که این تلاش نافرجام ماند و بدخواهان به جای همکاری و همیاری، بانگ تفرقه و جدایی سردادند و خواسته یا ناخواسته آب به آسیاب دشمن ریختند و همگام و همنوا با بدخواهان به نفی و طرد مسلمانان و گسترش فرقه ها برخاستند. پیدایش سلفیه: سلفیه پدیده ای ناخواسته و نسبتاً نوخواسته است که انحصار طلبانه مدعی مسلمانی است و همه را جز خود کافر می داند فرقه ای خودخواه که با بیان وحدت مخالف است. سلفیه یعنی: همان بستر وهابیت که مدعی است که هیچ مذهبی وجود ندارد و باید به عصر سلف: یعنی دوران صحابه، تابعین بازگشت و اسلام بدون مذهب را اختیار نمود. از جمله کسانی که در خنثی شدن تلاش های عالمان آگاه و متعهد برای ایجاد وحدت اسلامی نقش بزرگی داشتند را باید سلفیون و خلف ایشان وهابیت نام برد ابن تیمیه و شاگردان و پیروان مکتب او به بهانه لزوم بازگشت به اسلام سلف را به بیان نظرات و عقاید سخفی درباره مسائل گوناگون اسلامی- به ویژه در باب توحید و شرک- پرداختند که براساس این نظریات بسیاری از افکار و اعمال مسلمانان زیر سؤال می رفت و شماری از یکتا پرستان از اسلام بیرون می رفتند. ابن تیمیه و پیروان او مدعی بودند که براساس(اسلام سلف صالح) سخن می گویند و انحرافاتی که در طول چند قرن پدید آمده را طبق (سیره سلف صالح) از میان بر می دارند. در حالی که نیکوترین ارزش برای دریافت ارزش های اصیل اسلامی بازگشت به قرآن و سنت است و آگاهی از این که آورنده دین چه روشی را ارائه کرده و کدامین دستورات را عرضه داشته است. اخیراً نیز وهابیان از نام رهابی برای خود پرهیز می کنند و نام سلفی برخود می گذارند و می گویند که ما تابع یک شخص (محمدبن عبدالوهاب) نیستیم. سلف به معنای پیشین و اکثر علمای نحوی مانند: ابن فارس و ابن منظور و جوهری بر این عقیده هستند که سلف یعنی: گذشته در معنای اصطلاحی سلف اختلافات زیادی است: ۱- دکتر محمد سعید رمضان بوطی می گوید: سلف در اصطلاحی به کسانی که در سه قرن اول اسلام می زیستند. ۲- برخی دیگر آن را بر خصوص صحابه و تابعین و تابعینِ تابعین اطلاق نموده اند. ۳- دکتر یوسف قرضاوی در مفهوم سلف می گوید: سلف عبارتند از همان قرن های اول که بهترین قرن های این امت است. ۴- احمدبن حجرآل ابوطامی می گوید: مذهب سلف عبارتند از آنچه صحابه و تابعین و ائمه فقه به آن معتقد بوده اند. اولین کسی که احیا کننده این فرقه است: از رؤسا و احیا کنندگان این فرقه می توان احمدبن حنبل شیبانی صاحب کتاب حدیثی به نام مسند و مؤسس فقه حنبلی دانست او اولین کسی بود که هنگامی که با هجوم فلسفه ها و فرهنگ های بیگانه از قبیل هند، یونان و ایران به حوزه اسلام و مخلوط شدن آن با عقاید اسلام مواجه شد و به طور کلی عقل گرایی و عقلانیت را انکار کرده و راه ورود آن را به احادیث بست. بنابراین او با این که می خواست با این کار مشکلات زیادی را حل کند اما به مشکلاتی بسیار دشوارتر گرفتار شد که به نمونه هایی اشاره می کنیم. روش های احمدبن حنبل: در عقاید: تکیه اساس احمدبن حنبل به عنوان رئیس خط (سلفی گری) بر سماع و شنیدن است. یعنی توجه کردن به ظاهر آیات و احادیث نبوی در عقاید و عدم توجه به عقل احمدبن حنبل برای عقل در مسائل اعتقادی هیچ ارزشی قائل نبود عقل را کاشف و حجت نمی دانست او می گفت ما روایت را همان گونه که هست روایت می کنیم و آن را تصدیق می نماییم. شخصی از احمدبن حنبل در مورد احادیثی سؤال کرد که می گوید: خداوند متعال هر شب به آسمان دنیا می آید دیده می شود و قدمش را در آتش می گذارد و امثال این احادیث، در جواب گفت: ما به تمام این احادیث ایمان داشته و آن ها را تصدیق می کنیم و هیچ گونه تأویلی برای آنها نمی کنیم. شیخ عبدالعزیز عزالدین سیروان می گوید: روش امام احمدبن حنبل درباره عقیده و کیفیت تبیین آن همان روش سلف صالح و تابعین بوده است از هرچه که آنان سخن می گفتند او نیز سخن می گفت و در هر چه آنان سکوت می کردند او نیز سکوت می کرد. مصاحب و شاگردان احمدبن حنبل، عبدوس بن مالک عطار می گوید:«از احمدبن حنبل شنیدم که می گفت اصول سنت نزد ما تمسک به آن چیز است که اصحاب رسول خدا(ص) به آن تمسک کرده اند و نیز اقتدای به آن هاست؛ این گونه اعتقادات منجر به جسمانیت برای خداوند متعال می شود. ابن تیمیه: یکی از کسانی که در طول چندین قرن مورد توجه خاص وهابیان قرار گرفته و برای او ارزش علمی زیادی قائلند: تقی الدین احمدبن عبدالحلیم معروف به (ابن تیمیه) است او کسی است که افکار وهابیان از او سرچشمه می گیرد. وهابیان برای او کنگره های علمی گرفته و کتاب هایی در مدح و منزلت و شخصیت علمی او تألیف نموده اند و در حقیقت او را مؤسس مذهب خود می دانند. صاحبان کتب تراجم درباره نسب او چنین گفته اند: وی احمدبن عبدالحلیم بن عبدالسلام بن عبدالله بن خضرتقی الدین ابوالعباس ابن تیمیه، الحرانی، الحنبلی است. در شهر حران در سال ۶۶۱ هـ.ق متولد شد و در سال ۷۲۸هـ.ق در دمشق وفات یافت در خانه ای پرورش یافت که اعضای آن بیش از یک قرن پرچم دار مذهب حنبلی بوده اند. او بعد از شش سال با سایر خانواده اش از شهر خود به جهت هجوم (تاتار) هجرت کرده وارد دمشق شد در آنجا برای پدرش موقعیت تدریس در مسجد جامع دمشق گشت و به تربیت دانش پژوهان پرداخت. شروع به تحصیل: او شروع به تحصیل نمود ابتدا نزد پدرش مشغول به تدریس شد و سپس اساتیدی را برای خود انتخاب نمود و از آنان بهره مند شد برخی از اساتید او عبارتند از: ۱- احمدبن عبدالدائم مقدس ۲- ابوزکریاسیف الدین یحیی بن عبدالرحمان حنبلی ۳- ابن ابی الیسرتنوخی و… جرأت و جسارت: پدرش او را برای رسیدن به اجتهاد و نشستن بر کرسی درس آماده کرد تا آن که بعد از وفات پدرش بر کرسی تدریس در مسجد دمشق نشست و درسش را در زمینه های مختلف مانند: تفسیر، فلسفه، عقاید و فقه گسترش داد. ولی بخاطر انحرافات اعتقادی که داشت در صدد مخالفت با عقاید عرفی و رایج مسلمین برآمد و بر تمام مذاهب آن زمان به مخالفت برخاست. فتوا و نظرات اعتقادی و فقهی او مشکل ساز شد او در جواب نامه ها و در سخنان خود از اعتقاداتش که با اعتقاد مردم ناسازگار بود مانند: تجسیم و حرمت زیارت قبور اولیا و توسل به آنها و حرمت شفاعت و توسل و… ابراز می کرد. بعد از این سخنان او را در قلعه ای در مصر به نام (قلعه الجبل) زندانی کردند. بزرگان مذاهب سه فرقه جمع شدند و گفتند که اگر او از اعتقاد خود برگردد او را آزاد می کنیم و ابن تیمیه در جواب آنها بر عقاید خود پافشاری کرد و شرط آنها را رد کرد. او همان طور یک سال دیگر در آن قلعه زندانی بود تا آنکه او را جمعه ۲۳ ربیع الاول آزاد کردند و او مختار به ماندن در مصر یا بازگشت به وطن خودش شام کردند. او اقامت خود را در مصر برگزید و دست از افکار خود بر نداشت. در سال ۷۰۷ هـ.ق باز هم به جهت نشر افکارش از او شکایت شد. در مجلسی ابن عطا بر ضد او قیام کرد، قاضی بدرالدین بن جماعه متوجه شد که ابن تیمیه نسبت به ساحت مقدس پیامبر جسارت کرده، لذا نامه ای به قاضی شهر نوشت تا مطابق شرع و قانون با او رفتار شود و باز ابن تیمیه به زندان رفت اما باز بعد از یک سال آزاد شد و در قاهره باقی ماند تا آن که سال ۷۰۹ هـ.ق او را به اسکندریه تبعید کردند. او بعد از هشت ماه که در اسکندریه ماند باز به قاهره بازگشت و تا سال ۷۱۲ هـ.ق در آنجا اقامت داشت تا آنکه به شام برگشت آنجا بر کرسی فتوا و تدریس نشست و شروع به ترویج عقائد انحرافی خود کرد که حکومت وقت و علما و قاضی های وقت فهمیده و باز او را پنج ماه حبس نمودند و سرانجام در روز دوشنبه عاشورای سال ۷۲۱ هـ.ق از قلعه آزاد شد و باز تا سال ۷۲۶ هـ.ق بر کرسی تدریس و فتوا نشست و بخاطر پافشاری بر عقاید خود زندانی شد و در زندان مشغول به نوشتن و تصنیف شد که بعد از مدتی از نوشتن محروم شد و دوات مرکب را از او گرفتند. یافعی می گوید: ابن تیمیه در همان قلعه از دار دنیا رفت در حالی که پنج ماه قبل از نوشتن محروم بود. ابن تیمیه در آن دورانی که اسلام سخت درگیر بود مانند (مغولها و صلیبی ها) شروع به ترویج عقاید خرافی کرد و باعث تفرقه و جدایی بین آنها شد. برخی از فتواها و آرای ابن تیمیه: ۱- تحریم نماز و دعا در کنار قبور اولیا، ابن تیمیه می گوید: نماز خواندن در کنار قبور مشروع نیست همچنین قصد مشاهده کردن به جهت عبادت در کنار آنها از قبیل: نماز، اعتکاف، استغاثه، قرائت قرآن مشروع نیست بلکه باطل است. ۲- تحریم زیارت قبور: از جمله کسانی که شدیداً با زیارت قبر پیامبر و دیگر اولیا الهی مقابله می کنند ابن تیمیه است. او تمام احادیثی که سفارش به زیارت قبر پیامبر و اولیا می کند ضعیف و دروغ می داند. ۳- تحریم استغاثه به غیر خدا: او می گوید: کسی که به شخصی که از دنیا رفته بگوید مرا شفاعت کن یا کمکم کن یا بر دشمن پیروزم کن و کارهایی که مختص به خداست و او قدرت بر آن دارد شرک است یا می گوید که اگر شخصی این حرفها را زد باید توجه کند و گرنه کشتنش واجب است. ۴- احریم برپایی مراسم: ابن تیمیه درباره برپایی مراسم جشن در اعیاد و ولادت های بزرگان دین می گوید: اعیاد شریعتی از شرایع است که در آن باید از دستورها متابعت کرد نه از بدعت گزاری ها این عمل همانند اعمال نصاری است که حوادث مربوط به حضرت عیسی را عید می گیرند. ۵- تحریم قسم به غیر خدا. ۶- نسبت دادن جسمیت به خدا و غیره. ابن تیمیه از دیدگاه اهل سنت: با مشاهده و مراجعه به تاریخ ما می بینیم که نه تنها علما و بزرگان شیعه بلکه علمای اهل تسنن نیز ابن تیمیه را مورد طعن و حمله قرار داده اند. مانند: ۱- ابن جُهبُل: او می گوید: ابن تیمیه ادعا می کند که هر آنچه را که می گوید از رسول خدا و اصحاب و انصار و… است در صورتی که هیچ یک از آنها را نه رسول خدا و نه … می گویند. ۲- یافعی: او می گوید: ابن تیمیه می گفت: خداوند بر روی عرش به طور حقیقی استوار است و این که او به حرف و صوت سخن می گوید در دمشق و مناطق دیگر ندا داد که هرکس عقاید ابن تیمیه را داشته باشد خونش حلال است او مسائلی مباین با اعتقاد سنی گفته. ۳- ابوبکر حصینی: او می گوید: پس بدان من نظر کردم در سخن این خبیث که در قلب او مرض گمراهی است که به دنبال مشتبهات قرآن و سنت به جهت ایجاد فتنه است. و بعضی دیگر از علمای اهل سنت هستند که در رد ابن تیمیه کتابها را نوشته یا با او مناظره کرده اند که نام های آنها عبارتند از: ۱- قاضی محمد محمدبن ابراهیم بن جماعه شافعی ۲- قاضی محمدبن حریری انصاری حنفی. ۳- قاضی محمدبن ابوبکر مالکی. ۴- قاضی احمدبن عمر مقدس حنبلی ۵- قاضی مفسر بدرالدین ابن جماعه ۶- حافظ ذهبی (۷۴۸ هـ.ق) در دالنصیحه الذهبیه) ۷- مفسر معروف ابوحیان اندلسی (۷۴۵هـ.ق) در النهرالماد و… که تعداد این عالمان اهل سنت بیشتر از این تعداد است و به تعداد ۵۶ نفر و بیشتر می رسند که برای اختصار به همین تعداد اکتفا می کنیم. دشمنی ابن تیمیه با اهل بیت علیه السلام در تمام کتاب های ابن تیمیه به این قضیه می توان پی برد که او عداوت و دشمنی زیادی با اهل پیامبر دارد و ما به چند نمونه اشاره می کنیم؛ ۱- مخالفت با نزول آیه مباهله در شأن اهل بیت علیه السلام ابن تیمیه شبهاتی را در مورد شأن نزول آیه مباهله بیان کرده و با شأن نزول این آیه در مورد اهل بیت مخالفت کرده. الف) کسی با پیامبر (صل الله علیه واله وسلم) مساوی نیست. ابن تیمیه می گوید: (هیچ کس مساوی با رسول خدا در فضایل نیست نه علی و نه غیر او) پاسخ: اولاً ما تابع نصّ هستیم: این آیه و ادله قطعی دیگر چنین استفاده می شود که امام علی در تمام کمالات و قابلیت ها همانند رسول خداست لذا اگر قرار بود بعد از ایشان پیامبری باشد جز علی کسی قابلیت این مقام را نداشت ولی قرار نیست بعد از پیامبر، پیامبری دیگر باشد. ثانیاً: در روایتی صحیح السند از پیامبر آمده است که خطاب به امام علی علیه السلام فرمود: من از خدا چیزی نخواستم جز آن که مثل آن را از خداوند برای تو درخواست نمودم. و از خداوند چیزی درخواست ننمودم مگر آن که خدا به من عطا نمود. جز آن که به من خبر داده شد که بعد از تو پیامبری نخواهد بود. (کنزالعمال، ج۶، ص۴۰۷) و پیامبر مطابق حدیث فرمود: «علیّ منّی و أنامنه، و هو ولیّکم بعدی» (مسند احمد، ج۱، ص۳و۱۵۱) ب) عدم دلالت «انفسنا» بر مساوات! او نیز می گوید: «انفس» در لغت عرب بر مساوات دلالت ندارد، بلکه مقصود به آن نزدیکان و اقرباء انسان است و این مدعای خود را با استناد به آیاتی که انفس در آنها به کار رفته ولی معنای مساوات نمی دهد. مانند:«لَولا إذسَمِعتُمُوهُ ظَنَّ المُؤمِنُونَ وَالمُؤمِناتُ بِأنفُسِهِم خَیراً» «چرا هنگامی که این {تهمت} را شنیدید، مردان و زنان با ایمان نسبت به خود {و کسی که همچون خود آنها بود} گمان خیر نبردند.» (منهاج السنه، ج۷، ص۱۲۲-۱۳۰) پاسخ: اولاً: در برخی آیات بین کلمه انفس و اقرباء مقابله افتاده، و لذا نمی توان گفت که انفس به معنای اقرباء است. خداوند متعال می فرماید: «یا أَیُّهَا الّذین امَنُوا قُوا أَنفُسَکُم وَ أَهلِیکُم»(سوره زمر، آیه ۱۵) (کسانی که به خویشتن و خانواده شان زیان رسانده اند.) در مورد آیه مباهله نیز این چنین است؛ جز آن که در این دو آیه، انفس در نفس انسان به معنای حقیقی آن استعمال شده است ولی در آیه مباهله مجازاً در معنای تنزیلی به کار رفته است یعنی امام علی علیه السلام به منزله پیامبر صلی الله علیه و آله در جمع فضایل است، نه این که نفس پیامبر است. ثانیاً: مستفاد از آیه مباهله آن است که خداوند پیامبرش را خطاب کرده می فرماید: ای محمد! خود را برای مباهله بیاور و پیامبر در آن موقع علی علیه السلام را برای مباهله آورد. و این که شخصی نفس شخص دیگر باشد سه احتمال دارد: ۱- عینیت و اتحاد حقیقی حتی در جسمیت: این معنا قطعاً باطل است؛ زیرا ما معتقد به حلول نیستیم و نیز پیامبر(ص) و امام علی(ع) را به لحاظ جسمی یکی نمی دانیم. ۲- اتحاد در شئونات و فضایل به جز آنچه که استثناء شده است. ۳- تنها مجانست در قرابت و نزدیکی. معنای دوم و سوم از معانی مجازی برای کلمه نفس است، ولی ما باید به دو جهت کلمه انفس را بر معنای دوم حمل کنیم نه سوم؛ جهت اول این که: معنای دوم اقرب به معنای حقیقی که همان وحدت از جمیع جهات است می باشد و مطابق آنچه در علم بلاغت گفته شده، لفظ باید بر قریب ترین معانی به معنای حقیقی حمل شود. جهت دیگر این که: قرائن بسیاری وجود دارد که مؤید معنای دوم است نه سوم، که از آن جمله عبارت است از: اول- حدیث منزلت: پیامبر(ص) خطاب به حضرت علی(ع) فرمود: «أنت منّی بمنزله هارون من موسی الّا أنّه لا نبّی بعدی»(صحیح بخاری)؛ «تو نسبت به من به منطل هارون نسبت به موسی می باشی جز آن که بعد از من پیامبری نخواهد بود.» دوم- بخاری از پیامبر(ص) نقل کرده که خطاب به علی(ع) فرمود: «أنت منّی و أنا منک»؛ «تو از من و من از توام.» سوم- ابن مسعود از رسول خدا(ص) نقل کرده که فرمود: «علی بن ابی طالب همانند روح من است که در جسدم می باشد.» چهارم- و نیز خطاب به امام علی(ع) فرمود: «ما سألت الله لی شیئاً الّا سألت لک مثله»؛ «از خدا برای خود چیزی نخواستم جز آن که مثل آن را برای تو تقاضا نمودم.» ج) کفایت دعای پیامبر(ص)! ابن تیمیه نیز می گوید: «این که این چهار نفر را پیامبر(ص) همراه خود آورد مقصود اجابت دعا نبوده؛ زیرا دعای پیامبر(ص) به تنهایی کافی بود.» پاسخ: اولاً: اگر چنین بود چرا خداوند تعالی از پیامبر خود خواست تا از نصارا بخواهد که این افراد را نیز بیاورند، و اگر وجود آنها در مباهله دخیل نبود احتیاجی به چنین دعوتی نبود، خصوصاً آن که در آخر می فرماید: «ثُمَّ نَبتَهِل»، «پس همگی با هم مباهله کنیم.» ثانیاً: حرف ابن تیمیه اجتهاد در مقابل نصّ است؛ زیرا مطابق برخی از روایات پیامبر(ص) فرمود: «إذا أنا دعوت فأمِّنوا»؛ «هرگاه من دعا کردم شما آمین بگویید.» (تفسیر مراغی، ج۳، ص۱۷۵) و این خود دلالت بر این دارد که آمین آنها در اجابت دعای پیامبر بی تأثیر نبوده است. د) عدم اختصاص به حضرت علی(ع) او نیز می گوید: «کلمه {أَنفُسَنا} اختصاص به علی(ع) ندارد؛ زیرا به صیغه جمع آمده است.» (منهاج السنه. ج۷٫ ص۱۲۲٫ ۱۳۰) پاسخ: اولاً: قبلاً در آیه (ولایت) به اثبات رساندیم که عرب به جهاتی از جمله تعظیم لفظ جمع را بر مفرد به کار می برد و در قرآن نیز چنین استعمالی را زیاد مشاهده می کنیم. ثانیاً تعبیر به جمع در این آیه به جهت بیان این مطلب است که هر کدام از دو دسته مباهله کننده سزاوار است که خواص از اهل بیت خود را بیاورد، خواه افراد هر دسته متعدد باشند یا خیر. هـ) مقصود از «انفسنا»، شخص پیامبر(ص) است! او همچنین می گوید: (مقصود از «أنفُسَنا» شخص پیامبر است؛ یعنی هنگام مباهله باید خود و فرزندان و زن های خود را بیاورید.» پاسخ: اولاً: این توجیه اجتهاد در مقابل نص است؛ زیرا مطابق روایات صحیحه، پیامبر اکرم(ص) برای مباهله امام حسن و امام حسین(ع) را که مصداق «أبناءَنا» بود، و نیز حضرت زهرا(ع) را که مصداق «نِساءَنا» بود، و نیز حضرت علی(ع) را که مصداق «أَنفُسَنا» بود، آورد. و اگر مقصود از «أَنفُسَنا» خود پیامبر بوده است، چرا پیامبر(ص)، علی(ع) را ا خود به همراه آورد؟ ثانیاً: با این فرض، لازم می آید که بین داعی و مدعو اتحاد باشد، یعنی دعوت کننده و دعوت شده یکی باشند که این قطعاً باطل است؛ زیرا هیچگاه انسان خودش را دعوت نمی کند. ثالثاً: در صورت درست بودن این احتمال، لازم می آید کلمه «أَنفُسَنا و أَنفُسَکُم»، در آیه زیادی باشد؛ زیرا شخص پیامبر(ص) داخل در جمله «تَعالَوا نَدعُ» است. ابن تیمیه و این فرقه وهابیت شبهات دیگری نیز دارد که می توان همه آنها را به سه ویژگی کلی دسته بندی کرد: ۱- دعوت به تجسم. ۲- کاستن از مقامات انبیا و اولیای الهی ۳- تکفیر مسلمین بعد از مختصری از زندگانی و بعضی از نظرات ابن تیمیه به آنجا می رسیم که این مذهب خرافی و ظاله را چه کسی گسترش داد و آن را رسمی کرد. زندگانی محمدبن عبدالوهاب پایه گذار مسلک وهابیت: مسلک وهابی منسوب به شیخ محمد فرزند «عبدالوهاب» نجدی است که این نسبت از نام پدر او «عبدالوهاب» گرفته شده است و به گفته برخی از دانشمندان علت اینکه این مسلک را به نام خود شیخ محمد نسبت نداده اند یعنی (محمدیه) نگفته اند این است که مبادا پیروان این مذهب نوعی شرکت با نام پیامبر(ص) پیدا بکنند. «دائره المعارف فرید و جدی، ج۱۰، ص۸۷۱» و از این نسبت سوء استفاده نمایند. شیخ محمد در سال ۱۱۱۵ هـ.ق در شهر (عُیَینِه) از شهرهای (نجد) تولد یافت، پدرش در آن شهر قاضی بود. شیخ از کودکی به مطالعه کتب تفسیر و حدیث و عقائد سخت علاقه داشت و فقه حنبلی را نزد پدر خود که از علماء حنبلی بود آموخت، وی از آغاز جوانی بسیاری از اعمال مذهبی مردم «نجد» را زشت می شمرد. در سفری که به زیارت خانه خدا رفت بعد از انجام مناسک به مدینه رهسپار شد، در آنجا توسل مردم را به پیامبر نزد قبر آن حضرت انکار کرد. سپس به نجد مراجعت نمود و از آنجا به بصره رفت به این قصد که از بصره به شام رود، مدتی در بصره ماند و با بسیاری از اعمال مردم به مخالفت پرداخت ولی مردم بصره وی را از خود بیرون راندند. در راه میان بصره و شهر (زبیر) نزدیک بود از شدت گرما و تشنگی و پیاده روی هلاک شود اما مردی از اهل زبیر چون او را در لباس روهانیت دید در نجات وی کوشید. جرعه ای آب به او نوشانید و بر مرکبی سوار کرد و به شهر زبیر برد وی می خواست از زبیر به شام سفر کند ولی چون توشه و خرج سفر به قدر کافی نداشت مقصد را عوض کرد و رهسپار شهر «احسا» شد و از آنجا قصد سفر به شهر (حریمله) از شهرهای نجد را نمود. در این هنگام که سال ۱۱۳۹ بود پدرش «عبدالوهاب» از (عیینه) به (حریمله) انتقال یافته بود شیخ محمد ملازم پدرش شد و کتاب هایی را نزد وی فرا گرفت و به انکار عقائد مردم (نجد) پرداخت به این مناسبت بین او و پدرش نزاع و جدال در گرفت و همچنین بین او و مردم نجد منازعاتی رخ داد و این امر چند سال دوام یافت تا اینکه در سال ۱۱۵۳ پدرش (شیخ عبدالوهاب) از دنیا رفت. شیخ محمد پس از مرگ پدر به اظهار عقاید خود و انکار قسمتی از اعمال مذهبی مردم پرداخت و جمعی از مردم (حریمله) از او پیروی کردند و کار وی شهرت یافت. وی از شهر حریمله به شهر عیینه رفت و رئسی عیینه و آن وقت (عثمان بن حمد) بود. عثمان شیخ را پذیرفت و او را گرامی داشت و در نظر گرفت وی را یاری کند. شیخ محمد نیز در مقابل، اظهار امیدواری کرد که همه اهل نجد از عثمان اطاعت کنند. خبر دعوت شیخ و کارهای او به امیر (احسا) رسید وی نامه ای برای عثمان نوشت که نتیجه اش این شد که عثمان شیخ را نزد خود خواند و عذر او را خواست. شیخ محمد به او پاسخ داد که اگر مرا یاری کنی تمام نجد را مالک می شوی. اما عثمان از او اعراض کرد و او را از شهر عیینه بیرون راند. شیخ محمد در سال ۱۱۶۰ پس از آنکه از عیینه بیرون رانده شد رهسپار (درعیه) از شهرهای معروف نجد گردید. در آن وقت امیر درعیه، (محمدبن مسعود) (جد آل سعود) بود. وی به دیدن شیخ رفت و عزت و نیکی را به او مژده داد. شیخ نیز قدرت و غلبه بر همه بلاد نجد را به وی بارت داد و بدین ترتیب ارتباط میان شیخ محمد و آل سعود آغاز گردید. در آن وقت که شیخ به درعیه آمد و با محمد بن مسعود توافق کرد مردم آنجا در نهایت تنگدستی و احتیاج بودند. آلوسی از قول (ابن بشر نجدی) نقل می کند که من (ابن بشر) در اول کار شاهد تنگدستی مردم درعیه بودم سپس آن شهر را در زمان (سعود) مشاهده کردم، در حالی که مردم آن ثروا فراوانی داشته و سلاحهای ایشان با زر و سیم زینت یافته بود. بر اسبان اصیل و نجیب سوار می شدند و جامه های فاخر در بر می کردند و از تمام وسایل و لوازم ثروت بهره مند بودند، به حدی که زبان از شرح و بیان آن ها قاصر است. روزی در یکی از بازارهای درعیه ناظر بودم که مردان طرفی و زنان طرف دیگر قرار داشتند، در آنجا طلا و نقره و اسلحه و شتر و گوسفند، اسب، لباسهای فاخر و گوشت و گندم و دیگر مأکولات به قدری زیاد بود که زبان از وصف آن عاجز است، تا چشم کار می کرد بازار دیده می شد و من فریاد فروشندگان و خریدارانی که می شنیدم که مانند همهمه زنبور عسل درهم پیچیده بود که یکی می گفت فروختم و دیگر می گفت خریدم. البته (ابن بشر) شرح نداده است که این ثروت هنگفت از کجا پیدا شده بود. ولی از سیاق تاریخ معلوم می شود که از حمله به مسلمانان قبائل و شهرهای دیگر (نجد) (به جرم قبول نکردن عقاید وی) و به غنیمت گرفتن و غارت کردن اموال آنها به دست آمده بود و روش شیخ محمد در مورد غنائم جنگی (که از مسلمانان آن دیار می گرفت) این بود که آن را هر طور مایل بود به مصرف می رسانید و گاهی تمام غنائمی را که در جنگی نصیب او شده بود و مقدار آن هم خیلی، تنها به دو یا سه نفر عطا می کرد و غنائم هر چه بود در اختیار شیخ قرار داشت و امیر نجد هم با اجازه او می توانست سهمی ببرد. و یکی از بزرگترین نقاط ضعف برنامه زندگی شیخ همین است که مسلمانانی که از عقاید کذائی او پیروی نمی کردند معامله کافر حربی می کردند و برای جان و ناموس آنان ارزش قائل نبود. محمدبن عبدالوهاب به توحید اما توحید غلطی که او می گفت دعوت می کرد و هر کس که می پذیرفت خون و مالش سالم می ماند وگرنه خون و مالش مانند کفار حربی حلال و مباح بود. جنگ هایی که وهابیان در نجد و خارج از نجد از قبیل (یمن و حجاز) و اطراف (سوریه و عراق) می کردند بر همین پایه قرار داشت. هر شهری که با جنگ به غلبه بر آن دست می یافتند برایشان حلال بود، اگر می توانستند آن را جزو متصرفات و املاک خود قرار می دادند والا به غنائمی که به دست آورده بودند اکتفا می کردند. کسانی که با عقاید وی موافقت می کردند و دعوت او را می پذیرفتند باید با او بیعت نمایند و اگر کسانی به مقابله برخیزند باید کشته شوند و اموالشان تقسیم گردد. طبق این رویه مثلاً از اهالی یک قریه به نام (فصول) در شهر احسا سیصد مرد را به قتل رسانیدند و اموالشان را به غارت بردند. شیخ محمدبن عبدالوهاب در سال ۱۲۰۶ درگذشت و پس از شیخ محمد هم پیروان او به همین روش ادامه دادند مثلاً: در سال ۱۲۱۶ «امیر سعود» وهابی سپاهی مرکب از بیست هزار مرد جنگی تجهیز کرد و به شهر کربلا حمله ور شد، کربلا در این ایام در نهایت شهرت و عزمت بود و زائرین ایرانی و ترک عرب بدان روی می آوردند، (سعود) پس از محاصره شهر سرانجام وارد آن گردید و کشتار سختی از مدافعین و ساکنان آن نمود. جریان وهابی و وهابیگری، جریانی است که می توان با یقین گفت این فرقه را استعمار و از روی سیاست پی ریزی کرده و حمایت می کند که الان نیز بعد از گذشت چندین سال هنوز کشورهای استعماری با این فرقه و با سران آن در ارتباط هستند مانند: (ملک عبداله) بزرگ وهابیت و پادشاه عربستان و خادم حرمین که هیچ گونه عبایی از این رابطه ندارد و به آن نیز افتخار می کند. تاریخچه این سیاست کثیف به همان دوران محمدبن عبدالوهاب بر می گردد. پیش از جنگ جهانی اول، تقریباً همه کشورهای عربی- اسلامی یکپارچه تحت حکومت عثمانیان اداره می شد. هرچند که کلام در صلاحیت این خاندان و ارزیابی عملکردهایشان جای مناسبتر و فرصتی کامل تر می خواهد. دشمنان اسلام و کارگردانان جنگ های صلیبی که از دیرباز به فکر تجزیه و پاره پاره کردن پیکر سرزمین های اسلامی بودند و پس از جنگ جهانی اول این سرزمین ها را قطعه قطعه و میان خود تقسیم کردند و دست نشانده هایی بر آن گماشتند و چون استعمار نظامی زمینه فرهنگی لازم دارد. مغزهای متفکر امپریالیزم صهیونیزم برای ادامه سلطه در دراز مدت به برنامه ریزی های اساسی، فکری، فرهنگی پرداختند و به قول معروف استعمارگران تفرقه بینداز و حکومت کن را می خواستند بناء کنند که شد. محمدبن عبدالوهاب یک عنصر کج اندیش و کینه توز که سخنان ملحدانه و منکر می گفت که با اسلام منافات داشت و مسلمانان را تکفیر می کرد و آنها را مشرک می دانست و سنت های اصیل مردم را زیر سؤال می برد و از سوی پدر و برادر و دیگر مردم هم وارد شده بود ولی استعمار پیر یعنی انگلستان شکار مناسبی برای خود یافته بود و چون خاندانی دیگر یعنی (آل سعود) برای بریتانیای کبیر ناشناخته نبود و نسبت به آنان به سلیمان اسلایم یهودی محرز بود و چون اینان به فکر حکومت بر عربستان بودند لذا استعمار پیر، این دو عنصر را (سعود و پسر عبدالوهاب) را با یک ترفند سیاسی به هم پیوند داد و از اینجا به بعد را قبلاً ذکر کردیم که هیچگونه این دو با کمک به یکدیگر چه تفرقه ها در بین مسلمانان راه انداختنئ و چه جنایاتی را انجام دادند. حتی در حال حاظر که اسرائیل با کمک کشورهایی همچون آمریکا، سایه شوم خود را در کشورهای اسلامی انداخته. این فرقه ضاله به فکر تفرقه بین مسلمین است و به این اصل که دشمن اسلام دشمن آنها نیز می باشد ولی این فرقه فقط فرمانبر و مطیع دشمنان اسلام است و کاری به اسلام ندارد و هر روز برای ریشه کن کردن اسلام خواب های را می بیند. بعد از تاریخ و چگونگی شکل گیری مسلک وهابیت به اتفاقات و وقایع مهمی که به دست وهابیان اجرا شده می پردازیم. پس از به قدرت رسیدن وهابیت و شکل گیری آن و به قدرت رسیدن (آل سعود) که این خاندان به ترتیب یک دوره ۷۵ ساله حکومت را در سواحل خلیج فارس و تمامی منطقه حجاز در اختیار داشتند که اسمها و تاریخ حکومت آن ها به شرح زیر است: ۱- محمدبن سعود: حاکم و امام وهابیت در سالهای ۱۱۵۷ تا ۱۱۷۹ هـ.ق ۲- عبدالعزیز بن محمد: رهبر وهابیت بعد از پدرش ۱۱۳۳ تا ۱۲۱۸ هـ.ق ۳- سعودبن عبدالعزیز، متوفای ۱۲۲۹ هـ.ق ۴- عبدالله بن سعود، متوفای ۱۲۳۳ هـ.ق که در استامبول کشته شد با قلع و قمع دولت نجد به دست ابراهیم پاشای عثمانی و قتل عبدالله بن سعود در استامبول، خاندان سعود از قدرت ساقط شد و قریب ۸۰ سال را در عزلت گذراند. رهبران قبیله ای وهابیت پس از فروپاشی: ۱- ترکی بن عبدالله بن محمدبن سعود که در سال ۱۲۴۹ هـ.ق به قتل رسید. ۲- فیصل بن ترکی بن عبدالله، متولد ۱۲۱۳هـ.ق و متوفای ۱۲۸۲ هـ.ق ۳- عبدالرحمن بن فیصل بن ترکی، متوفای ۱۳۴۶ هـ.ق دومین دولت سعودی: ملک عبدالعزیزبن عبدالرحمان در سال ۱۳۱۹ هـ.ق از کویت به ریاض برگشت و با کمک بازماندگانی از پیروان مسلک وهابیت و با تکیه بر کمک های بی دریغ انگلیسی ها و فرانسوی ها و در طی بیست سال مبارزه، دوباره بر حجاز مسلّط شد. و با تبدیل نام حجاز به سعودی، سلطنت آل سعود را پی ریزی کرد و پس از ۵۴ سال حکومت، سرانجام در سال ۱۳۷۳ هـ.ق از دنیا رفت و هم اکنون فرزندان وی بر این کشور حکومت می کنند. پس از مرگ محمدبن عبدالوهاب: پس از مرگ محمدبن عبدالوهاب، امیر سعود دستور حمله به کربلا را داد و سپاه وهابیت آن چنان رسوایی در شهر کربلا به بارآورد که به وصف نمی گنجد. پنج هزارتن یا بیشتر (تا بیست هزار نفر نوشته اند) را به قتل رسانید. پس از آنکه امیر سعود از کارهای جنگی فراغت یافت به طرف خزینه های حرم رفت و متوجه شد که اشیا و اموال فراوانی در آنها است و آنها را غارت کرد و برد. کربلا بعد از این قضیه به وضعی افتاد که شعرا برای آن مرثیه می گفتند. نامه شاه سعودی به فتحعلی شاه قاجار: شاه سعودی در آن سال ها طی نامه ای فتحعلی شاه قاجار را نیز به آیین جدید فراخواند و میرزا ابوطالب خان به این نامه چنین اشاره دارد. اعوذبالله من الشیطان الرجیم- بسم الله الرحمن الرحیم من عبدالعزیز امیرالمسلمینِ الی فتحعلی شاه ملک عجم. آنکه بعد از رسول خدا محمدبن عبدالله شرک و بت پرستی در امت شیوع یافته بود چنانچه مردم بُقعات کربلا و نجف پیش قبور که از سنگ و گل ساخته ایشان است به خاک می افتند و سجده کرده عرض حاجات می دارند. این اضعف عبادالله چون می دانست که سیدناعلی و حسین به این افعال راضی نیستند کمر همت به تصفیه دین مبین بسته به توفیق حق تعالی نواحی نجد و اکثر بلاد عرب را از آلایشها پاک ساخت خدمه و سکنه کربلا و نجف که بنا بر اغراض تمسانی، منع پذیر نبودند صلاح منحصر در افنا و اعدام ایشان دانست لهذا فوجی از غُزات (جنگجویان) به کربلا فرستاده چنانچه معلوم شده باشد. سزای لایق به ایشان داده شد. اگر مَلِک عجم هم بدین عقیده بوده باشد باید که از آن توبه نماید زیرا هرکس به شرک و کفر اصرار ورزد بد و آن خواهد رسید که به سکنه کربلا رسید. سخنی با کشورهای اسلامی حامی استعمار: پس از گذشت دهها سال از دوران استعمار غربی و گرفتاری اسلامی به دست مسیحیان صلیبی و صلیبیان صهیونیست، شما حکومت های عربی در چه صحنه ای به طور جد وارد شده و به نفع مسلمانان قدم برداشته اید. بلکه به طور مستقیم و غیر مستقیم در آتش افروزی بر ضد مسلمین در کشورهای ایران، عراق، افغانستان و با تقویت مالی و سیاسی تروریست ها، با غرب متجاوز همدست هستید. از شما زعمای عرب می پرسیم: در سرزمین فلسطین که متجاوز از پنجاه سال است مسلمانان کشتار می شوند و رؤسا با سران اسرائیل ساخت و پاخت می کنند به نفع ملت عرب و فلسطین که عمدتاً اهل سنت هم هستند چه گامی برداشته اید؟ جز اینکه وقتی در جنگ نابرابر لبنان و اسرائیل حزب الله مقاومت کردوسی و سه روز ایستاد و پیروزی آفرید. برخی کشورها و دولتهای عرب ماهیت خود را نشان دادند و با شرمندگی تمام آن گفتند که نبایستی گفت اگر چه بعداً حرف خود را پس گرفتند. شما که با برنامه ریزی انگلیس و آمریکای پلید می خواهید جنگ سیعه و سنی راه اندازید و شیعیان را مشرک و کافر قلمداد می کنید چرا با اصل شرک و کفر یعنی اسرائیل و صلیبیان عقد برادری بسته اید؟ آیا وقت آن نشده که ملت های مسلمان و عرب بیدار شوند و دست اجانب و مزدوران را از کشورهای اسلامی کوتاه کنند و به این همه سیاست های تفرقه افکنی و تهمت شرک و کفر به مسلمانان زدن پایان دهند و عزت دیرین اسلام را باز گردانند؟ رابطه شیخ محمدبن عبدالوهاب با پدر و برادرش: از همان وقتی که محمدبن عبدالوهاب عقاید خود را ابراز و مردم را به پذیرفتن آن ها دعوت کرد گروه زیادی از علمای بزرگ که قبلاً مختصری به آن ها اشاره شد به مخالفت با عقاید او پرداختند. نخستین کسی که با او به مخالفت برخاست پدرش عبدالوهاب بود و سپس برادرش (شیخ سلیمان بن عبدالوهاب) بودند که هر دو از علمای حنبلی محسوب می شوند. شیخ سلیمان کتابی تحت عنوان (الصواعق الالهیه فی الرد علی الوهابیه) نوشت که در آن عقاید برادرش را رد کرد. (زینی دحلان) می گوید: پدر شیخ محمد مردی صالح از اهل علم بود برادرش سلیمان نیز از اهل علم بود و شیخ که در ابتدای امر یعنی از زمانی که شیخ محمد در مدینه به تحصیل اشتغال داشت از سخنان و کارهای او دریافته بود که چنان ادعیه ای دارد او را سرزنش و مردم را از او برحذر می داشت. عباس محمود عقا می گوید: بزرگترین مخالفان محمدبن عبدالوهاب برادرش شیخ سلیمان بود. او ضمن اینکه سخنان برادرش را رد می کرد امور وهابیان را موجب شرک و کفر می دانست. او می گوید: این اعمال را او به خاطر تجاوز به مال و جان مسلمانان ابداء کرده و این اعمال را به ائمه اسلام منتسب می کند در صورتی که هیچ کدام از این اعمال را از آنان شنیده نشده است. اختلافات این دو برادر سال ها طول کشید تا اینکه محمدبن عبدالوهاب و آل سعود پس از جنگ ها و ویران کردن بعضی از مناطق مسلمان نشین به قدرت رسید و چون اختلاف آن دو شدت گرفت سلیمان از بیم اینکه برادرش دستور کشتن او را بدهد به مدینه منوره کوچ کرد و رساله ای در رد او نوشت و برایش فرستاد. بسیاری از علمای حنبلی و غیره نیز رساله هایی در رد سخنان او نوشتند و برای او فرستادند اما فایده ای نداشت. پیشگویی های پیغمبر(ص) از ظهور وهابیت: در کتب معتبر اهل سنت روایاتی از پیامبر گرامی آمده که اشاره به ظهور فرقه وهابیت شده است همانگونه که بخاری در صحیح خود از عبدالله عمر نقل می کند که گفت: ذَکَرَ النَّبُِّی صلی الله علیه و اله: الّهُمَّ بَارِک لَنَا فی شَأمِنَا. اللهُمَّ بَارِک لنا فی یَمَنِنا. قالوا: وَ فِی نَجدِنا. قال: اللهُمَّ بارِک فی شأمِنا اللهُمَّ بارِک لنا فِی یَمَنِنا. قالوا: یا رَسُولُ الله و فِی نَجدِنا؟ فَأظُنُّهُ قالَ فی لثّالِثَه! هُناکَ الزَّلَازِلُ والفِتَنُ و بِها یَطلَعُ قَدنُ الشَِّطانِ. روزی پیامبر گرامی فرمود: خدایا منطقه شام و یمن را بر ما مبارک گردان! صحابه گفتند: منطقه نجد را چطور؟ حضرت سخن قبل خود را تکرار کرد و باز صحابه از نجد پرسیدند. حضرت در مرحله سوم فرمود: در نجد زلزله ها و فتنه ها به وقوع خواهد پیوست و شاخ شیطان از آنجا طلوع خواهد کرد. عینی از علمای بزرگ اهل سنت و شارح صحیح بخاری می نویسد: مراد از شاخ، امت شیطان است. و همچنین بخاری در صحیح خود از ابوسعید خُدری از پیامبر گرامی نقل کرده که فرموده است: افرادی از ناحیه مشرق قیام می کنند و قرآن تلاوت می کنند در حالی که قرآن از گلوگاه آنان تجاوز نمی کند و در قلب آنها تأثیر نمی گذارد و از آن بیب بهره اند. این گروه از دین خارج می شوند، همان گونه که تیر از کمان خارج می شود و دیگر طرف این بر نمی گردند، مانند: تیر که به سوی کمان بر نمی گردد. از پیغمبر پرسیدند: که نشانه این فرقه چیست؟ ایشان فرمودند: چهره این گروه با سرهای تراشیده مشخص می شود. زینی دحلان مفتی مکه مکرمه ضمن اشاره به این حدیث می نویسد: در این سخن پیامبر اکرم که سر تراشیدن را از نشانه های بارز این طایفه شمرده بر وهابیت تطبیق دارد زیرا تنها این فرقه است که به پیروان خود دستور سرتراشیدن می دهد، و این صفت در هیچ یک از فرقه های خوارج و بدعت گذار قبل از وهابیت دیده نشده است. روزی محمدبن عبدالوهاب به یک زن دستور داد که سرش را بتراشد. آن زن به وی گفت: تو که می گویی زنان باید سرخود را بتراشند، باید دستور دهی مردان هم ریش خود را بتراشند زیرا ریش مرد همانند موی زن زینت محسوب می شود. محمدبن عبدالوهاب در پاسخ این زن عاجز ماند. جنایات وهابیت در طول تاریخ: ۱- قتل و غارت وهابیان در منطقه نجد: محمدبن عدالوهاب با علام جهاد علیه مسلمانان به اتهام کفر، شرک و بدعت، اعراب بادیه نشین را تحریک کرد و به کمک ابن سعود، لشکری فراهم ساخت و با حمله به شهرها و روستاهای مسلمان نشین، مردم را به خاک و خون کشید و اموال آنان را به عنوان غنایم جنگی غارت نمود. الف: کشتار مسلمانان و قطع نخل ها و غارت مغازه ها: ابن بشر عثمان بن عبدالله، مورخ آل سعود درباره آغاز دعوت وهابیت در منطقه نجد و کشت و کشتار مردم بی گناه به اتهام شرک می نویسد: عبدالعزیز همراه با عده ای به قصد جهاد با اهل سرزمین (ثادق) حرکت کرد و آنان را به محاصره درآورد و بخشی از نخلستان های آنان را قطع کرد و تعدادی هم از مردان آنان را به قتل رساند. سپس عبدالعزیز به قصد جهاد به سمت «خُرج» حرکت کرد و در منطقه «دُلَم» هشت نفر از مردان را کشت و مغازه ها را که مملو از اموال بود، غارت کرد و آن گاه به سرزمین «نَعجان»، «ثَرمَدا»، «دُلَم» و «خُرج» رفت و عده ای را کشت و شتران بسیاری به غنیمت گرفت. ب: به آتش کشیدن محصولات زراعی: ابن بشر در ادامه می نویسد: عبدالعزیز به قصد جهاد وارد «منفوحه» شد و محصولات زراعی انان را به آتش کشید و بخش عظیمی از جواهرات، گوسفندان و شتران را به غنیمت گرفت و ده نفر را نیز کشت. ج: سقط جنین زنان باردار: لشکر عبدالعزیز شبانگاه وارد منطقه «حَرمه» شدند و پس از طلوع فجر به دستور عبدالله پسر عبدالعزیز، تیراندازان به صورت دست جمعه به طرف شهر تیراندازی کردند و صدای مهیب تیرها، شهر را به لرزه درآورد به گونه ای که بعضی از زنان حامله، سقط کردند و مردم به وحشت افتاده و شهر به محاصره درآمد و مردم شهر، نه توان مقاومت و نه امکان فرار از شهر را داشتند. د: کشته شدن مردم ریاض در اثر گرسنگی و تشنگی: ابن بشر درباره حمله وهابیت به ریاض می نویسد: ففرّ أهل الریاض فی ساقته الرجل و النساء والأطفال لایلوی أحد علی أحد، هربواعلی و جوههم إلی البریّه فی السهباء قاصدین الخروج و ذلک فی فصل الصیف، فهلک منهم خلق کثیر جوعا و عطشاً؛ اهل ریاض، همه مردان، زنان و کودکان با شنیدن حمله لشکر وهابیت از ترس و وحشت، پا به فرار گذاشتند، از آن جایی که این حمله در فصل تابستان بود، جمعیت زیادی در اثر گرسنگی و تشنگی جان سپردند. هـ: کشتار فراریان: ابن بشر در ادامه می گوید: فلمّا دخل عبدالعزیز الریاض وجدها خالیه من أهلها إلا قلیلاً فساروا فی إثرهم یقتلون و یغنمون. ثمّ إنّ عبدالعزیز جعل فی البیوت ضبّاطاً یحفظون ما فیها. و حاز جمیع ما فی البلد من اأموال و السلاح و الطعام والأ متاع و غیر ذلک و ملک بیوتها و نخیلها إلّا قلیلاً؛ وقتی عبدالعزیز وارد ریاض شد دید جز اندکی از مردم، کسی در شهر نمانده، فراریان را دنبال کرد و عده ای را کشت و اموالی را که با خود داشتند به غنیمت گرفت. و به شرطه ها دستور داد از خانه های خالی از صاحبانشان، محافظت کنند و آن گاه تمام اموال، اسلحه ها، مواد غذایی و وسایل خانه ها را به غنیمت گرفت و غالب خانه ها و نخلستان ها را به تصرّف خود درآورد. و: کشتن مؤذن به جرم درود بر پیامبر(ص): زینی دحلان مفتی مکه مکرمه می نویسد: ویمنعون من الصلاه علیه صلی الله علیه و سلم علی المنابر، بعد الأذان؛ حتی أنّ رجلاً صالحاً کان أعمی، و کان مؤذّناً وصلی علی النبی صلی الله علیه و سلم بعد الأذان، بعد أن کان المنع منهم، فأتوا به إلی ابن عبدالوهاب فأمر به أن یقتل فقتل، ولوتتبّعت لک ماکانوا بفعلونه من أمثال ذلک، لملأت الدفاتر والأوراق. وفی هذاالقدر کفایه والله سبحانه و تعالی أعلم؛ وهابی ها از درود فرستادن به پیامبر (ص) بر روی منابر و پس از اذان، ممانعت می کردند، مرد صالح نابینایی که اذان می گفت و پس از اذان به رسول اکرم(ص) صلوات فرستاد، آن را نزد محمدبن عبدالوهاب آوردند و او دستور داد مؤذن نابینا را به جرم درود بر حضرت، کشتند. زینی دحلان در ادامه می گوید: اگر مانند این کارهای زشت وهابی را بخوانیم و بنویسیم، دفترها مملو خواهد شد. با اینکه درود به پیامبر گرامی(ص) نص قرآن و دستور الهی است که می فرماید: (إنَّ اللهَ وَ مَلَائکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ یَا إَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا علیهِ وَ سَلِّمُوا تَسلِیماً). در آیه شریفه هیچ گونه قید مکانی و زمانی برای درود به حضرت ذکر نشده یعنی هر وقت و هر کجا می شود به پیامبر گرامی درود فرستاد. ۲- کشتار بی رحمانه شیعیان کربلا: کشتار وهابیان در کربلای معلی در سال ۱۲۱۶ هـ.ق به راستی صفحه تاریخ را سیاه کرده و قلب هر خواننده را به درد می آورد. دکتر منیر عجلانی می نویسد: دخل اثنا عشرألف جندی ولم یکن فی البلده، إلاعددقلیل من الرجال المستضعفین لأن رجال کربلاء کانواقدخرجوایوم ذاک إلی النجف الأشرف لزیاره قبرالإمام أمیرالمؤمنین یوم الغدیر، فصل الوهّابیون کل من وجدوهم، فقدرعدد الضحایا فی یوم واحد بثلاثه آلاف، وأما السلب فکان فوق الوصف ویقال أن مائتی بعیر حملت فوق طاقتها بالمنهوبات الثمینه؛ دوازده هزار نفر سپاه وهابیان به فرماندهی سعود، فرزند عبدالعزیز وارد کربلا شدند در حالی که بیشتر مردم کربلا به مناسبت عید غدیر به نجف اشرف به زیارت امیرالمؤمنین علیه السلام رفته بودند و در شهر جز عده اندکی از پیرها و ناتوان ها نمانده بودند. سپاه وهابیان به هرکس که برخوردند، کشتند و آمار کشته ها به مرز سه هزار نفر رسید و اموال غارت شده از کربلا قابل وصف نبود و گفته می شد که آن روز ۲۰۰ شتر بار سنگین از کربلا به غارت بردند. محمد قاری غروی در تاریخ نجف از مجموعه شیخ خضر، نقل می کند: وهابیان صندوق قبر حبیب بن مظاهر را که از چوب بود شکستند و سوزاندند و با آن در ایوان طرف قبله حرم، قهوه درست کردند. آن ها می خواستند صندوق قبر شریف حسین(ع) را هم بشکنند، اما چون دارای شبکه های آهنین بود، توفیق نیافتند. شیخ عثمان بن بشر موّرخ دیگر وهابی که خود اهل نجد بوده می نویسد: گنبد روی قبر (سیدالشهداء) را ویران ساختند، و صندوق روی قبر را که زمرّد، یاقوت و جواهرات دیگر در آن نشانده بودند، برگرفتند، و آنچه در شهر از مال، سلاح، لباس، فرش، طلا و نقره و قرآن های نفیس یافتند غارت کردند و نزدیک ظهر از شهر بیرون رفتند. صلاح الدین مختار که خود وهابی است می نویسد: در سال ۱۲۱۶ هـ.ق امیر سعود با لشگر انبوهی از مردم نجد، عشایر جنوب، حجاز و دیگر نقاط به قصد عراق حرکت کرد. در ماه ذی قعده به کربلا رسید. او تمام برج و باروی شهر را خراب کرد و بیشتر مردم را که در کوچه و بازار بودند، کشت و نزدیک ظهر با اموال و غنایم فراوان از شهر خارج شد. آن گاه خمس اموال غارت شده را خود سعود برداشت و بقیه را به نسبت هر پیاده یک سهم و هر سواره دو سهم، بین لشگریان تقسیم نمود. شیخ عثمان نجدی از مورخان وهابی می نویسد: وهابیان به صورت غافل گیرانه وارد کربلا شدند و بسیاری از اهل آن جا را در کوچه و بازار و خانه ها کشتند؛ روی قبر حسین(ع) را خراب کردند و آن چه در داخل قبّه بود به چپاول بردند و هر چه در شهر از اموال، اسلحه، لباس، فرش، طلا و قرآن های نفیس یافتند، ربودند. نزدیک ظهر در حالی که قریب به دو هزار نفر از اهالی کربلا را کشته بودند، از شهر خارج شدند. برخی می نویسند: «وهابیان در یک شب، بیست هزار نفر را به قتل رساندند.» میرزا ابوطالب اصفهانی در سفرنامه خود می نویسد: هنگام برگشت از لندن و عبور از کربلا و نجف، دیدم که قریب بیست و پنج هزار نفر وهابی وارد کربلا شدند و شعار «اقتلوا المشرکین واذبحواالکافرین» (مشرکان را بکشید و کافران را ذبح کنید.) سر می دادند. آنان بیش از پنج هزار نفر را کشتند و زخمی ها حساب نداشت صحن مقدس امام حسین(ع) از جنازه کشتگان پر و خون از بدن های سر بریده شده، روان بود، پس از یازده ماه بار دیگر به کربلا رفتم، دیدم که مردم، آن حادثه دل خراش را نقل می کنند و گریه سر می دهند به گونه ای که از شنیدن آن، موها بر اندام راست می شد. ۳- حمله به نجف اشرف: حمله وهابی ها به عراق از ۱۲۱۴هـ.ق آغاز شد. چون در آن سال وهابی ها به نجف اشرف حمله نمودند، ولی عرب خزاعل جلو آن ها را گرفتند و سیصد نفز از ان ها را کشتند. در سال ۱۲۱۵هـ.ق نیز گروهی برای انهدام مرقد مطهر حضرت امیر(ع) عازم نجف اشرف شدند که در مسیر با عده ای از اعراب درگیر و شکست خوردند. در مدت نزدیک به ده سال چندین بار حملات شدیدی به شهر کربلا و نجف انجام دادند. در سال ۱۲۱۶ هـ.ق وهابیان پس از کشتار بی رحمانه اهل کربلا و هتک حرم حسینی(ع) با همان لشگر راهی نجف اشرف شدند، ولی مردم نجف به سبب آگاهی از ماجرای کشتار و غارت کربلا و آمادگی دفاعی به مقابله برخواستند؛ حتی زن ها از منزل ها بیرون آمدند و مردان خود را تشجیع و تحریک به دفاع کردند تا اسیر کشتار و چپاول وهابیان نشوند، در نتیجه سپاه وهابی ها نتوانستند به شهر نجف وارد شوند. در سال ۱۲۲۰ تا ۱۲۲۱ هـ.ق وهابی ها به سرکردگی سعودبن عبدالعزیز به نجف اشرف حمله بردند، ولی چون شهر دارای برج و بارو بود، و در بیرون نیز خندقی شهر را حفاظت می کرد، به علاوه جمعی از مردم و طلاب علوم دینی در حدود دویست نفر تحت رهبری شیخ جعفر نجفی (کاشف الغطاء) از مراجع اعلم عصر که خود مردی دلیر بود، شبانه روز مشغول دفاع از شهر بودند، کاری از بیش نبردند. خانه شیخ جعفر کاشف الغطاء انبار اسلحه بود و او بر هر دروازه نجف و در هر برجی جمعی از طلاب و مردم را به دفاع واداشته بود. شیخ حسین نجفی، شیخ خضر شلال، و سید جواد عاملی صاحب مفتاح الکرامه و شیخ مهدی ملاکتاب از جمله علمای مدافع شهر بودند که از مردان بلند آوازه می باشند. قوای سعود در این حمله پانزده هزار وهابی جسور جنگجو بود. وهابی ها چندان که سعی کردند نتوانستند وارد شهر شوند، و مدافعان نجف با سرسختی دفاع کردند. در یکی از روزها برخی از وهابی ها از دیوار شهر بالا امدند و نزدیک بود شهر را اشغال کنند، ولی با دفاع مردانه مدافعان مسلح مواجه شدند، و عقب نشستند. در مدت محاصره نجف چون مدافعان از درون شهر و برج و باروها وهابی ها را زیر آتش داشتند، توانستند هفتصد نفر از آن ها را به قتل رسانند. سرانجام سعود با بقیه نفراتش ناامید از نجف اشرف بازگشت. اهالی نجف قبل از رسیدن قوای سعود، خزانه امیرالمؤمنین(ع) را به بغداد و از آنجا به کاظمین منتقل ساختند و در محزن آنجا به ودیعت نهادند، و بدین گونه از دستبرد آن قوم غارتگر وحشی مصون ماند. ابن بشر مورخ نجدی راجع به حمله سعود به نجف در تاریخ نجد می نویسد: «در سال ۱۲۲۰ هـ.ق سعودبن عبدالعزیز با سپاه اندوهی از نجد و نواحی آن در بیرون شهر معروف در عراق (نجف اشرف) فرود آمد، و سپاه مسلمین (وهابی ها) را در اطراف شهر پراکنده ساخت، و دستور داد باروی شهر را خرب کنند. چون یاران او به شهر نزدیک شدند، به خندقی عریض و عمیق برخورد کردند و نتوانستند از آن عبور کنند. در جنگی که میان طرفین روی داد در اثر تیراندازی از روی باروها و برجهای شهر، جمعی از مسلمین (وهابی ها) کشته شدند. آنها نیز از شهر عقب نشستند، به غارت نواحی اطراف پرداختند.» سعود بن عبدالعزیز در سال بعد یعنی ۱۲۲۲ هـ.ق نیز بار دیگر با بیست هزار جنگجوی جسور وهابی به نجف اشرف حمله برد، ولی چون دید مدافعان شهر به رهبری کاشف الغطاء با توپ و تفنگ آماده دفاع هستند نجف را رها ساخت، و به شهر «حله» روی آورد. ۴- تخریب آثار بزرگان در مکه: وهابیون در سال ۱۲۱۸هـ.ق پس از مسلط شدن بر مکه تمام آثار بزرگان دین را تخریب نمودند. در «مُعَلّی» قبّه پیامبر گرامی(ص) را و همچنین قبّه زادگاه علی بن ابی طالب(ع) و حضرت خدیجه و حتی ابوبکر را ویران و با خاک یکسان کردند. آثار باستانی اطراف خانه خدا و روی زمزم را، تخریب کرده و در تمام مناطقی که مسلط می شدند آثار صالحین را نابود می کردند و هنگام تخریب طبل می زدند و به رقص و آواز خوانی می پرداختند. رفاعی یکی از علمای بزرگ اهل سنّت کویت خطاب به علمای وهابی می نویسد: رفتیم ولم تعارضوا هدم بیت السیده خدیجه الکبری أمّ المؤمنین والحبیبه الأولی لرسول ربّ العالمین صلی الله علیه وآله، المکان الذی هومهبط الوحی الأول علیه من ربّ العزّه والجلال، وسکتم علی هذاالهدم راضین أن یکون المکان بعد هدمه دورات میاه و بیوت خلاء و میضات، فأین الخوف من الله؟ وأین الحیاء من رسول الکریم علیه الصلاه و السلام؛ شما به تخریب خانه ام المؤمنین خدیجه کبری اولین حبیبه پیامبر(ص) رضایت دادید و هیچ عکس العمل نشان ندادید با این که آن مکان محل نزول وحی قرآن بود، و در برابر این جنایات سکوت انتخاب کردید و رضایت دادید که آن مکان مقدس به توالت و دستشویی مبدل شود. چرا از خدا نمی ترسید؟ و از پیامبر حیا نمی کنید؟ رفاعی در ادامه می نویسد: زادگاه رسول اکرم(ص) را ویران و به محل خرید و فروش حیوانات تبدیل شد که با تلاش افراد صالح و خیّر، از چنگال وهابی ها درآمد و به کتابخانه مبّدل گردید… شما وهابیان در این سال های اخیر تصمیم گرفتید نیات شوم خود را از طریق تهدید و انتقام پیاده کنید، تمام تلاش خود را جهت نابودی محل ولادت رسول گرامی(ص) به کار بستید، حتی از شخصیت ها و علماء بزرگ سعودی مجوز ویران کردن آن مکان مقدس را گرفتید، ولی ملک فهد، عواقب شوم آن را ملاحظه کرد و شما را از این کار ننگین باز داشت. این چه کار بی ادبانه ای است که از شما سر می زند؟! این چه بی وفایی است که در حق رسول گرامی(ص) روا می دارید در حالی که خداوند به وسیله آن حضرت، ما و شما و اجداد ما را از تاریکی های شرک به سوی نور اسلام هدایت فرمود؟! بدانید که به هنگام مشاهده رسول اکرم(ص) در کنار حوض، جز بی حیایی نصیب شما نخواهد شد و به یقین بدانید که نتیجه شقاوت خود را نابودی آثار پاک آن نبی مکرم(ص) که موجب رنجش گردیده است، مشاهده خواهید کرد. رفاعی در جای دیگر می نویسد: آثار قبور صحابه و امّهات المؤمنین و آل البیت را نابود کرده و قبر آمنه بنت وهب مادر گرامی رسول اکرم(ص) را با بنزین به آتش کشیدید و اثری از آنها باقی نگذاشتید. ۵- آتش زدن کتابخانه های بزرگ: دردناک ترین چیزی که وهابیت مرتکب شد و آثار قبیح آن برای همیشه باقی است، آتش زدن کتابخانه بزرگ «المکتبه العربیه» بود که بیش از ۶۰ هزار عنوان کتاب گرانقدر و کم نظیر و بیش از ۴۰ هزار نسخه خطی منحصر به فرد داشت که در میان آنها برخی از آثار خطی دوران جاهلیت، یهودیان، کفار قریش و همچنین آثار خطی امیرالمؤمنان(ع)، ابوبکر، عمر، خالدبن ولید، طارق بن زیاد و برخی از صحابه پیامبر گرامی(ص) و قرآن مجید به خط «عبدالله بن سعود» وجود داشت. و نیز در همین کتابخانه انواع سلاح های رسول اکرم(ص) و بت هایی که هنگام ظهور اسلام مورد پرستش بود، مانند: «لات»، «عُزی»، «مناه»، و «هُبَل» موجود بود. « ناصرالسعید » از قول یکی از مورخان نقل می کند که هنگام تسلط وهابیان ، این کتابخانه را به بهانه وجود کفریات در آن به آتش کشیده و به خاکستر تبدیل کردند . ۶- تصرف مدینه منوره : سعود در سال ۱۲۲۰ تا ۱۲۲۱ ه.ق ، در هجوم خود به مدینه پس از یک سال و نیم محاصره سرانجام آن شهر مقدس را متصرف شد . تمام اشیاء گران بهایی که در حرم پیامبر بود را غارت نمود . فقط از بیم عموم مسلمین از تعرض به قبر مقدس پیغمبر خودداری کردند . آنها چهار صندوق مملو از جواهرات مرصع به الماس و یاقوت گران بها را به غارت بردند . از جمله ، چهار شمعدان زمردین بود که به جای شمع ، در آنها یک قطعه الماس شب نما و درخشنده بود ، و حدود یکصد قبضه شمشیر با غلاف های مصلا به طلای خالص و مرصع به الماس و یاقوت با دسته هایی از زمرد و یشم که به هیچ وجه نمی شد آنها را قیمت گذاری کرد . دریادار سرتیپ « ایوب صبری » سرپرست مدرسه عالی نیروی دریایی در دولت عثمانی می نویسد : سعود بن عبدالعزیز ، پس از تصرف مدینه منوره ، همه اهالی مدینه را در مسجدالنبی گرد آورد و درهای مسجد را بست و این گونه سخن آغاز نمود : هان ای مردم مدینه ! بر اساس آیه شریفه « الیَومَ أَکمَلتُ لَکُم دِینَکُم » دین و آیین شما امروز به کمال رسید ، به نعمت اسلام مشرف شدید ، حضرت احدیت از شما راضی و خشنود گردید ، دیگر ادیان باطل نیاکان خود را رها کنید و هرگز از آنها به نیکی یاد نکنید ، از درود و رحمت فرستادن بر آنها به شدت پرهیز نمایید ، زیرا همه آنها به آیین شرک درگذشته اند . ۷- تخریب قبور طائف و مکه : در سال ۱۳۴۳ ه.ق ، وهابی ها بار دیگر قبه ابن عباس و دیگر قبور طائف و قبرهای عبدالمطلب ، ابوطالب و حضرت خدیجه همسر پیامبر صلی الله علیه واله و زادگاه حضرت زهرا علیها السلام و همه شعائر اسلامی مکه را ویران کردند . ۸- تخریب قبور ائمه بقیع علیهم السلام : در سال ۱۳۴۴ ه.ق ، وهابیان پس از اشغال مکه ، به مدینه روی آوردند و پس از محاصره و جنگ با مدافعان شهر ، آن را اشغال نمودند ، قبور ائمه بقیع و دیگر قبور همچون قبر ابراهیم فرزند پیامبر و زنان آن حضرت، قبر ام البنین مادر حضرت عباس ، قبه عبدالله پدر پیامبر ، اسماعیل پسر امام جعفر صادق و قبه همه صحابه و تابعین را بدون استثنا خراب کردند . ضریح فولادی ائمه بقیع را که در اصفهان ساخته و به مدینه حمل شده بود ، از روی قبر حضرت امام حسن مجتبی ، امام زین العابدین ، امام محمد باقر و امام جعفر صادق برداشته و برده بودند . قبور عباس عموی پیامبر و فاطمه بنت اسد مادر امیرالمؤمنین را که با قبور چهار امام همام ، در زیر یک قبه بودند نیز ویران کردند . هم چنین زادگاه امام حسن و امام حسین علیهم السلام در مدینه ، قبور شهدای بدر و نیز بیت الاحزانی را که حضرت علی علیه السلام برای حضرت زهرا علیها السلام ساخته بود ، ویران کردند . ۹- قتل عام مردم طایف : برخی بر این پندارند که وهابیان فقط بلاد شیعه نشین را مورد تاخت و تاز قرار دادند ، ولی با نگاهی به عملکرد آنان در حجاز و شام ، روشن خواهد شد که حتی مناطق سنی نشین نیز از حملات آنان در امان نمانده است. زینی دحلان مفتی مکه مکرمه می نویسد: ولما ملکوا الطائف فی دی القعده سنه ألف و مائتین و سبعه عشر قتلواالکبیر والصغیر والمامور والآمر ولم ینج إلا من طال عمره، وکانوا یذبحون الصغیر علی صدر أمّه و نهبواالأموال و سبّواالنساء؛ هنگامی که وهابیان در سال ۱۲۱۷هـ.ق طایف را به تصرف خود درآوردند، کوچک و بزرگ، رئیس و کارمند، همه و همه را قتل عام کردند. جز سال خوردگان کسی از دست آنها خلاصی نیافت، آن ها کودک شیرخواره را در آغوش مادر سربریدند و اموال مردم را غارت کردند و زنان را به اسارت درآوردند. جَبَرتی مورخ حنفی می نویسد: فی أواخر سنه ۱۲۱۷هـ.ق أغارالوهابیونعلی الحجاز، فلماقاربوا الطائف فرج إلیهم الشریف غالب فهزموه، فرجع إلی الطائف وأحرقت داره و هرب إلی مکه، فحاربوا الطائف ثلاثه أیام حتی دخلوها عنئه، وقتلوا الرجال وأسرواالنساء والأطفال، وهذا أبهم فی من یحاربهم، و هدمواقبه ابن عباس فی الطائف؛ در اواخر سال ۱۲۷۱هـ.ق وهابیان به حجاز یورش بردند و هنگامی که نزدیک طایف شدند شریف غالب، حاکم طایف، برای مقابله با آنان به بیرون طایف رفت، ولی او را شکست دادند و او به داخل شهر بازگشت. خانه او را آتش زدند و او به سوی مکه فرار کرد و پس از آن به مدت سه روز با مردم طایف جنگیدند و مردم آنان را کشته و زنان و کودکان را به اسارت گرفتند. روش وهابیان همه جا این چنین بود و در طایف، قبر ابن عباس را (که محل زیارت عموم بود) ویران کردند. جمیل صدقی زهاوی، از علمای اهل سنت عراق در حمله وهابیان به طایف می نویسد: از زشت ترین کارهای وهابیان در سال ۱۲۱۷هـ.ق قتل عام مردم طایف است که بر ضعیر و کبیر رحم نکردند، کودک شیرخوار را در آغوش مادر سر بریدند، جمعی را که مشغول فراگرفتن قرآن بودند، کشتند و حتی گروهی را که در مسجد مشغول نماز بودند به قتل رساندند و کتاب ها را که در میان آنها تعدادی قرآن و نسخه هایی از صحیح بخاری و صحیح مسلم و دیگر کتاب های حدیثی و فقهی نیز بود، در کوچه و بازار افکنده و آنها را پایمال کردند. وهابیان پس از قتل عام مردم طایف طی نامه ای، علمای مکه را به آیین خود دعوت کردند، آنان در کنار کعبه گرد آمدند تا به نامه وهابیان پاسخ بگویند که ناگهان جمعی از ستم دیدگان طایف داخل مسجدالحرام شدند و آن چه برآنان گذشته بود بیان داشتند، مردم سخت به وحشت افتادند، گویا که قیامت برپا شده است. آن گاه علما و مفتیان مذاهب چهارگانه اهل سنت از مکه مکرمه و دیگر بلاد اسلامی که برای ادای مناسک حج آمده بودن، به کفر وهابیان حکم دادند و بر امیر مکه واجب دانستند تا با آنان به مقابله برخیزد و فتوا دادند که بر مسلمانان واجب است تا در این جهاد شرکت نمایند و در صورت کشته شدن شهید خواهند بود. ۱۰- کشتار عمومی علمای اهل سنت: دریادار سرتیپ ایوب صبری می نویسد: «عبدالعزیزبن سعود که تحت تأثیر سخنان محمدبن عبدالوهاب قرار گرفته بود، در نخستین سخنرانی خود در حضور شیوخ قبایل گفت: ما باید همه شهرها و آبادی ها را به تصرف خود درآوریم و احکام و عقاید خود را به آنان بیاموزیم…». تا آنجا که می گوید: برای تحقق بخشیدن به این آرزو ناگزیر هستیم که عالمان اهل سنت را که مدعی پیروی از سنت سنیّه و نبویّه و شریعت شریفه محمدیه هستند از روی زمین برداریم. و به عبارت دیگر، مشرکانی که خود را به عنوان علمای اهل سنت قلمداد می کنند از دم شمشیر بگذرانیم به ویژه علمای سرشناس و مورد توجه را، زیرا تا اینها زنده اند هم کیشان ما روی خوشی نخواهند دید، از این ره گذر باید نخست کسانی را که به عنوان عالم خودنمایی می کنند ریشه کن نموده سپس بغداد را تصرف کنیم. در جای دیگر می نویسد: سعودبن عبدالعزیز در سال ۱۲۱۸هـ.ق به هنگام تسلط بر مکه مکرمه، بسیاری از دانشمندان اهل سنت را بی دلیل به شهادت رساند و بسیاری از اعیان و اشراف را بدون هیچ اتهامی به دار آویخت و هرکس را که در اعتقادات مذهبی ثبات قدم نشان می داد به انواع شکنجه ها تهدید کرد و آن گاه منادیانی فرستاد که در کوچه و بازار بانگ زدند: ادخلوا فی دین سعود، وتظلّوا بظلّه الممدود: هان ای مردم! به دین سعود داخل شوید و در زیر سایه گسترده اش مأوا گزینید! ۱۱- قطع مناسبات تجاری با کشورهای غیر وهابی: فاسیلیف مستشرق روسی می نویسد: وقدبلغ تعصّب الوهابیین إلی حدّ حملهم علی قطع العلاقات التجاریّه مع غیرهم، وکانت التجاره إلی عام ۱۲۶۹هـ.ق مع الشام و العراق محرمه؛ تعصب وهابیان به جایی رسید که تجار عربستانی را وادار به قطع مناسبات تجاری با کشورهای غیر وهابی کردند که تا سال ۱۲۶۹هـ.ق تجارت با کشور سوریه و عراق از این جهت که وهابی نبودن، حرام بود. ابن بشر تاریخ نگار وهابی می نویسد: وکانوا إذا وجدوا تاجراً فی طریق یحمل متاعاً إلی المشرکین صادر واماله؛ وهابیان اگر مشاهده می کردند که بازرگانی، کالایی را که کشورهای مشرکین (یعنی غیر وهابی) حمل می کند، آن را مصادره می کردند. ۱۲- کشتار حجاج بیت الله الحرام: الف: کشتار حجاج یمن: در سال ۱۳۴۱هـ.ق وهابیان با حجاج یمنی که خلع سلاح بودند و هیچ گونه دفاعی به همراه نداشتند، رو به رو شدند، آنان ابتدا به حجاج امان دادند؛ ولی وقتی در بالای کوه قرار گرفتند و حجاج یمنی در پایین قرار داشتند، دهانه توپ ها را به سوی آنان گرفته و آتش گشودند و تنها دو نفر جان سالم به در بردند که جریان کشتار وحشیانه را به آگاهی مردم رساندند. ب: قتل عام حجاج مصری در منی: در سال ۱۳۴۴هـ.ق وهابیان برخی از اعمال حاجیان مصری در منی را حرام دانستند و عده ای از آنها را کشتند. ج: کشتار حجاج ایرانی: عمّال وهابی رژیم آل سعود در چهارم ذی الحجه ۱۴۰۷ هـ.ق (۹مرداد ۱۳۶۶ش) هزاران نفر از حجاج بیت الله الحرام را به جرم سردادن فریاد برائت از مشرکین در مکه به خاک و خون کشیدند و حتی علمای افراطی وهابی، فریاد می زدند: «اقتل المجوس اقتل المشرکین» مجوس و مشرکین را بکشید. یکی از شاهدان عینی این واقعه تلخ را این چنین نقل می کند: با چشم خود دیدم که سعودی های کثیف، بی شرمانه و بی رحمانه با عصای معلولین با دو دست محکم به صورت زن ها می کوبیدند و نقش بر زمین می کردند. ای کاش به زدن تنها قانع بودند. وقتی خانمی بر روی زمین می غلطید، نفر بعدی با هر وسیله ای که در دست داشت به مغز او می زد تا بمیرد. د: حمله وهابیان افراطی به حجاج یمنی: در مهرماه ۱۳۸۶ گروهی از وهابیان تندرو با کمین در کوچه های مسجدالحرام پس از مشاهده مینی بوس شیعیان بحرینی با خرده شیشه های تیز و برنده به سوی حجاج شیعه یورش بردند و اقدام به فحاشی و به زبان آوردن القابی چون شیعیان سگ صفت کافر و ده ها فحش دیگر کردند. ۱۳) کشتار مردم بی دفاع اردن: در سال ۱۳۴۳هـ.ق جمعی از وهابی ها ناگهان به اردن یورش بردند و مردم بی اطلاع «ام العمد» و همسایه آنان را مورد هجوم قرار دادند، مردان و زنان بی گناه را کشتند و اموال آنان را غارت کردند. اما طولی نکشید که با رانده شدن برخی و اسارت عده ای دیگر، عقب نشینی کردند که البته اسیران وهابی به فرمان انگلیس آزاد شدند. در سال ۱۳۴۶هـ.ق وهابیان دوباره با سپاهی متشکل از سی هزار نفر به اردن حمله کردند و قتل و غارت و خونریزی شدیدی به راه انداختند. ۱۴) کشتار عزاداران امام موسی کاظم(ع): در ۲۵ رجب ۱۴۲۶هـ.ق مصادف با شهادت امام موسی کاظم(ع) وهابیون با پخش غذاهای مسموم در اطراف حرم آن امام و نیز انفجارهای متعدد در کاظمین بین صفوف عزاداران امام موسی کاظم(ع) باعث شهادت ۱۵۰۰ نفر از شیعیان عزادار شدند. ۱۵) جنایت های طالبان وهابی در افغانستان: در اواخر سال ۱۳۷۲ شمسی گروهی وهابی به نام طالبان در افغانستان وارد صحنه نبرد شدند که از سوی عربستان و آمریکا حمایت می شدند. در شهریور ۱۳۷۵ کابل را تصرف کردند و به کشتار مسلمانان شیعه پرداختند. در ۱۷ مرداد ۱۳۷۷ زنان و مردان و کودکان را از پشت بام ها به رگبار بستند و اهالی شهر مزار شریف را قتل عام کردند؛ سپس با هجوم به بیمارستان ها، بیماران شیعه را روی تخت ها به شهادت رساندند. در سنگچارک و با میان ویروان وکاپسیا، شکم بانوان حامله را پاره می کردند و جنین آنان را بیرون کشیده و سر می بریدند. در عاشورای ۱۲۶۷هـ.ق شیعیان قندهار در حسینیه ها سرگرم عزاداری بودند که ناگهان وهابیان جنایتکار با اسلحه هجوم آوردند و عده فراوانی از شیعیان بی دفاع را به فجیع ترین وضع به قتل رساندند. ۱۶) وهابیت و انفجار در اهواز: در جریان دستگیری عوامل بمب گذاری های پیاپی سال ۱۳۸۴ ش در اهواز، روشن شد که از مجموع ۴۶ دستگیر شده، ۴۴ نفر دارای عقاید وهابیت هستند. براساس اطلاعات موثق، این عده از سوی اسرائیل، آمریکا و انگلیس حمایت می شدند و از عوامل وهابیت در ایران بودند. ۱۷) انفجار بزرگ در مسجد تاریخی براثا: در عملیات انتحاری هجدهم فروردین ۱۳۸۵ ش در مسجد تاریخی براثای بغداد، بیش از ۶۹ نفر کشته و ۱۳۰ نفر زخمی شدند. انفجار حرم عسکریین: ۲۲ فوریه ۲۰۰۶ (۳/۱۲/۸۴) انفجار ۲۱۵ کیلوگرم مواد منفجره منجر به آسیب کلی مرقد امام هادی و امام حسن عسکری(ع) شد. ۱۳ ژوئن ۱۲۰۷ (۲۳/۳/۱۳۸۶) انفجار مناره های عسکرین به دست وهابیان، برگ دیگری از جنایت وهابیت تکفیری را رقم زد. حدود ساعت ۹ صبح بر اثر وقوع چندین انفجار مهیب، دو مناره حرم عسکریین منفجر و تخریب شد. در انفجار نخست گلدسته طلایی سمت چپ و در انفجار دوم گلدسته سمت راست این حرم منفجر گردید. همچنین در این اقدام تروریستی، سقف سرداب غیبت حضرت ولی عصر(عج) نیز به کلی فرو ریخت. نظرات وهابیان: تعمیر قبور اولیاء خدا: از مسائلی که وهابیان درباره آن حساسیت خاصی دارند مسائل تعمیر قبور و ساختن بنا بر روی آن است برای اولین بار ابن تیمیه و شاگردش ابن القیم عنوان کردند و فتوا بر تحریم ساختن بناء بر خراب کردن دادند. ابن تیمیه می گوید: مشاهدی که بر روی قبور انبیاء و صالحین از عامه و اهل بیت بنا شده همه از بدعت های حرام است که در دین وارد شده. و در جای دیگر می گوید: شیعه مشاهدی را که روی قبور ساخته اند تعظیم می کنند. شبیه مشرکین در آنها اعتکاف می کنند، برای آنها حج انجام می دهند همان گونه که حجاج به سوی بیت عتیق حج انجام می دهند. و دیگر بزرگان وهابیت و صنعانی و ابن القیم در این باره نظراتی را گفته اند که همانند این مطلب است که نباید بر روی قبور بناء ساخته شود. در سال ۱۳۴۴هـ.ق که سعودی ها بر مکه و مدینه و اطراف آن تسلط پیدا کردند به فکر افتادند که برای تخریب مشاهد بقیه و آثار خاندان رسالت و صحابه پیامبر مستمسکی به دست آورند و با گرفتن فتواء علماء مدینه، راه را بر تخریب آن هموار نمایند و افکار عمومی مردم حجاز را که هرگز با این اعمال موافق نبودند برای این کار آماده سازند. از این جهت قاضی قضات نجد «سلیمان بن بلهید» را روانه مدینه کردند که وی مسائل مورد نظر آنان را از علماء آنجا استفاده کند. از این جهت او سؤال ها را آنچنان طرح کرد که پاسخ آنها (مطابق با نظریه وهابیان) در خود سؤالها گنجانیده شده بود و از این طریق به مفتیان اعلام کرد که باید پاسخ سؤالها را مطابق جواب هایی که در سؤالها آمده است تهیه کنند و در غیر این صورت محکوم به شرک گردیده و اگر توبه نکنند به قتل خواهند رسید. سؤالها و جواب ها در جریده (ام القری) مکه در شماره ماه شوال ۱۳۴۴ منتشر شد. با انتشار آن در همان زمان عکس العمل شدید بین مسلمانان اعم از سنی و شیعه پدید آمد، زیرا همه می دانستند که پس از اخذ فتوا ولو از طریق ارعاب و تهدید، تخریب بنا و قبور پیشوایان اسلام شروع خواهد شد. اتفاقاً پس از اخذ فتوا از پانزده عالم مدینه و پخش آن در حجاز تخریب بی امان آثار خاندان رسالت در هشتم شوال همان سال آغاز گردید و تمام آثار اهل بیت و صحابه پیامبر از میان رفت و اثاثیه گرانبهای حرم ائمه بقیع (ع) غارت شد و قبرستان بقیع و صحابه به صورت خرابه درآمد که انسان از دیدن آن سخت وحشت می کند. سلیمان بلهید این چنین مطرح می کند. علماء مدینه منوره که خدا فهم و دانش آنها را روز افزون سازد درباره ساختن بناء بر قبور و مسجد قرار دادن آن چه می گویند؟ آیا جائز است یا نه؟ اگر جائز نیست و به شدت در اسلام ممنوع می باشد آیا تخریب و ویران کردن و جلوگیری از گذرادن نماز در کنار آن لازم و واجب است یا نه؟ اگر در یک زمین وقفی مانند بقیع که قبه و ساختمان بر روی قبور، مانع از استفاده از قسمت هایی است که روی آن قرار گرفته است آیا این کار غصب قسمتی از وقف نیست؟ علماء مدینه در محیط پر از ارعاب و تهدید به سوال شیخ پاسخی چنین گفتند: بناء بر قبور بطور اتفاق ممنوع است به گواهی احادیثی که بر ممنوعیت آن دلالت دارد. از این جهت گروهی بر تخریب و ویران کردن آن فتوا داده اند و در این مطلب به حدیثی که ابی الهیاج از علی(ع) نقل کرده استناد می جویند. علی به او گفت: من تو را بر کاری مبعوث می کنم که رسول خدا مرا برای آن برانگیخت. هیچ تصویری را نمی بینی مگر اینکه آن را محو کنی و قبری را مشاهده نمی کنی مگر اینکه آن را مساوی و برابر نمایی. در اینجا چند سؤال پیش می آید که: ۱- نظر قرآن در این باره چیست آیا از قرآن می توان حکم آن را به دست آورد؟ ۲- آیا امت اسلامی به راستی بر تحریم آن اتفاق دارند، یا این که در تمام ادوار اسلامی، جریان برخلاف بوده است و در زمان خود پیامبر و یاران او تعمیر قبور و ساختن خانه و سایبانی برآن وجود داشته است؟ ۳- مقصود از حدیث ابی الهیاج که مورد استفاده گروه «وهابیان» است چیست؟ ۴- مقصود از احادیث جابر، و ام سلمه و ناعم چیست؟ ۱- نظریه قرآن درباره تعمیر قبور: قرآن بطور خصوصی متعرض حکم این موضوع نشده است، ولی در عین حال، می توان حکم موضوع را از کلیاتی که در قرآن وارد شده استفاده نمود. الف) بناء بر قبور جزء شعائر الهی است: خداوند در قرآن امر به تعظیم شعائر الهی کرده و آن را دلیل تقوی و ایمان قلبی می داند. «هرکس شعائر الهی را تعظیم و تکریم کند، آن نشانه تقوای دلها است» سوره حج آیه۳۲ مقصود از بزرگداشت شعائر الهی چیست؟ «شعائر» جمع «شعیره» به معنی علامت و نشانه است. مقصود در آیه، نشانه های وجود خدا نیست زیرا همه عالم نشانه وجود او است. و هیچ کس هم نگفته است که تعظیم آنچه در عالم هستی است نشانه تقوی است. بلکه مقصود، نشانه های دین او است و لذا مفسران آیه را چنین تفسیر می کنند: «مَعالِمُ دین الله» نشانه های دین خدا. (مجمع البیان، ج۴، ص۸۳) یا در جای دیگر قرآن می فرماید: (اِنَّ الصَفا وَالمَروَه مِن شَعائِرِ الله) (همانا صفا و مروه از شعائر دین خداست)(بقره-۱۵۸) یا در جای دیگر می فرماید: شتری که برای ذبح سوق داده می شود. (وَالبُدنَ جَعَلناها لَکم مِن شعائرالله) (شتر فربه را از شعائر قرار دادیم)(سوره حج، آیه ۳۶) این آیات به خاطر این شعائرالله شمرده شده است زیرا نشانه های دینی در آن است. اگر به شتر یا صفا و مروه شعائرالله گفته می شود نه بخاطر منحصر به فرد بودن آنان است بلکه چون نشانه های دین خداست آن را شعائر می گویند. خلاصه، هرچیزی که نشانه خدا در آن باشد بزرگداشت آن مایه تقرب به درگاه خداوند است. به طور مسلم پیامبران و اولیای خدا جزء بزرگترین نشانه های خداوند هستند و یکی از طرق بزرگداشت آنان حفظ قبور آن هاست. برای روشن تر شدن این حقیقت لازم است مفاد آیه سی و شش از سوره «حج» را به دقت تجزیه و تحلیل کنیم: برخی از زائران خانه خدا از منزل خود، شتری را برای ذبح در کنار خانه خدا، به همراه می آورند، و با انداختن قلاده ای برگردن، آن را برای ذبح در راه خدا اختصاص می دهند و از دیگر شتران جدا می سازند از آن جا که این شتر به گونه ای به خدا وابسته است به حکم همان آیه از «شعائرالله» شمرده می شود و طبق این آیه باید مورد توجه و احترام قرار بگیرد. مثلاً: دیگر نباید بر آن سوار شد، و به موقع باید آب و علف آن را داد، تا لحظه ای که در آن نقطه ذبح شود. هرگاه یک شتر به خاطر تعیین برای ذبح در کنار خانه خدا، این چنین مورد احترام و جزء شعائر است و باید تعظیم گردد، چرا پیامبران و علما و اولیا و غیره. که از نخستین روزهای زندگی خود قلاده عبودیت و بندگی خدا و خدمت به آئین او را به گردن افکندن و رابطه میان خدا و خلق او را گردیده اند و مردم خدا و آئین او را در پرتو تلاشهای آنان شناخته اند جز شعائرالله نباشند. اگر صفا و مروه و منی و عرفات که همه جمادند و از سنگ و گِلی بیش نیستند و فقط به خاطر ارتباط با خدا جزو شعائر می باشند، چرا اولیاء الهی که ناشران آئین خدا و حافظان دین او و آنچه که وابسته است جزو شعائر نباشند. ب) بناء بر قبور، محبت به خاندان پیامبر است: قرآن مجید، به روشنی به ما دستور می دهد که به بستگان و خویشاوندان پیامبر گرامی، مهرورزیم آنجا که می فرماید: «قُل لا اَسئَلُکُم عَلَیهِ اَجراً اِلّا المَوَدّهَ فِی القربی» (سوره شوری، آیه۲۳). «بگو من بر رسالت مزد و اجری جز ابراز علاقه و دوستی به خویشاوندانم نمی خواهم». آیا از نظر جهانیان که مورد خطاب این آیه هستند، یکی از طرق ابراز علاقه به خاندان رسالت فقط قبور و تعمیر آن نیست در حالی که این رسم در میان تمام ملل جهان نیز وجود دارد، و همگی آن را یک نوع اظهار علاقه به صاحب قبر می دانند و لذا شخصیت های بزرگ سیاسی و علمی را در کلیساها، و یا در مقابر معروف دفن کرده و اطراف آن را گل و درخت کاری می کنند. ج) تعمیر قبور و امت های پیشین: از آیا قرآن استفاده می شود که احترام به قبور افراد با ایمان یک نوع امر رائج در میان ملل قبل از اسلام بوده است آنجا که درباره اصحاب کهف چنین می گوید: هنگامی که وضع اصحاب کهف بر مردم آن زمان روشن گردید، و مردم به دهانه غار آمدند درباره مدفن آنها دو نظر ابراز داشتند: ۱- «ابنُوا عَلَیهِم بُنیاناً» بر روی قبر آنان بنائی بسازید. ۲- «وَ قالَ الذین غَلَبُوا علی اَمرِهِم لَنتّخَذَّن علیهم مسجداً» گروه دیگر که در این کار پیروز شده بودند گفتند: مدفن آنان را مسجد انتخاب می کنیم. قرآن این دو نظر را نقل می کند، بی آنکه از آن ها انتقاد کند، البته می توان گفت اگر هر دو نظریه بر خلاف بودند قطعاً قرآن از آن انتقاد می کرد و یا عمل آنها را با لحن اعتراض نقل می نمود. در هر حال این دو نظر حاکی است که یکی از طرق بزرگداشت، اولیاء و صالحان حفظ قبور مدفن آنان بوده است. با توجه به این سه آیه مبارکه، هرگز نمی توان تعمیر قبور اولیاء الهی و صالحان را یک امر محرَّم و یا مکروه قلمداد کرد و بلکه می توان آن را یک نوع تعظیم شعائرالهی و تظاهر به مودت در قربی تلقی نمود. و مایه تکریم آنها شمرد. ۲- امت اسلامی و تعمیر قبور: با مراجعه به تاریخ مسلمین بعد از ظهور اسلام، پی می بریم که بنای بر قبور سیده عملی مسلمین در طول تاریخ بوده و مورد اعتراض هیچ یک از صحابه و تابعین تا این زمان واقع نشده است تنها گروهی به نام وهابی در عمل و گفتار با این کار مخالفت نموده اند. به نمونه هایی از این سیره عملی اشاره می کنیم: ۱- مسلمانان جسد پیامبر را در خانه ای سقف دار دفن نمودند و از آن به بعد آن مکان مورد توجه مسلمانان قرار گرفت. ۲- بخاری در صحیح خود روایت کرده: بعد از وفات حسن بن حسن بن علی(ع) همسر او تا یک سال قبه ای بر قبر او زد و به عزاداری پرداخت. ملاعلی قاری در شرح حدیث می گوید: (ظاهر این است که زدن قبه به جهت اجتماع دوستان بر قبر او برای ذکر و قرائت قرآن و حضور اصحاب برای دعا و مغفرت و رحمت بوده است. (صحیح بخاری، کتاب الجنائز، حدیث۶۲) ۳- سید بکری می گوید: از عدم جو از بنای بر قبور، قبور انبیاء و شهدا و صالحین و امثال آن ها استثنا می شود. (اعانه الطالبین، ج۲، ص۱۲۰) ۴- ابن شبه نقل می کند که: عقیل بن ابی طالب در خانه خود چاهی کند. در آن هنگام به سنگی برخورد که روی آن نوشته بود: این قبر حبیبه دختر صخربن حرب، عقیل چاه را پر از خاک کرد و روی آن اتاقی بنا نمود. (تاریخ مدینه منوره،ج۱،ص۱۲۰) ۵- سمهودی در توصیف مزار حمزه بن عبدالمطلب می گوید: بر مزار او قبه ای عالی، زیبا و محکم است… که در ایام خلافت خلیفه عباسی ناصردین الله. سال ۵۷۵-۶۲۲ هـ.ق ساخته شده است. (وفاء الوفاء، ج۲) ۶- ابن سعد در (طبقات) نقل می کند: بعد از وفات عثمان بن مظعون و دفن او در بقیع پیامبر چیزی را سر قبر او گذاشت و فرمود: این نشانه ای بر قبر اوست. (طبقات ابن سعد، ج۳، ص۲۹۱، ق۱) عمربن حرم می گوید: قبر عثمان بن مظعون را دیدم در حالی که چیز بلندی در کنار او مانند علم قرار داده بودند. مطلب نقل می کند: بعد از وفات عثمان بن مظعون و دفن او پیامبر به کسی دستور داد تا سنگی را بیاورد ولی او قادر به حمل آن نبود. پیامبر آستین را بالا زد و سنگ را بلند کرد و کنار قبر عثمان بن مظعون قرار داد فرمود: می خواهم بر قبر او علامت بگذارم. (سنن ابی داود، ج۳) ۷- ابن سعد از امام باقر(ع) روایت کرد که: فاطمه، دختر رسول خدا کنار قبر حمزه می آمد و آن را اصلاح می کرد. ۸- بخاری نقل می کند که بعد از وفات عبدالرحمن بن ابوبکر، عایشه دستور داد تا سر قبر او خیمه ای زده شود و کسی را نیز موکل بر آن نمود. مزار بزرگان: با مراجعه به تاریخ پی می بریم که ساختن زیارتگاه و مزار برای بزرگان، سنتی همیشگی و در طول تاریخ بوده است به برخی از آنها اشاره می کنیم: ۱- مزار بلال حبشی: قبر او در دمشق در باب الصغیر است. ابن جبیر می گوید: و در سر قبر مبارک او تاریخی به اسم اوست و دعا در آن موضع مبارک مستجاب است. بسیاری از اولیا و اهل خیری که به زیارت اولیاء متبرکند این مطلب را تجربه کرده اند. ۲- مزار سلمان فارسی: خطیب بغدادی می گوید: (قبر او الان ظاهر و معروف است. نزدیک ایوان کسری و بر روی آن ساختمانی است و در آنجا خادمی اقامت کرده تا آنجا و عمارتش را حفظ نموده و در امر مصالحش نظر کند، من آن موضع را دیده ام و چندین بار زیارت کرده ام. ۳- مزار طلحه بن عبیدالله: ابن بطوطه: مشهد طلحه بن عبیدالله یکی از ده نفری است که بشارت به بهشت به او داده شده. (داخل مدینه است و بر روی آن مسجدی است.) ۴- مزار ایوب انصاری: حاکم نیشابوری می نویسد: اهالی روم با قبر او عهد و پیمان دارند و به زیارت او می آیند و به او هنگام قحطی استشفاع می کنند. ۵- مرقد امیرالمؤمنین(ع): حسین بن احمدبن محمد معروف به ابن حجاج بغدادی یکی از شعرای قرن سوم و چهارم، قصیده فائیه ای در مدح امام امیرالمؤمنین(ع) دارد که کنار قبر حضرت سروده است. او به گنبد حضرت خطاب کرده و می گوید: ای صاحب گنبد سفید بر نجف، هرکس قبر تورا زیارت کند و نزد شما شفا طلبد شفا می یابد. ابوالحسن هادی را زیارت کنید. تا شاید شما از اجر و اقبال و خوشی بهره ببرید. مزارهای دیگری هستند مانند: امام کاظم، امام رضا، امام جواد و غیره. با این همه مرقد و مزار باید سؤالی را از وهابیان پرسید که آیا گذشتگان ما خود خبر از این مزارها و بناء بر قبور نداشتند که با این احادیث آنها را خراب کنند؟ در صورتی که روایاتی دیگر در این باره وجود دارد که قبلاً ذکر کردیم که این کار را رد نکردند بلکه از سوی پیامبر تأکید شده. ۳- استدلال به برخی از احادیث (حدیث ابی الهیاج): اکنون وقت آن رسیده که حدیث مورد نظر علماء وهابی را مورد دقت قرار دهیم. اینک حدیث را با سندی از صحیح مسلم نقل می کنیم: حَدَثنا یَحیی بن یَحیی وَ اَبُوبکرِ بنُ اَبی شَیبَهَ وَ زُهیرُبنُ حَربٍ قالَ: یحیی اَخبرنا و قالَ الأخرانِ، حَدَّثَنا: وَکِیعٌ عَن سُفیانَ عَن حَبیب بنِ اَبی ثابِتٍ عَن اَبی وائِلٍ عَن اَبی الهَیّاج اَلاَسَدی قالَ لِی علیُّ بن اَبی طالِبٍ اَلا اَبعَثُکَ عَلی ما بَعَثَنِی عَلَیهِ رَسُولُ اللهِ (صلی الله علیه و آله) اَن لا تَدَعَ تِمثالاً اِلّا طَمَستَه وَلا قَبراً مُشرِفاً اِلّا سَوَّیتَهُ. (صحیح مسلم ج۳- کتاب الجنائز ص۶۱ و سنن ترمذی ج۲- ص۲۵۶-. مؤلف «صحیح» از سه نفر به نام های یحیی و ابوبکر و زهیر نقل می کند که وکیع، از سفیان از حبیب، از ابی وائل، از ابی الهیاج نقل می کنند که علی بن ابی طالب به ابی الهیاج گفت ترا به سوی کاری برانگیزم که پیامبر خدا مرا برآن برانگیخت تصویری را ترک مکن مگر اینکه آن را محو کنی، و نه قبر بلندی را مگر این که آن را مساوی و برابر سازی. گروه وهابی این حدیث را مستمسک خود قرار داده بدون اینکه در سند و دلالت حدیث دقت کنند. اولاً: حدیث از حیث سند و دلالت ضعیف است: ۱- رجال حدیث: ۱ وکیع بن جراح بن ملیح رواسی کوفی که در حق او تضعیفات زیادی رسیده است. (ر.ک تهذیب التهذیب ج۱۱) ۲- سفیان بن سعید بن مسروق ثوری کوفی که ابن حجر و ذهبی او را متهم به تدلیس و در حدیث کرده اند: یعنی حدیثی را به کسی نسبت می دهد که او را ندیده است. (همان ج۴، ص۱۱۵) ۳- حبیب بن ابی ثابت قیس بن دینار که او نیز به تدلیس نسبت داده شده است. (همان ج۲) ۴- ابو وائل اسدی که از منحرفین از امام علی(ع) بوده است. (ر.ک: تهذیب التهذیب، ج۴، ص۳۶۲) همچنین از والیان عبیدالله بن زیاد در کوفه بوده است، کسی که ظلم و غارتگری او بر احدی مخفی نیست. ۵- ابوالهیاج که در نقل حدیث مشهور نیست، لذا سیوطی در حاشیه سنن نسایی می گوید: «در کتب حدیث غیر از این حدیث از او نرسیده و کسی غیر از ابن حبان او را توثیق نکرده و ابن حبّان کسی است که مجهول ها را توثیق می کند. عجلی هم او را توثیق کرده، که أبش زیاده روی در توثیق تابعین است، به جهت خوشبینی که نسبت به آنان دارد. (ر.ک: زیاره القبور، علامه بدرالدین حوثی) ثانیاً: از حدیث دلالت؛ حدیث از حیث دلالت، اشکال های متعددی دارد: ۱- از حیث متن و سند اضطراب دارد؛ زیرا در حدیثی ابی الهیاج می گوید: «قال لی علّی» و در حدیث دیگر ابی وائل می گوید: «إنّ علیّاً قال لأبی الهیاج» و در حدیث دیگر چنین آمده است: «لأبعثنک» و می دانیم که اضطراب سند و متن موجب سقوط حدیث از حجّیت و اعتبار است. ۲- حدیث مربوط به حرم و خراب کردن قبر همه عالم نیست، بلکه مورد خاصی بوده که حضرت او را مأمور به آن کرده است. شاید برخی از قبور مشرکین بوده که مورد پرستش آنان قرار گرفته بوده است. و بر فرض که مطلق قبور بوده، چه ربطی به قبور اولیای الهی دارد که به جهت توجه مردم به خدا از طریق آنان و اقامه شعائر الهی، بدون هیچ توجه شرک آلود به آنان بنا شده است. ۳- اهل لغت و عرف به این نکته توجه کرده اند که ماده «تسویه» در صورتی که قرین مساوی با او ذکر نشود به معنای صاف کردن آن است فی نفسه. و این حدیث این چنین است: زیرا در آن نیامده که آن را مثلاً با زمین مساوی کنید، پس معنای ان این است که هر قبری که به مانند تَل و مثل کوهان شتر است او را صاف کن؛ زیرا در روایات آمده که تمام قبور شهدا همانند سنام و کوهان شتر بوده است. (کنزالعمال، ج۱۵، ص۷۳۶) ۴- روایت، ربطی به بنای سقف، دیوار و وجوب خراب کردن آن ندارد. ۵- این حدیث مورد اعراض علما و مسلمین در طول تاریخ بوده که این اعراض سبب وهن روایت خواهد شد. ب) حدیث جابر: مسلم از ابوبکر ابی شیبه، از حفص بن غیاث، از ابن جُریح، از ابی الزبیر، از جابر نقل کرده که فرمود: رسول خدا از گچ کاری در قبور و از این کسی بر روی قبور بنشیند و از بنای بر قبور نهی نموده است. به این مضمون روایات دیگری هم از طرق مختلف نقل شده است. لکن در این احادیث هم مجموعه ای از نقاط ضعف وجود دارد که باعث می شود از حجیت و اعتبار بیفتد: اولاً: در تمام احادیث جابر، ابن جریح و ابوالزبیر- با هم یا به تنهایی- وجود دارند. ابن حجر می گوید: از یحیی بن معین درباره حدیث ابن جریح سؤال شد، گفت: تمام احادیثش ضعیف است. از احمدبن حنبل نقل شده که درباره ابن جریح می گوید: احادیث ممکن نقل کرده است مالک بن انس در شأن او می گوید: ابن جریح مانند کسی است که در شب به دنبال جمع هیزم است کنایه از اینکه هر نوع حدیثی را نقل می کند. درباره ابوالزبیر نیز تضعیفاتی وارد شده است؛ احمد بن حنبل از ایوب نقل می کند ابوالزبیر ضعیف الروایه است. شعبه می گوید: ابوالزبیر نمازش را درست ادا نمی کرد. و نیز می گوید: او اهل تهمت بود. ابوحاتم رازی می گوید: حدیث او نوشته می شود ولی به او احتجاج نمی گردد. ثانیاً: حدیث از حیث متن شدیداً اضطراب دارد؛ زیرا با تعبیرهای گوناگون از جابر نقل شده است. در برخی از روایات از گچ کاری و اعتماد بر قبر نهی شده و در بعضی، از گچ کاری و کتابت و بنای بر قبر و راه رفتن بر آن، و در پاره ای، تنها از کتابت بر آن و در برخی دیگر از نشستن و گچ کاری کردن و بنا و کتابت بر آن، و در برخی هم اضافه بر اینها زیاده بر قبر وارد شده و روشن است که اضطراب متن، روایت را از حجیت ساقط می کند. ثالثاً: بر فرض صحت سند روایت و قطع نظر از اضطراب در متن، تنها دلالت بر نهی از بنای بر قبور دارد، ولی دلالت صریح بر حرمت ندارد؛ زیرا نهی بر دو قسم است: نهی کراهتی که استعمال زیادی در کلام شارع دارد و نهی تحریمی. درست است که اصل در نهی، حرمت است، ولی علما وفقها از این نهی، کراهت فهمیده اند، لذا مشاهده می کنیم که ترمذی در صحیح خود، این حدیث را تحت عنوان «کراهت بناء بر قبور» آورده است. و از این رو شارح صحیح ابن ماجه، سندی از حاکم نیشابوری نقل می کند که احدی از مسلمین به این نهی عمل نکرده است. بر فرض استفاده کراهت از این احادیث، می توان به سبب عناوین دیگر؛ همچون اقامه شعائر الهی و عناوین دیگر آن را از کراهت خارج کرده و داخل در استحباب نمود، همانند لباس مشکی پوشیدن در سوگ اولیای الهی خصوصاً عزای امام حسین(ع) حال با چند حدیث این چنینی آیا می توان یک عمل را تحریم کرده و آن را شرک آلود دانست، و عمل کننده را نیز مشرک نامید؟ ج)حدیث ابو سعید وام سلمه : وهابیان به دو حدیث دیگر نیزتمسک کرده اند:یکی ازابو سعید خدری که فرمود :رسول خدا(ص)نهی کرد که از بنای بر قبور ودیگر ازام سلمه که رسول خدا(ص)نهی کرد که ازبنای برقبر وگچ کاری کردن قبر. درضعف سند حدیث اول وجود وهب که مجهول است،کافی است . ودر حدیث دوم عبد الله بن لهیعه است که ذهبی از ابن معین نقل کرده کهاوضعیف است وبه احادیثش احتجاج نمی شود. همچین ازیحیی بن سعید نقل شده که او ابن لهیعه راچیزی به حساب نمی اورده است . زمین بقیع موقوفه است : ازجمله ادعاهایی که وهابیان برای توجیه تحزیب قبورائمه بقیع دارند،این است که :زمین بقیع موقوفه است واین بنا ها مخالف بانظر واقف است ،لذا باید ولی امر مسلمین آن ها راخراب کند. درجواب آن ها می گوییم :اولاً:درهیچ کتابی ،حدیثی یا تاریخی اشاره نشده که زمین بقیع موقوفه است؛ خصوصاً آن که زمین حجاز و مدینه چندان ارزشی نداشته که بخواهد کسی آن را وقف نماید. ثانیاً: بنا به نقل سمهودی، بقعه ای که در برگیرنده اجساد ائمه طاهرین در بقیع است خانه شخصی عقیل بن أبی طالب بوده است. لذا سمهودی می گوید: «عباس بن عبدالمطلب کنار قبر فاطمه بنت اسدبن هاشم در اول مقابر بنی هاشم در خانه عقیل دفن شد». حال با این وضع می توان به صرف ادّعای وقف، بارگاه مطهر اولیای الهی را خراب نمود؟ توسل: یکی دیگر از موارد اختلاف وهابیان و سایر مسلمین، توسل به اولیای الهی یا به تعبیری وسیله قرار دادن آنان نزد خداوند متعال است که وهابیان آن را جایز نمی دانند اما عموم مسلمین نه تنها آن را جایز می شمارند بلکه در طول تاریخ به آن عمل کرده اند. توسل انواع و اقسامی دارد که نزد عموم مسلمین برخی از آنها صحیح و بعضی باطل و دسته ای دیگر مورد اختلاف هستند. به همین دلیل هر کدام حکمی دارد. تعریف توسل: توسل در لغت: خلیل بن احمد می گوید: توسل از «وسلت الهی ربی وسیله» است: یعنی انجام دادن عملی را تا سبب آن به خدا نزدیک شوم. ابن منظور افریقی می نویسد: «وسیله چیزی است که انسان به سبب آن به مقصود خود رهنمون می شود.» توسل در اصطلاح: مقصود از توسل آن است که بنده چیزی یا شخصی را نزد خداوند واسطه قرار دهد تا او وسیله قربش به خدا گردد. فتواهای وهابیان: ۱- شیخ عبدالعزیزبن باز مفتی سابق حجاز می گوید: (توسل به جاه، برکت یا حقِ کسی بدعت است ولی شرک نیست) از این رو هرگاه کسی بگوید: «اللهم انی اسألک بجاه انبیائک او بجاه ولیک فلان او بعبدک فلان او بحق فلان او برکه فلان» جایز نیست، بلکه بدعت و شرک آلود است. ۲- شیخ صالح بن فوزان می گوید: (هرکس به خالق و رزاق بودن خداوند ایمان آورد ولی در عبادت واسطه های بین خود و خداوند قرار دهد در دین خدا بدعت گذارده و اگر به وسائط متوسل شود (به جهت جاه و مقام آنها) بدون آنکه آنان را عبادت کند، این بدعت حرام و وسیله ای از وسائل شرک است.) ۳- گروه وهابیان در جواب سؤالی از توسل می گویند: (توسل به ذات پیامبر و غیر او (انبیاء و صالحین) جایز نیست.) همچنین توسل به جاه پیامبر و غیر او حرام است و این عمل بدعت در دین است و از پیامبر یا صحابه حکمی در این مورد نرسیده است. این نظرات و اعتقادات تنها در قرن هشتم هجری قمری به وسیله ابن تیمیه ابلاغ گردید و بعد از او پس از دو قرن محمدبن عبدالوهاب این عقائد را تشدید کرد. ما درباره معنی عبادت بحثی جداگانه داریم که در اینجا مطرح نمی کنیم ولی یادآور خواهیم شد که توسل به اولیا به یک صورت (عبادت) و (شرک) محسوب می شود و به صورت دیگر مستجب است و بویی از عبادت نخواهد داشت. و در اینجا فعلاً به بحث آن نمی پردازیم. چیزی که مهم است بدانیم اینکه توسل به اولیاء الهی به دو صورت انجام می گیرد: ۱- توسل به ذات آنان، مثل اینکه بگوئیم: «اَللهُمَّ اِنّی اَتَوَسَّلُ اِلَیکَ بِنَبیِّکَ محمد«صلی الله علیه و آله» اَن تَقضِیَ حاجَتِی» بار الها به پیامبرت محمد(ص) توسل می جویم که حاجت مرا روا فرما. ۲- توسل به مقام و قرب آنان در درگاه الهی و حقوق آنها، مثل اینکه بگوییم: «اللهم اِنّی اَتَوَسَّلُ اِلَیکَ بجاهِ محمدٍ (صلی الله علیه وآله) و حُرمَتِه و حَقَّهِ اَن تَقضِیَ حاجَتی»: بارالها من به مقام و احترام آنان را که در نزد تو دارند وسیله خود قرار می دهم که حاجت مرا اداء فرمائی. از طرف وهابی ها هر دو صورت ممنوع اعلام شده است. در حالیکه احادیث اسلامی و سیره مسلمین بر خلاف نظریه وهابی ها گواهی می دهند و توسل به اولیاء را به هر دو صورت تجویز می کنند. اینک به تحلیل این بحث می پردازیم: توسل از دیدگاه قرآن: یکی از باب های عبادت خداوند متعال در کنار نماز و روزه، دعا و ذکر و… توسل به سوی او با وسیله دادن اولیاء و مقربین است، توسل به سوی خدا به واسطه مقربین یک نوع نزدیکی و قرب به خدا به حساب می آید: زیرا شخص متوسل زمان قلب خود را به سوی وجه خدا معطوف می دارد. خداوند متعال در آیه تغییر قبله می فرماید: «قَد نَری تَقَلُّبَ وَجهِکَ فِی السَّماءٍ فَلَنُو لِینَّکَ قِبلَهً تَرضاها فَوَلِّ وَجهَکَ شَطرَ المَسجِدِ الحَرامِ وَ حَیثُ ماکُنتُم فَوَلُّوا وُجُوهَکُم شَطرَهُ وَ إِنَّ الَّذینَ اُوتُوالکتابَ لَیَعلَمونَ أنَّهُ الحَقُّ مِن رَبِهِم وَمَااللهُ یغافلٍ عَمّا یَعمَلُون»: نگاه های انتظار آمیز تو را به سوی آسمان {برای تعیین قبله نهایی} می بینیم، اکنون تو را به سوی قبله ای که از آن خشنود باشی باز می گردانیم پس روی خود را به مسجدالحرام کن و هر جا باشید روی خود را به سوی آن برگردانید و کسانی که کتاب آسمانی به آنها داده شده به خوبی می دانند این فرمان حقی است که از ناحیه پروردگارشان صادر شده {و در کتاب های خود خوانده اند که پیغمبر اسلام به سوی دو قبله نماز می خواند} و خداوند از اعمال آنها {در مخفی داشتن این آیات} غافل نیست. (بقره-۱۴۴) خداوند سبحان در این آیه دستور داده تا همه نمازگزاران هنگام نماز رو به قبله قرار گیرند. در نتیجه قبله را وسیله ای برای توجه به خویش قرار داده است. در آیه دیگر می خوانیم: «وَلَیسَ اَلبِرُّ بِأن تأتُوا البُیُوتَ مِن ظُهُورِها وَلکِنَّ اَلبِرَّ مَنِ اتّقی وَ أتُوا البُیوتَ مِن أبوابِها»(بقره-۱۸۹) کار نیک آن نیست که پشت خانه ها وارد شوید بلکه نیکی این است که پرهیزگار باشید و از در خانه وارد شوید و تقوا پیشه کنید تا رستگار گردید. در این آیه خداوند دستور می دهد که انسان ها از درب خانه ها وارد شوند که این اشاره به وسیله و اسباب دارد و لازم است هرکاری را از راهش انجام دهیم. قبله معبود انسان نیست بلکه چیزی است که انسان به واسطه توجه به آن در حقیقت به خدا توجه پیدا می کند از این جهت است که خداوند سبحان آدم را قبله ملائکه قرارداد و دستور داد تا بر او سجده کنند ولی این سجده در حقیقت برای خداست و لذا فرمود: «وَ إِذ قُلنا لِلمَلائکَهِ اسجُدُوا لِآدَمَ…» (و {یاد کن} هنگامی را که به فرشتگان گفتیم: برای آدم سجده و خضوع کنید.)(بقره-۳۴) و به آیات دیگری هم می توان اشاره کرد که فقط آدرس آنها را می دهیم، (سوره یونس۸۷- یوسف۴- یوسف۹۹ و ۱۰۰ و ۱۱۱) که اشاره به سجده هایی که توسط مردم به انبیاء و اولیا صورت گرفته و اینها دلیل بر وسیله قرار دادن بین مخلوق و خالق است یا در جایی در قرآن صراحتاً به این موضوع اشاره کرده: «یا أَیُّهَا الَّذِنَ آمَنُوا اتَّقوالله وابتَغُوا أِلَیهِ الوَسِیلَهَ و جاهِدُوا فی سبیله لَعَلَّکُم تُفلِحُون»(مائده-۳۵) (ای کسانی که ایمان آورده اید از {مخالفت فرمان} خدا بپرهیزید و وسیله ای برای تقرب به او بجویید و در راه او جهاد کنید باشد که رستگار شوید. و نیز می فرماید: «وَلَؤأنَّهُم إِذ ظَلَمُوا أَنفُسَهُم جاؤُوکَ فَاستَغفَروا اللهَ وَاستَغفَرَلَهُمُ الرَّسولُ لَوَجَدُوا الله تَواباً رجیماً» (نساء-۶۴) (و اگر این مخالفان هنگامی که به خود ستم کردند، {و فرمان های خدا را زیر پا گذاشتند} به نزد تو می امدند و از خدا طلب آموزش می کردند و پیامبر برای آنها استغفار می کرد، خدا را توبه پذیرِ مهربان می یافتند. در این آیه خداوند وسیله را معین کرده که همان استغفار و توبه و بازگشت به پیامبر و استغفار آن حضرت و شفیع قرار گرفتن او بین گنهکار و خداست. با توجه به این آیات هیچ جای شهه باقی نمی ماند که توسل و وسیله قرار دادن نه تنها کار حرام و منکری نیست بلکه می توان گفت مستحب است. بعضی توسل به پیامبر را محدود به دوران پیامبر کرده اند و می گویند توسل به پیامبر در زمانی که زنده بود جایز بود و اکنون که مرده نمی توان به آن حضرت توسل کرد: (محمو سعید ممدوح) از علمای بزرگ اردن پس از نقل اقوال علمای اهل سنت مبنی بر جواز توسل می گوید در این آیه شریفه:«ولَو أَنَهُم اِذ ظلموا…» (نساء-۶۴) که به گنهکاران دستور داده که برای بخشش خود به پیامبر متوسل شوند و او را شفیع خود قرار دهند. این آیه شامل زمان حیات پیغمبر نیست و شامل بعد از مرگ او نیز می شود و اگر کسی ان را محدود به زمان پیامبر کند اشتباه کرده چون هرگاه فعلی بعد از حروف شرط قرار گرفت معنای عموم را می رساند و از بهترین حالات فهم کلی و عموم از یک عبارت است. هم چنان که در صفحه ۲۲ کتاب ارشادالفحول به این مطلب اشاره شده. استاد بزرگوار علامه و محقق (سید عبدالله صدیق غماری) می نویسد: این آیه عمومیت دارد و شامل حیات و پس از مرگ می شود و اختصاص آن به یکی از دو حالت دلیل می خواهد که آن هم موجود نیست. مفسران و شارحان این کتاب مقدس هم از این آیه معنای عموم را فهمیده اند، زیرا همه مفسران داستان مشهور آمدن اعرابی را کنار پیامبر به نقل از عتبی را ذیل همین آیه آورده اند. توسل به پیامبر چه قبل از بعثت و چه بعد از بعثت بوده اما ما اینجا برای حل شبهه که بعد از رحلت آمده چند روایت تاریخی می آوریم: ۱- توسل ابوبکر به پیامبر: پس از انتشار خبر فوت پیامبر اکرم در شهر مدینه و آگاهی ابوبکر از رحلت آن حضرت، از محل سکونتش (سُنح) حرکت کرد و خودش را به منزل پیامبر رساند وارد مسجد شد و با هیچ کس سخن نگفت، نزد دخترش عایشه رفت، بدن پیامبر را مشاهده کرد که در بُردی پیچیده اند کنار بدن رسول خدا نشست پارچه را از صورت پیامبر کنار زد و خودش را روی بدن انداخت و بوسید و گریه کرد و خطاب به آن حضرت گفت: ای پیامبر حق خداوند، دو مرتبه مردن را از تو برداشته و فقط مرگی را برای تو مقدر فرموده بود که سپری شد. زینی دحلان، مفتی شهر مکه در ادامه نقل این حدیث می گوید: ابوبکر گفت: ای رسول خدا زندگی و مرگت پاک و طاهر و با برکت بود. با مرگ تو، وحی الهی برای همیشه قطع شد. مقام و شأن تو برتر از توصیف است و اجازه گریه نمی دهد و اگر مرگ تو در اختیار ما بود، با جان های خود از مرگت جلوگیری می کردیم. ای پیامبر در پیشگاه خدا ما را یاد کن و فراموش نفرما: در اینجا می بینیم که ابوبکر با این جملات (اذکرنا یا محمد. عندربک ولنکن علی بالک) به رسول خدا متوسل گردیده و شفاعت در نزد پروردگار را خواستار می گردد. ۲- توسل امیرالمؤمنین به پیامبر: هنگامی که بدن مطهر پیامبر را غسل می داد، آن حضرت را مورد خطاب قرار داد و عرض می کرد: ای رسول خدا پدر و مادرم فدایت باد! با مرگ تو وحی الهی و پیام های آسمانی قطع شد. یادآور ما نزد پروردگارت باش. ۳- توسل ابو ایوب انصاری کنار قبر پیامبر: حاکم نیشابوری و احمدبن حنبل از داودبن ابوصالح داستان گفتگوی مروان با ابوایوب انصاری را که برای زیارت آمده بود را نقل می کند: مروان حکم خلیفه اموی متوفای ۶۳هـ.ق شخصی را دید که کنار قبر پیامبر نشسته و صورت خود را روی قبر قرار داده است. گردن او را گرفت و گفت: آیا می دانی چکار می کنی؟ وقتی که خوب دقت کردید ابو ایوب انصاری است. پاسخ داد: بله، می فهمم چه کار می کنم. آمده ام به زیارت رسول خدا و به دیدن سنگ قبر نیامده ام. از آن حضرت شنیده ام که فرمود: زمانی که انسان های شایسته متولی امور دینی مردم باشند، بر دین خود گریان نباشید ولی اگر افراد نالایق (همانند تو) زمام امور را به دست گرفتند، بر دینتان هراسان و اشک بریزید. توسل بزرگان حنابله به قبر امام کاظم: خطیب بغدادی از علمای بزرگ اهل سنت می نویسد: ابوعلی فلای متوفای ۲۴۲هـ.ق می گفت: که هرگاه مشکلی برایم پیش می آمد کنار قبر حضرت موسی بن جعفر می رفتم و به او متوسل می شدم، مشکلاتم بر طرف می شد. (تاریخ بغدادی). باز از این روایات زیاد داریم اما برای اختصار به همین اندازه اکتفا می کنیم. بعد از رحلت پیامبر و توسل به قبر او، مردم مرتب به اولیاء و اهل بیت پیامبر متوسل می شدند که فقط به آدرس آن اکتفا می کنیم. (اسدالغابه، ج۳، ص۱۱) (المواهب، ج۳، ص۳۸۰) (فتح الباری فی شرح البخاری، ج۲) (صواعق المحرقه) (صحیح بخاری، ج۲، ص۳۲) و باز روایات متعددی داریم و به همین احادیث و آیات و روایات بسنده می کنیم. انشاالله که مورد قبول درگاه حق و آقا امام زمان واقع شده باشد. و من الله توفیق

مجمع پیروان مهدی موعود جزوات

صوفی گری

تصوف و تشیع:
از جمله دعوی های شیعیان و سایر مسلمین در امور اهل بیت است که در آن امامت را ادامه دهنده راه پیامبر می داند که در تمام امور رهبری جامعه را در دست دارد و بدلیل داشتن علم وسیع و عصمت هیچ وقت دچار اشتباه و گمراهی نمی شوند. اما بعد از پیامبر و تشکیل شورای (کودتای) سقیفه و غضب حکومت توسط خلفای راشدین جمله معروف (حسبنا کتاب الله) بوجود آمد تا قرآن را بهانه ای برای کنار گذاشتن اهل بیت پیامبر (ص) قرار دهند. در حالی که قرآن ناطق همانها می باشند و تنها مفسران راستین قرآن هستند. و مانع کجروی هایی می شوند که به دلیل برداشتهای اشتباه از قرآن است. اقطاب تصوف که برای خود تشکیلاتی در خانقاه درست کردند و با میل خود احکامی صادر می کند و در بسیار مواردی صحبت های ضد دینی خود را بیان می کنند برای خود شأن و مراتبی قائل می شوند که جایگزینی برای امام در دین مبین اسلام(تشیع) می باشد. که حتی پا را از این هم فراتر می گذارند.
و البته از همان ابتدا هم امامان معصوم با این فرقه مرموز و گمراه مخالفت می کردند و علما و روحانیون شیعه نیز به پیروی از آنان تصوف را راه گمراهی می دانستند. و از این رو نفوذ این روش ها و تفکر در شیعیان به کندی صورت گرفت.
اما درویشانی که شیعیان را شیعه امامان یافتند با تظاهر به ولایت و دم زدن از امامت زمینه های ورود به جامعه شیعی و جذب شیعیان به درون خانقاه های خود و کنار زدن علمای شیعه را بوجود آوردند. و سران این دسته نه تنها خود را شیعه می نامیدند بلکه همواره سعی می کردند خود را به اهل بیت و نوادگان و سادات حضرات معصومین منتسب کرده و حتی خود را امام زاده جا بزنند.
نعمت اله کرمانی بنیانگذار سلسله نعمت الهی خود را از نوادگان امام باقر(ع) می خواند.
و شیخ صفی الدین اردبیلی سر دودمان صفویان را که نقش اصلی را در رونق صوفی گری در ایران بر عهده دارد را از فرزندان امام موسی کاظم می شمرند در حالی که وی نه شیعه بوده و نه سید و نه عرب که دارای مذهب بنی شافعی و کردنژاد بوده و معلوم نیست که شیوخ صفوی در چه تاریخی شیعه شده اند. البته چندان تعجبی ندارد چون اهل تصوف خود را در قالب دین بیان نمی کنند و همراه مسلک خود را پی گیری می کنند چنانچه شمس تبریزی به یک مسیحی رومی که از مریدان وی است می گوید به فرنگ برود و در آنجا حلقه ای از مریدان را بوجود آورد و آنان را هدایت کند!
این خاندان یا ظاهر شیعه خود سعی کردند که مردم را از پیروی از علما (که در عصر غیبت و عدم حضور متجلی امام عصر(عج) منعکس کننده نظرات ائمه اطهار می باشند) بازدارند و پیرو قطب و مرشد نماید.
همچنین مسلک تصوف را جایگزین مکتب شیعه و آموزه و احکام آن سازند. و مومنین را همانند رهبانان مسیحی به گوشه نشینی و اذکار خشک و ظاهری بدور از مسئولیت های اجتماعی و سیاسی وا دارند. و بدین وسیله خود را بر تمام امور جامعه غالب نمایند و با دین کار دلخواه خود را انجام دهند.
و اگر پادشاهان صفوی توسط علمای شیعه کنترل نمی شدند آنها اسلام و میهن را یکجا سودا می کردند.
در این ایام آمد و شد خارجی ها (اروپاییان) به ایران افزایش می یابد.
در خاطرات مستر همفر برای جهل مردم و تسلط به آنها چنین سفارشاتی نقل می شود.
گسترش همه جانبه خانقاه های دراویش و تکثیر و انتشار کتب و رساله هایی که مردم را به روی گردانی از دنیا و مافیها گوشه گیری و مردم گریزی سوق می دهد مانند احیاء العلوم غزالی، مثنوی مولوی و کتابهای ابن عربی و … همچنین نگهداشتن مردم در جهل و بی خبری جلوگیری از تاسیس مراکز آموزشی و تربیتی از هر قبیل ایجاد مانع در راه چاپ و انتشار، آتش زدن و زدن و جمع آوری کتابهای عمومی و برحذر داشتن مردم از فرستادن کودکان به مدارس دینی و وارد کردن اتهام علیه مراجع و علمای بزرگ.
بنابراین ما می توانیم تصوف را یک پایگاه دشمن در ممالک اسلامی بدانیم چنانچهن اولین خانقاه هم به دست یک نفرترسا در شام ایجاد شد.
عرفان و تصوف:
عرفان حقیقی از متن قرآن و احادیث و سنت پیامبر و اهل بیت است چنانچه امام باقر(ع) می فرمایند.
“تنها کسی خدای عزوجل را می شناسد و پرستش می کند که هم خدای را بشناسد و هم امام از خاندان ما را و هر کس که خدا و امام از خاندان ما را نشناسد غیرخدا را نشناخته و عبادت کرده و این چنین مردمی به خدا گمراه می باشند.”
اولین درجه و مقدمه عرفانی شناخت امام زمان (ع) است چنانچه پیامبر (ص) فرموند: کس که بمیرد و امام زمان خود را نشناسد به مرگ جاهلی از دنیا رفته و بر اهمیت این موضوع منابع بسیاری تاکید دارند مثل: شرح مقاصد قفقازانی، جواهر المضیه ملاعلی قاری حنفی مسائل الحسون فخر رازی و … که جمع این کتب معتبر دنیای اسلام (شیعه و سنن) از ۲۰ فراتر می رود.
و حجج الهی وسیله شناخت و هدایت مردم می باشند و به گفته امام کاظم (ع) دو نوع حجت برای مردم وجود دارد. حجت های ظاهری که همان رسولان و ائمه می باشند و حجت ها و راهنمایان باطنی که عقل ها هستند.
و در راه رسیدن به عرفان تبیعت از حق باید نمود و عقل نیز تابع حق باشد و از آن اطاعت نماید. که امام حسین (ع) فرمودند: ” عقل به کمال نمی رسد مگر در پرتو تبعیت از حق”
پس انسانی حق مدار که در راه حق حرکت می کند به مراتب عرفانش اضافه می شود.
اما عارف نمایان که عشق را جایگزین عقل نموده و احادیث جعلی فراوانی در تعریف عشق و عاشقی در آثار خود ذکر می کنند و خود را تافته جدا بافته از مردم دانسته که باید همگان در برابر آنان زانو زده دستبوسی نمایند.
در حالی که امیرالمومنین (ع) انسان را وقتی بالاتر از فرشته می داند که عقل را غالب و تمایلات سرکش نفسانی را مغلوب عقل نماید. اگر عرفان و شناخت خدا را از راه قلب را در نظر بگیریم باید در این زمینه هم، راهنمایانی داشته باشیم تا دچار گمراهی عرفان نمایی نشویم. که در واقع سرابی از عرفان می باشد و انسان دچار توهمات وحشتناکی می نماید که انسان عاقل هرگز تصور آن را نمی کند. مانند برخی بزرگان تصوف که خود را برتر از پیامبر و ائمه می دانند و خود را تجلی خداوند و یا شریک او معرفی می نمایند و گاهی کتاب های شعر و داستان خود را برتر از قرآن می دانند. این عرفان همواره مورد انتقادات علمای اسلام و تشیع می باشد و آنرا راه گمراهی می دانند.

ابتدای تصوف و واژه صوفی
عده ای واژه صوف را به اصحاب صفه نسبت می دهند تا صوفیه و خانقاه را به زمان پیامبر نسبت بدهند. که در این صورت این کلمه باید صفی نامیده می شد. اما واژه صوف به معنی پشم است و علت این نامگذاری برای تصوف آن است که این گروه کسانی هستند که لباس پشمینه بر تن دارند و کلمه تصوف به معنی پشمینه پوشی است.
و آنان ادعا می کنند که پیامبر همواره (در زمستان و تابستان) لباس پشمینه بر تن می نموده و خود را اقتدا کننده به آن حضرت می دانند. این در حالی است که پیامبر از تمام لباس هایی که مباح بوده استفاده می کرده و از امام علی (ع) نقل است که “جامعه بافته از پنبه بپوشید زیرا آن لباس پیامبر‌(ص) بوده و لباس ما نیز می باشد.”
و از امام صادق می باشد که کتان از پوشاک انبیا می باشد و گوشت بر بدن می رویاند.
این روش لباس پوشیدن را از سنت پیامبر می توان در خصال شیخ صدوق، کافی شیخ کلیمی،سنن النبی شیخ علامه طباطبایی و … یافت در زمان پیامبر صوفیه وجود خارجی نداشت و در قرن بعد ایجاد شد. و نخستین کسی که نام صوفی بر آن نهادند عثمان بن شریک بوده که اهل کوفه بود و کنیه ابوهاشم داشت و در قرن دوم می زیسته و در منابع صوفی نیز به آن اشاره شده است چنانچه منصور علیشاه ( از شیخ گنابادی)، می نویسد اولین کسی که به رنج افتاد تا عراده صوفی به راه افتد ابوهاشم کوفی بود. و از برخی منابع صوفی نیز به اعتراف نقل است که امام صادق (ع) آنها را قبول نداشته و از ایشان راجع به ابوهاشم کوفی پرسیدند و آن حضرت فرمودند: بدرستی که ابوهاشم کوفی فاسد العقیده بوده و او کسی است که روشی را پایه گذاری کرده که به آن تصوف گویند و آنرا پناهگاهی برای عقیده ناپاک خود قرار داده »
ابن خلدون نیز می نویسد لفظ صوفی و صوفیه در اثنای قرن دوم پدیدار شده است.
اما تصوف و ریشه های آن در واقع تلفیقی از تفکرات یهودی، نصارا، هند و بودایی و … با اسلام است و این مخلوط نامتناجس آنچنان با هم ترکیب شده که امکان تشخیص آن بخش غیراسلامی نیز برای عموم افراد سخت است به حقیقت تصوف مأخوذ از مذهب بودا، کشیش های مختلف هندی، فلسفه افلاطونی و فلوطینی و بخشی از دستورات رهبانیان مسیحی و یهودی است که با چاشنی توجیهات اسلامی در هم آمیخته شده و بر آن برچسب عرفان اسلامی می زنند.
رضا علیشاه گنابادی(قطب معروف سلسله نعمت اللهی) تلاش می کنند که آنرا توجیح کند می نویسد: « تصوف عبارت است از روح استکمال و سلوک به سمت خداست که از دستورات پیامبران و جانشینان آنان در هر زمان سرچشمه گرفته و از افعال و احوال پیغمبر خدا و اخبار معصومین ظهور یافته و هیچ ادعایی از خود ندارد و آنچه دارد از نبوت و ولایت و از معادن علم و حکمت و منبع وحی است که از خاندان عصمت و طهارت رسیده‌» حال در این مورد سوالاتی بین می آید که به شرح زیر است که
۱- چرا روح استکمال تصوف! به جای دین مبین و کامل اسلام که آخرین دین الهی است از ادیان قبلی گرفته شده که یا در دین بودن آنها و آسمانی بودنشان شک است مثل بدوایا یا در خالص بودن و مبری بودن از انحرافات و دستبرد بزرگان آن دین نمی توان دفاعی از آن نمود.
بنی اسرائیل که پیامبران خود را یاری نکرده و حتی در کشتن بسیاری از آنها همکاری می کردند. یا مسیحیت که دارای ۴ کتاب انجیل است که این کتاب نیز از طرف خدا نبوده و سخنان حضرت عیسی روح الله می باشد.
ثانیاً: در احادیث از معصومینی که در این باب تصوف است ایشان جملگی آنها را مطرود می کنند و عقاید آنها را فاسد می دانند پس چگونه از احوالات آنها ظهور و بروز و نشات یافته؟
ثالثاً: چه کسی گفته که بزرگان تصوف هیچ ادعایی از خود ندارند؟ می توان به چند مثال از این بزرگان استناد کرد که چگونه ادعاهای ایشان در مخالفت با عقاید معصومین است.
۱- حسن بصری که از طرف امام علی‌(ع) سامری امت نامیده می شود.
۲- حسین منصور حلاج: که در توقیعی از امام زمان (عج) مورد لعن قرار می گیرد. که وی روزی مشغول نوشتن بود. و از او می پرسند که چه می کنی گفت با قران معاضدت می کنم. امام خمینی هم وی را فردی بی معرفت به توحید معرفی می کند.
۳- بایزید بسطامی که مقام خود را برتر از مفام پیامبر اسلام می داند.
۴- سفیان ثوری که مستقیماً بر امام صادق‌(ع) اعتراض می کند همچنین امام باقر هم وی را صد عن سبیل الله می نامد.
۵- محی الدین ابن عربی که خود را بی نیاز از شناخت امام زمان دانسته و همه چیز را عین خدا می داند و و ولایت ظاهری و باطنی برای افرادی چون معاویه و متوکل عباسی قائل است. از انبیاء امتحان توحید می گیرد و مقام صحابه را بالاتر از امیرالمومنین می داند. در این باب به همین موارد اکتفا کرده و می گذریم اما همینقدر می توان گفت که تقریباً تمام بزرگان اهل تصوف سخنانی بی پایه و اساس اینچنینی دارند که نشان از خصومت یا حداقل جهل و نادانی ایشان را نسبت به دین مبین اسلام و آمیزه های اهل بیت می باشد.
با کمی مطالعه و تفکر می توان به این مهم رسید که اصولاً تفکر این گروه خود را متعلق به اسلام و حرکت در چهارچوب اسلام نمی داند و هیچ الزامی به رعایت دستورات شرع ندارند و شعار معروف آنان این است که وقتی به حقایق می رسید شریعت باطل می شود (اذا ظهرت الحقایق بطلت الشرایع) که این سبب جهل وگمراهی می شود.
آقای نورعلی الهی مبدا فرقه اهل حق می نویسد: مرام ما ،‌آخرین مرام است و تا قیامت هر وقت اسمی از دین بیاید همین است، من آنچه بدرد دین بخورد از تمام ادیان جوهر کشی کردم و گفته ام از دستورات و احکام و … که بدرد دینی نمی خورد حذف کنند.
انحرافات تصوف
وحدت وجودیکه اعتقاد دارند ذات خداوند هم قدیم است و هم عادت هم ظاهر و هم باطن هم خالق و هم مخلوق و هم عالم و معلوم و مرید و مراد و هم قادر و مقدور و شاهد و مشهود و و متکلم و مستمع و… است.
محی الدین ابن عربی که شیخ اکبر و رئیس عرفا و پدر به عرفان اسلامی است در کتاب فتوحات مکیه جلد ۲ صفحه ۴۵۹ می نویسد منزه است کسی که ظاهر و آشکار نمود اشیاء را و اوخود همان اشیاء است»
و در خصوص الحکم صفحه ۸۵ می نویسد:
با مشاهده خداوند خود را می بینیم چون ذات ما عین ذات اوست و مغایرت و تفاوتی میان ما و او نیست مگر از نظر تعیین و محدودیت و اطلاق و خداوند با مشاهده ما خود را می بیند چون ذات او با شخصیت پذیری ما به صورت ما ظاهر می شود.
همان منبع ص ۱۴۲
« غیرخدا چیزی را پرستش نمی شود چون غیری در وجود نیست!! »
البته چون در تصوف عقاید بسیاری چون فلاسفه در آن دخالت کرده می بینیم از آن ما که حکیم ملاصدرا مجذوب فلسفه شده است در مواردی از حکمت متعالیه خویش وجود وحدت را پذیرفته است و بعلت پیروی از مرام های غیر اسلامی درباره مبداء دچار چنین اشتباهاتی شده است. در حالی که نباید پذیرفت که جهان هستی طبق فرضیه فلاسفه ساخته شده است. لذا درباره کتاب معاد اسفار ملاصدرا وقتی از علامه طباطبایی پرسش می شود می گویند به نظر بنده آنرا نخوانید چون شبهاتی بر آن وارد است.
اما شعرای بزرگ و نامی تصوف بسیار به آن پرداخته اند.
مولوی در شعر معروف خود که ابتدا و انتهای آن این است.
هر لحظه به شکلی بت عیار برآمد دل برد و نهان شد هر دم به لباس دگر آن یاد برآمد گه پیرو جوان شد
رومی سخن کفر نگفته است و نگوید به منکر نشویدش کافر شد آن کس که به انکار درآمد از دوزخیان شد
که در این شعر می گوید خداوند هر دفعه به شکل در زمین ظاهر می شود یکبار بت، یکبار به شکل حضرت عیسی تسبیح کنان و بار دیگر به شکل یوسف و موسی و صالح و یونس و او بود که به صورت منصور حلاج می گفت اناالحق و بنابراین رومیان هم کافر نمی باشند.
شیخ محمود شبستری می گوید:
وجود اندر کمال خویش ساری است تعیین ها امور اعتباری است/ امور اعتباری نیست موجود/ عدد بسیار و یک چیز است موجود.
عطار در تذکره الاولیا صفحه ۱۶۰ می گوید
هستی که بود ذات خداوند عزیز اشیاء همه در وی و وی در همه نیز
از این دست سخنانی بسیار گفته شده و آنان کلمه لااله الا الله را به لا موجود و الا الله و لا موثر فی الوجود و الا الله تغییر داده اند.
حال خاستگاه آن غیراسلامی است و این سخن یونانیان و هندویان و زرتشتیان می باشد. از جمله برمانیدس و شاگرد آسیوفان و همچنین فالوطین پایه گذار عرفان مسیحی می گوید « او کل اشیاء است و نسبت دادن علم و ادراک به خداوند منافی توحید می باشد زیرا سوای او چیزی نیست»
هندویان صوفی مسلک ویدانیتانند می گویند: جهان شعبده حق است و خدا هر دم به صورتی برآید سپس به لباس دیگر ظهور می کند. از ذره تا خورشید عین ذات مقدس اوست.
فرقه سوم زرتشتیان (جمشا بمیان) می گویند: جهان در خارج وجودی نیست و هر چه هست همه ایزد است.
حال آنکه قرآن به کرار این تفکر را رد می کند.
در سوره توحید می فرماید پروردگارتان هرگز همتا و شریکی ندارد.
و در جاهای مختلفی می گوید چیزی همانند خداوند نمی باشد.
در سوره مومنون ۹۱ می فرماید خداوند متعال منزه است از انچه که توصیف می کنند.
در آموزه های توحیدی که از چهارده معصوم نقل شده خداوند را یکتا و بی مانند می خوانند و ما را از تحقیق در ذات او نهی می کنند. جالب آنکه برخی از دانشمندانی نیز به آن معترفند و انیشیتن می گوید: در عالم مجهول نیروی عاقل و قادری وجود دارد که جهان گواه وجود اوست. آنچه من از خدا تصور می کنم همین عالم و یقین به وجود یک نیروی عاقله ای بالاتر از خیال و وهم هاست.
فردی نزد امام صادق گفت : الله اکبر و امام فرمودند خداوند از چه بزرگتر است و ی گفت از همه چیز بزرگتر است و امام گفت وی را محدود ساختی و باید می گفتی خداوند از هر چه که توصیف شود بزرگتر است.
حلول
مسیحیان اعتقاد داردند که خداوند در حضرت مسیح حلول کرده و به تثلیث رسیدند. در حالی که سه گانه پرستی انحرافی بود که به مرور ایجاد شد. و ویل دورانت هم آنرا اصلی نمی داند.
و قرآن می گوید ما پیامبران را برای پرسش خداوند و بندگی او فرستادیم تا از اطاعت طاغوت نجات یابند.
از امام باقر روایت شده چنانچه خداوند حلول یا اتحادی یا بشر داشته باشد وی محدود شده و دیده می شود.
اما متصوفه به حلول اعتقاد دارند معروفترین حلول ها را می توان نسبت به حضرت امیرالمومنین مشاهده کرد وی را خدا می نامند که علی الهی و اهل حق نام دارند.
باز مشاهده می شودکه گاهی اقطاب در کنار سخن پر از هجو و هزل خود گاهی خود را نایب امام و گاهی امام گاهی پیامبر و گاهی هم خداوند معرفی می کنند که یعنی خداوند در آنان حلول کرده.
تناسخ یعنی اینکه روح انسان بعد از مرگ و خروج از بدن به موجود دیگری تعلق می گیرد که ۴ مرحله دارد.
۱- مرحله نسخ: روح انسان بعد از مرگ به انسانی دیگر تعلق می گیرد.
۲- مرحله مسخ: روح انسان بعد از مرگ به حیوان تعلق می گیرد.
۳- مرحله فسخ: روح انسان بعد از مرگ به گیاهی دیگر تعلق می گیرد.
۴- مرحله رسخ: روح انسان بعد از مرگ به جمادات تعلق می گیرد.
و عده ای اعتقاد دارند که روح انسان بعد از مرگ به جمادات سپس به گیاه و بعد به بدن حیوان سپس به بدن انسان وارد می شود.
البته این اعتقاد به تناسخ از فلاسفه هندی، یونانی، بودایی نشئت می گیرد و به تصوف راه پیدا می کند.
و انگیزه آن می تواند به شرح زیر باشد: ۱- انکار معاد در پوشش نوعی اعتقاد به معاد ۲- توجیهی برای افراد ناقص که از جنبه روانی تمکینی است. ۳- سکوت در برابر ستمگران تاریخ با این توجیح که شما قبلاً در دنیا بوده اید ظلم و ستم بسیار انجام داده اید اکنون که دوباره بازگشتید توسط ظالمین پاک می شوید.
سرانجام هر ذی روحی مظهر و جامه روح دیگری است از ماقبل و انسان باید هزار بار متولد شود تا در هزار و یکمین بار بهشتی یا جهنمی شود. از نکات جالب اینکه نور علی الهی مبدع فرقه اهل حق می گوید پدر من سید نبود و من سید هستم .(آثار الحق جلد ۲ صفحه ۲۲۷)
بر حق دانستن تمام فرق (صلح کل)
از عقاید متصوفه اینکه تمام فرق را بر حق دانسته و اختلاف آنها را تفاوت ظاهری می داند و آنها را نردبانی برای عروج انسانی معرفی می کند که بعد از عروج بدونه کوچکترین وابستگی رد می کنند. تمام ادیان و مذاهب یکسانند و هیچ یک بر دیگری ترجیح ندارد. از نظر صوفی دیانت اسلام بابت پرستی یکسان است و کعبه و بتخانه و صمد و صنم یکی است و حق و باطل و کفر و ایمان و فرعون و موسی و ابلیس و آدم و علی (ع) و معاویه یکی است.
محی الدین ابن عربی برای امیرالمومنین و معاویه و عمر و ابوبکر و متوکل عباسی و … ولایت ظاهری و باطنی قائل است (فتوحات مکیه جلد ۲ صفحه ۶)
آقای عبدالکریم سروش با نوشتن کتاب صراط های مستقیم طرز تفکر فوق را به نام پلورالیسم زنده کرده و آنرا به خدا نسبت می دهد که اولین کسی که بذر پلورالیسم را کاشت خود خدا بود که پیامبران فراوانی فرستاد و بر هر کدام به گونه ای ظهور کرد و بر ذهن هر کدام تغییر نهاد و چنین بود که کوره پلورالیسم گرم شد.
باید متذکر شد که این آقایان به آیات بسیاری که افراد گمراه را معرفی می کنند. بی توجه هستند و نیز باید توجه داشت که در کتب آسمانی نام پیامبران بعد از خود از جمله آخرین پیامبر آمده که نشان از یک حقیقت و یک مقصود در نهایت تمام این فرستادگان وجود دارد و آن آخرین دین می باشد.
بنابراین هرگاه در قران به ضل و ضلاً و آیاتی که هم خانواده باشد در مورد گمراهان و هرگاه به صراط مستقیم و هدایت رسیده باشیم در مورد ره یافتگان است که این تکثیر گرایی را باطل می کند.
البته در پلورالیسم دینی دو بحث عمده وجود دارد که در فهم یا خود دینی است.

تکثر گرایی در فهم دینی اعتقاد به برداشت های مختلف از دین یا قرائت های مختلف آن است
تکثرگرایی در خود دین: که خود ادیان راههای مختلفی هستند که انسان را به حقیقتی واحد می رساند. در حالیکه از نظر قرآن یک دین است که بر حق است به دو دلیل ۱- دین اسلام و آخرین دین و کامل ترین آن است و ۲- در ادیان دیگر به گواهی تاریخ هم انحرافات بسیاری رخ داده است.
در سوره آل عمران ۸۵: هرکس غیراسلام دین دیگری را بپذیرد پس هرگز از وی قبول نمی شود و وی در آخرت از زیانکاران خواهد بود.
قابل یادآوری است که آغاز اسلام با بعثت انبیاء شروع شده و تا پیامبر خاتم ادامه یافته و به ولایت امیرالمومنین کامل گردیده است.
و پیامبر در غدیر بعد از خطبه معروف فرمود:الله اکبر، الله اکبر بر اکمال دین و اتمام نعمت های الهی و رضایتمندی خداوند به رسالت من و ولایت علی‌(ع). که در کتب مشهور اهل سنت برای مثال: تفسیر الدر المثتور سیوطی، بدایت و نهایت ابن کثیر، مقتل الحسین‌(ع)، قطب خوارزمی، تفسیر روح المعانی علامه عالوسی و …. که ۱۷ کتب معروف اهل سنت است آمده.
در ضمن حدیث افتراق نیز به تواتر از پیامبر نقل شده که قوم یهود هفتاد و یک فرقه است که یک فرقه نجات یابد و بقیه هلاک هستند و مسحیت هم هفتاد و دو فرقه اند و همگی به جز یکی هلاکند و امت من هم هفتاد و سه فرقه می شوند که همگی به جز یکی هلاکند.
ابن حدیث خود به تنهایی آب بر سر این تفکر می ریزد و آنرا می شوید.
نجم الدین کبری فرقه اوسیه می گوید: چون لااله الاالله گفتی در غور محمد (ص) در آ که محض معرفت است زیرا معرفت بعد از شناختن حقیقت پیامبر تمام می شود چون محمد ظهور ذات خداست و ذات حضرت کل می باشد و تحقیق در آثار نجم الدین کبری ص ۱۸۵ و ص۱۸۶
و در این مورد است که شبلی شهادت را رد می کند و می گوید هرگز چیزی جز خدا نمی بینم (شرح شطحیات ص ۵۸۲) و مشابه این حرف را از تقریباً تمامی متصوفه مشاهده می کنیم از جمله ابوسعید ابوالخیر و منصور حلاج و عطار و عبدالقادر گیلانی و …
شهاب الدین می گوید: چون سالک به ریاضت مشغول شود متصف به صفات حق می شود حق در وی متجلی می شود و دار فانی می گرداند و بنده که از فنا باز آید خود را حق بیند و بر جمیع معلومات احاطه می یابد.

بطلان شریعت
صوفیه بر این اعتقاد است که بعد از مدتی که به شریعت عمل می کند به طریقت می رسد و شریعت از دید او ساقط می شود. و عارف بزرگ آقای میرزا جواد تهرانی نظر صوفیه را چنین منتقل می کند: به طور کلی و ظواهر شریعت و اعمال صوری در چشم صوفی ارزش ندارد زیرا اعتقاد وی بر این است که تا وقتی می تواند مستقیماً پیرو مسلکی که از خدا فیض می شود بود چرا دقت خود را به ظواهر هدر دهیم.
جالب اینکه این بخاطر اعتقاد به حلول خداوند در سالک و فانی بودن او در خدا بوجود آمده و به جایی می رسد که کفر و ایمان در یک حکم است. ابوعبدالله محمد بن کرام رئیس فرقه کرامیه می گوید: گناهان از زنا، لواط و استماء و شهادت دروغ و اغلام با پسرا ن چه آشکار و چه نهان رواست به جز خمر که پنهان و آشکار نتوان خورد که آبروی مردم را بریزد پس جمله کبائر را بر شما حلال کردم.
ملا گنابادی می گوید: پس از یقین عبودیت نیست و ربوبیت است و تکلیف وجود ندارد. (صالحیه، حقیقیه ۴۱۱)
شیخ لاهیجی می گوید: چون بنده دل را پاکیزه کند و به نهایت دوستی خدا برسد دیگر تکلیفی ندارد و اگر گناهان کبیره مرتکب شود به جهنم نرود و فکر کردن او عبادت است و نیازی به عبادات ظاهری ندارد. (شرح گلشن راز ص ۳۰۲)
جالب اینکه خود متصوفه نیز به آن معترفند و مهدی توحید پور مصحح نفحات الانس فی حضرات القدس در مقدمه نفحات جامی ص ۱۴۱ چنین می نویسد: اصول طریقت تصوف در بسیاری موارد با قوانین اسلام معارض است.
ابوسعید ابوالخیر: اولین مرحله تصوف آن است که دوات ها را مهر کنی و دفتر را پاره و علم و دانش را فراموش کنی.
آنها عبادتگران و متشرعین به اسلام را اشخاص بی معرفت معرفی می کنند، خود را مقرب ترین افراد به خدا دانسته و نتنها از امامان پیروی نمی کنند برخی مانند مولوی قیام امام حسین را رد می کنند و قبول ندارند.( مثنوی دفتر سوم اشعار ۸۳۱ و ۸۳۲) و دشمنان خدا و رسول خدا و ائمه را اولیا اله معرفی می کنند. و لعن کننده به آنان را نهی می کنند. ادعای اقتدای پیامبر در نماز به شیخ خود دارند. آنانکه خود را تجلی حق می دانند خود را نیز سبب نجات و شفیع گناهکاران می دانند. در احوالات برخی مشایخ خود شعبه ی صدای قرآن از سینه هنگام خواب را نقل می کنند. خانه ها و اماکن خود را وقف رقصیدن می کنند. و حتی برای گربه خود هم کراماتی قائل هستند (گربه درویش فرج زنجانی مرید ابوالعباس نهاوندی که با بو کردن افراد کافر را از مومن تشخیص می دهد و در نهایت با ایثار جان خود عده ای از درویشان را نجات داد). ترک گناه را گناه می دانند. (ابن عربی)
آنها برای رضای خدا کارهای عجیبی انجام می دهند مثلاً خود را از همه مردم جدا می کنند، می رقصند، ریاضت های زیادی انجام می دهند برخی هم توسط شیطان کمک می شوند مانند شبلی، آنان گناه مکرر را به پیامبران نسبت می دهند (چون بت بر حق است) جالب آنکه برای برآورده شدن حاجات مریدان گاهی دستورات وحشتناکی می دهند. مانند شیخ حسین دهه دهه که دستور بول کردن بر روی قبری را می دهد و آنانکه عقاید سنی دارند گاهی بزرگان خود مانند عمر را نیز معصوم می دانند. چیزی که خود عمر هم ادعای آن را نکرد. و در جای اول و دومی را در وزیر پیامبر معرفی می کنند. آنها خود را هلاک کننده عاد و ثمود می دانند و برخی شیوخ آنها به نوزدان شیر می دادند و از پستان خود برخی چهره و ماهیت خود را تغییر می دادند و هر وقت که در خطر بودند به شکل حیوان یا افراد دیگر در می آمدند.
آنان خود را یگانه راه هدایت می دانند و صاحب اختیار مریدشان می دادند و بر مریدانشان اوامر خود را واجب می دانند و لازم الاطاعت می باشند حتی در مواردی که با شرع هم مخالف باشد باید انجام شود مایه مباهات خدا می دانند. و در احکام دینی کاملا سلیقه ای کار می کنند گاهی نماز را کم یا زیاد می نمایند باران روی سر برخی آنها نمی بارد، ابوبکر اسکاف می سال اقطار نکرد و ابن طریقه عمل کردن مشایخ به اسلام پرواضح است که فقط برای جذب ساده لوحان و اخاذی و استثمار و به بند شاخه ی آنها می باشد.

خانقاه و مسجد
در اسلام پایگاه و مکان اجتماعات و مکان این مومنان مسجد است. و خداوند مومنان را برای عبادت به آن دعوت می کند و دارای قداست کرده و برای آباد کردن این پایگاه چه با وسائل و زینتها و چه با حضور گرم و روح سرشار از معنویت مومنانی تاکیدات بسیار دارد و پاداش هایی در نظر گرفته و بالعکس برای کسانی که سبب ویران و خالی ماندن مسجد از مسلمین شوند و آنها را بعنوان دشمن و کافر و منافق در نظر می گیرد. و اصولاً یکی از راه های شناخت مومن از منافق مسجد می باشد که پیامبر فرمود: ( مومن در مسجد چون ماهی در آب است و از آن لذت می برد و منافق در مسجد مانند پرنده ای در قفس می باشد) . همچنین (رفت و آمد به مساجد رحمت است و خودداری از آن نفاق می باشد). (مساجد باغهای بهشت هستند). (مساجد خانه های افراد با تقواست و هرکس مسجد خانه اش باشد راحت و آسایش و عبور از صراط را ضمانت می کند).
همچنین امیرالمومنان می فرمایند (مساجد بهترین قطعات زمین هستند و با ارزش ترین افراد کسانی هستند که قبل از همه به مسجد آمد و اخرین کسی باشند که از آن بیرون می رود).
از همین مقدار که گفته شد در باب مسجد اکتفا می شود که سخن بس بسیار است. و اگر هر چیز به ظاهر دینی در مقابل مسجد قرار بگیرد خود سمبل مبارزه با دین می شود مانند مسجد ضرار که پیامبر دستور خراب کردن آن و تبدیل آن به زباله دانی می کنند چون قصد آن ایجاد تفرقه بین مسلمین است. این پایگاه هرگاه ضعیف شود خسارات جبران ناپذیری به اسلام وارد می شود بنابراین از جمله اهداف استعمارگران ویرانی مسجدهاست که با تبلیغات خود همواره انجام می دهند. تا دیگر مومنین در یک مکان جم نشود و در مورد مسائل مهم با هم صحبت کنند.
مهمترین دشمنان مسجد.
به طور کلی تمام افرادی که دارای طمع های بسیار بوده و با تمام دین مشکل داشتند مومنین سنگر آنها که مسجد است را به عنوان مهمترین هدف برای نابودی قرار می دهد. و استعمارگران از جمله انگلیس همواره در این تلاش بوده و مستر همفر که جاسوس سرشناس انگلیسی است در این راستا سعی می کند که از برخی مشاهیر تصوف برای رسیدن به این هدف استفاده کند:
از دیگر دشمنان مسجد می توان به اقطاب و بزرگان تصوف اشاره کرد. ایشان از سرجهالت های فرقه ای که در آن سعی شده خانقاه جایگزین مسجد شود یا از سر دشمنی با دین و لوازم آن خواهان نابودی مسجدها می باشد. تا جایی که ابوسعید ابوالخیر صوفی به اصطلاح عارف می گوید: تا مسجد و مدرسه خراب نشود وظیفه درویش به انجام نرسیده است) که نشان می دهد به اسم تصوف توطئه ای بزرگ علیه اسلام شکل گرفته همچنانکه از توطئه مسجد ضرار به فتنه سامری یاد می شود. امیرالمومنین هم در خطاب به حسن بصری که سردمدار و پایه گذار توصف است را به سامری امت اسلام تعبیر می کند.
خانقاه مکان مشایخ و درویشان است و که در آن به عبادت مشغول می باشند.
اولین خانقاه را یک پادشاه مسیحی در شهر رمله فلسطین ساخته شد که درباره آن خواجه عبدالله انصاری گوید: روزی امیر کری به شکار رفته بود در راه دو تن را دید که به هم رسیدند و دست در آغوش خود کردند آنجا نشستند و هرچه خوردنی داشتند پیش نهادند و با هم خوردند و برفتند. و آن پادشاه از رفتار آنان خوشش آمد و گفت برای شما جایی بسازم تا با هم آنجا جمع شوید پس آن خانقاه را در رمله ساخت. از آنجایی که شام مرکز دشمنان اهل بیت (بنی امیه، یهودیان و نصرانیان) است می بینیم که اولین خانقاه هم در آنجا ساخته شده لذا از این بنا هیچ قداستی ندارد و بزرگان دینی همواره مردم را از آن نهی می کردند.

مشاهیر تصوف:
۱- حسن بصری: مخالفت حسن بصری با امیرالمومنین هنگام وضو گرفتن ص ۹۱
شیخ علی ملحوظی می گویند. اگر زبان حسن بصری و شمشیر حجاج بن یوسف نبود، دولت مروان در گهواره نابوده می شد. چون حسن بر منبر نشسته می گوید. پیامبر فرمود و زمامداران را دشنام مدهید برای اینکه اگر نیکی کنند برای آنان اجر است و برای شما شکر و اگر بدی نمایند برای آنان گناه است و برای شما صبر و آنان عذاب خدا هستند که بوسیله آنها خدا انتقام می گیرد. پس با تعصب و خشم عذاب خدا را استقبال نکنید. و با شکست و تصرع به استقبال آن بروید.
در مورد وی نقل است که امیرالمومنین فرمود: برای هر قومی سامری است و تو سامری این امت هستی .
اما در مورد حسن بصری بزرگان تصوف به جعل حدیث و داستان سرایی ها می پردازند تا او را بسیار عالم ولایت مدار معرفی نمایند.
عطار نیشابوری می گوید: آن دست پرده نبوت، آن خو کرده فتوت، آن کعبه علم و عمل و قبله ورع حسن بصری که مناقب او بسیار و محامد او بی نماز است.
حسن در طفولیت یک روز از کوزه پیامبر آب خورد در خانه ام سلمه پیامیر گفت ابن آبرا که خورد گفتند حسن پیامبر فرمود چندان که از این آب خورد علم من در او سرایت کند.
جالب آنکه حسن بصری در سال ۲۱ حجری و ۱۱ سال بمصر از فوت پیامبر به دنیا آمده
طبری می نویسد که حسن بصری از دشمنان علی (ع) و در روز عاشورا از لشگرگاه امام حسین فرار کرده و به شامیان ملحق می شود. وی همواره با معاویه در تبری از امام علی (ع) شرکت داشته و مردم را ترغیب می کند.
جالب است که معصوم علی شاه و شاه نعمت الله ولی از سران تصوف اشعاری در مدح حسن بصری بدلیل دوستداری امیرالمومنین و دریافت فیوضاتی از آن حضرت سروده اند.
امیرالمومنین هم با طرز تفکر او بسیار مقابله می کرد و مخالف رهبانیت و شانه خالی کردن از مسئولیت های اجتماعی بود وی در حالی از طغیان عایشه حمایت می کند که بعداً عایشه می گوید که پیامبر فرمود هر که بر علی خروج کند جایگاهش در جهنم است و وقتی از او می پرسند چرا خودت خروج کردی می گوید من این سخن را فراموش کردم. حسن بصری از عایشه حمایت می کند اما از امیرالمومنین نه چون به امام بودن او بعد از پیامبر ایمان ندارد.
۲- شیعیان نوری( عبادبن کثیر بصری)

– ماجرای حج مشاجره با امام صادق (ع) ص ۱۱۱
سفیان سوری گروهی را تشکیل داده تا وارد کردن احادیث مجهول از قول ائمه نظراتی را اعمال نماید.
۳- ابوسعید ابوالخیر، روزی بعد از مهمانی به سماع(رقص) پرداخته و شیخ را حالتی رفته بود که اذان گفتند و کسی آمد و گفت وقف نماز پیشین است و شیخ ما همچنان در حال سماع بود و نعره می زد میزبان گفت نماز نماز شیخ گفت ما در نماز هستیم و میزبان آنها را گذاشت و در نماز شد.
۴- ابوحامد محمد غزالی: که در پیش روی خوبرویان سجده می کرد و ادعای دیدن خدا در خواب داشت وی غیبت کردن یزید را حرام می داند و او را مسلمان می داند حتی به مرید خویش می گوید: اگر یزد را یکبار ببینی بهتر از این است که خدا را هفتاد بار ببینی‌(ترجمه الغدیر جلد ۲ ص ۲۶۴)
۵- عبدالقادر گیلانی می تویه: وقتی جدم رسول الله در معراج بود و به سدره المنتهی رسید من به حضور او مشرف شدم و منزلت او را دیدم پیامبر بر من سوار شد و جلوی من در دست او بود و به مقام قاب قوسین که رسیدیم گفت ای فرزندم این قدم من بر گردن توست و قدم تو بر گردن اولیای خدا قرار می گیریم (القران الخاطر ص ۵)
همچنین نقل است که وی با حضرت عزرائیل درگیر شده تا مانع قبض روح خدمتگزار خود شود. و بعد از آنکه عزرائیل شکایت نزد خدا می برد و می گوید حق با عبدالقادر است و تو باید به فرمان او گوش می دادی – تفریح الخاطر ص ۱۲)
۶- بایزد بسطامی در کتاب تذکره الاولیا و عطار ص ۱۳۱ نقل است : که بدرستیکه من خدای یگانه شما هستم خدایی جز من نیست پس مرا عبادت کنید) و در همان منبع ص ۱۶۲ آمده از بایزدی بیرون آمدم چون ماری از خود پس نگه کردم عاشق و معشوق عشق یکی دیدم که در عالم توحید همه یکی توان بود و گفت از خدای بس به خدای رفتم یعنی به مقام فناء فی الله رسیدم)
بدعت ها و عجایبی از عقاید تصوف و برخی افعال متصوفه
۱- حکم غیراسلامی گرفتن عشریه از پیروان خود
۲- محدود نمودن روزه ماه مبارک و ۳ روز آنهم به صلاحدید پیشوا
۳- حلال کردن برخی محرمات
۴- فرار از مساجد و مبارزه با آن و تشکیل خانقاه
۵- ترک علم و دانش و دور ریختن آن.
۶- باطل دانستن شریعت آموزه های و احکام دینی
۷- نقل مطلب کذب و دروغین به نام کرامت. برای سران خود
۸- بازداشتن مریدان خود به انجام برخی اعمال مانند حج خانه خدا
۹- قاتل شدن ولایت برای اقطاب خود
۱۰- جلسه نشین ها و ریاضت های خلاف اسلام و رهبانیت که اسلام آنرا خلاف می داند.
۱۱- پیشگویی های دروغین و خلاف
۱۲- متهم نمودن برخی مراجع و علما بزرگ به صوتی گری
۱۳- تسلیم کردن و وادار نمودن مریدان به اطاعت از شیخ و مراد خود حتی در موارد غیرشرعی
که عطار درباره شبلی می گوید: وی سردابه ای داشت و یک بغلی چوب به آن می رفت هرگاه غفلتی در دل خود می یافت با چوب آنقدر می زد که همه چوب های می شکست و پای در دیوار می زد.
یا می نویسد: شبلی اول مجاهده که به دست گرفت سال های دراز شب نمک در چشم خود می ریخت تا نخوابد و گویند ۷ من نمک در چشم خود کرده بود.
درباره ابوسعید ابوالخیر می نویسند: در شبها که اهل خانه در خواب بودند به مسجد می رفته طناب چاه را به پای خود می بسته و در چاه معلق می شده و تا صبح قرآن می خوانده نزدیک طلوع آفتاب از چاه بیرون می آمده و آهسته به خانه بر می گشته تا پدر و مادر نفهمند.
قزوینی می نویسد: در رباط اردبیل دویست صوفی بودند که کار آنها خوردن و رقصیدن بود.
۱۴- عشقبازی های سران صوفیه: از جمله ابو احمد غزالی در پیش خوبرویان سجده می کرد و اوحدالدین کرمانی با آنها سروسری داشته و در غلبه و جد سینه بر سینه هایشان قرار می داده و حکایت او با پسر خلیفه مشهور است. و فخرالدین عراقی به دنبال پسری زیبا چهره از عراق به هند رفت.
۱۵- دیدن خدا در خواب : که در احوالات محمد غزالی (مفتاح اسعاده جلد ۲ص ۱۹۴ و احمد بن حنبل (احیاء علوم الدین جلد ۱ ص ۲۷۴)
۱۶-ترک استفاده از نعمت های الهی: در حالی که خدا می فرمایند: بگو چه کسی نعمت های الهی را که برای بندگان خود آفریده حرام کرده و از مصرف حلال و پاکیزه منع نموده بگو این نعمت ها برای اهل ایمان است و نیکوتر از آن در آخرت داده می شود.
در حالی که منصور حلاج در ابتدای ریاضت دلقی داشت که ۲۰ سال بیرون نیاورده بود و روزی که به زور در آوردند بسیاری وصله داشت و وزن یکی از وصله ها نیم دانگ بود.)
۱۷- معرفی خدا در شکل انسان: روزبهان بقلی خدا را به شکل انسان با قیافه و موی بافته می بیند و عبدالقادر گیلانی در معراج خیالی خود خدا را روی تخت دراز کشیده می بیند و آنجا ولایت مطلقه را از وی می گیرد.
جالب آنکه اغلب علمای سنی بر آن صحه می گذارند و منکران مشاهده خداوند را کافر می دانند.
۱۸- ترک ازدواج: جنیدی می گوید(هر مریدی که ازدواج نماید و علم بنویسد هیچ کاری از او برنیاید)
۱۹- ادعای ولایت مطلقه الهیه نمودن: برخی علمای آنها را در عالم خود برای خود ولایت را ادعا می کنند.
ابن عربی می گوید: ختم ولایت به من شده تمام پیامبران نزد من آمدند و حضرت هود فرمود: جمیع انبیاء را از مشکات انبیاء (ابن عربی) اقتباس علم می کنند و او گفت من پیش از آنکه حضرت آدم خلق شود ولی بودم.
خدا را ستایش کرد و من او را ستایش کردم و او مرا بندگی کرد من او را بندگی کردم.
۲۰- بایزید بسطامی می گوید در روز قیامت لوای من از لوای محمد(ص) بزرگتر است( تذکره الاولیا عطار ص ۱۱۲)
۲۱- دفاع از شیطان و تعریف و تمجید از وی ابوبکر واسطی: راه رفتن از شیطان بیاموزید که در راه خود مرد آمد (تذکره الاولیا ج ۲ ص ۲۷۱) یک مسلمان آگاه باورش می شود که چگونه تصوف انسان را به آن درجه گمراهی می کشد که الگوی رفتار را از پیامبر و اهل بیت به شیطان تغییر می دهد. و اینگونه است که آن ذات منحرف خود را نشان می دهد.
حسن بصری می گوید: به درستیکه نور شیطان از نار عزت است و اگر نور خدا را به خلق ظاهر کند به خدائی پرستیده می شود (تمهیدات عین القضاه ص ۲۱۱)
منصور حلاج شیطان را موحدی بزرگ که غرق دریای وحدت است می داند و او را دوست صادق خداوند معرفی می کند (حلاج ص ۴۹)
۲۲- صوفیه برای مشایخ خود (علم لدنی ) قائل است. نقل است که حاج علی اصغر سیاف شیرازی در اوایل عمر به ریاضت وعبادت مصر بود تا مقاماتی بدست آورد و مردمان زیادی به وی اعتقاد داشتند و کتابی به شکل مثنوی هفتاد هزار بیت منظور کرد و شرح احادیث ائمه می فرمود از عجائب آنکه وی به مکتب نرفته بود و خطی ننوشته بود و آنچه علم داشت از خدا الهام گرفته.
۲۳- آنها می گویند علم و دانش خود را مستقیماً از خدا می گیرند.
۲۴- متصوفه برخی کتب خود را سفارشی شده از پیامبر (ص) می دانند.
۲۵- مدعی وحی از جانب خدا می باشند (آن هم وحی مستقیم که از حضرت حق می شنوند)
۲۶- برای خود ادعای معجزاتی می کنند از جمله بایزید که روزی مورچه ای را پایمال کرد و مرد آنگاه در آن دمید و مورچه زنده شد‌(شرح فصوص ۳۳۹)
از جمله ادعاهایی عجیب و غریب و متکبرانه و توام با غلو است که گه گاه توسط برخی بزرگان تصوف صادر می شود به شرح زیر می باشدکه به اختصار بیان می شود.
خود را باب غفران الهی می دادند، سبب تخفیف عذاب قبر می شوند، خود را معلم فرشتگان و انبیا الهی می دانند. سخن خود را هم بالاترین سخن می دانند که بعد از قرآن و احادیث نبی (ص) معتبرترین می باشد هرچند برخی این سخنان خود را در دل بالاتر از قرآن هم می دانند. خود را در عالم تمام و بی مثل و مانند می دانند و برخی ادعای زورآزمایی با خداوند دارند از احدی پیروی نمی کنند و خود را مدافع اسلام می دانند.

در جعلیات و احادیث
عین القضات همدانی حدیثی جعلی را اینگونه نقل می کند ، ان الله لا یواخذ العشاق بما یصدر منهم بمعنی خداوند عشاق را به خاطر آنچه از آن سر میز ند مواخذه نمی کند (چون انها عاشق هستند و در آنچه انجام می دهند اختیار ندارند) (منطق عشق عرفانی ص ۹۳)
آنها پیامبر و علی (ع) را خرقه پوش معرفی می کند تا اینگونه عقاید خود را تبلیغ نمایند.
قدرت طلبان عرب که از بعثت مسئله حساس رهبری بعد از پیامبر را دنبال می کردند. با توصیه های پیامبر و احادیث مربوط به علی (ع) و اهل بیت و در نهایت با حدیث غدیر از اهداف خود ناامید شدند لذا سعی کردن تا با غصب خلافت این احادیث را کنترل نمایند.
آنچه بعد از رسول خدا پیش آمد بخشنامه ای بود که : هیچ کتابی نباید در کنار کتاب خدا باشد. فرقه بن کعب می گوید« دستور داده شده از نقل روایات رسول خدا بکاهید. و حتی وقتی ابوموسی به سمت عراق می رفت به او دستور داده شد: تو نزد قومی می روی که چنان در مساجد به تلاوت قران مشغول هستند که گویی اوای زنبوران عسل است پس آنها را به خود واگذار و با احادیث مشغول مکن. در پی این سخت گیری ها مسئله زندانی و تبعید راویان حدیث نبوی به اجرا در آمد.
در مرحله بعد زمان عثمان وی به منبر می رود و می گوید: روانیست کسی حدیثی را نقل نماید که در زمان ابوبکر و عمر نشیده باشد. و به این ترتیب اگرچه ظاهرا منع روایت حدیث وجود ندارد اما سانسور شدید وجود دارد.
مرحله سوم زمان بنی امیه است که با خدعه و نیرنگ به قدرت می رسند و معاویه بخشنامه می کند ای مردم از رسول خدا کمتر حدیث نقل نمایید. اگر می کنید احادیثی باشد که زمان عمر رایج بوده و عمروعاص نیز حدیث جعل می کند که از رسول خدا شنیدم که هرچه عمر بر شما بخواند بخوانید و هرچه فرمانداد فرمانبری کنید. و این یعنی ادامه روش عثمان در مرحله قبل اما قضیه به اینجا ختم نشد. مشکلات عدیده جامعه اسلامی بر کوره نیاز شنیدن احادیث نبوی می دمید. و امویان را به فکر چاره نمود تا وزیران و کارگزاران مزور آنها دست به اقداماتی بزنند.
اول تصمیم آنها رواج قصه گویی بود و آنها تصمیم گرفتند که به روش بنی اسرائیل مردمی را که در مسجد جمع میشوند تا احادیث نبی اکرم را بشنوند سرگرم سنت بنی اسرائیل نمایند. و قصه را جایگزینی احادیث نبوی نمایند.
حال آنکه این قصه گوها یهودیان و مسیحیان تازه مسلمان بدنام بودند. که این روش را به اسلام تزریق کردند. اولین کسی که در دنیای اسلام به قصه گویی پرداخت ابورقیه راهب مسیحی (تمیم قصه گو) بود که به وی عابد فلسطینی هم می گفتند و با آنکه پیامبر بعد از مسلمان شدن وی او را از قصه گویی منع کرد. در دوره عمر اجازه قصه گوی خواست که هر چند ابتدا به وی داده نشد اما بعداً در اواخر، عمر خود به وی اجازه داستان سرایی داد تا هفته ای یکبار برای مردم داستان سرایی کند و این اجازه در زمان عثمان هم داده شد و وی آنگونه که دوست داشت بی هیچ منعی قصه گویی می کرد. و تمیم قصه گو خرافات مسیحی را از ابن طریق رایج می ساخت و بعد از کشته شدن عثمان به شامیان پیوست و به نشر دروغ و اتهام پرداخت از دیگر قصه گوها نوف بکامی بود که مادرش زوجه کعب الاحبار بوده و وی یکی از مروجان عمده اسرائیلیات در اسلام بود. و کلاً قصه گوها نفوذی های یهود و مسیحیت بودند.
دوم آنکه: قصه گوها به دروغگو بودن متهم بودند و امیرالمومنین و حذیفه صحابی سرشناس تمیم را درغگو می دانسته ولی معاویه وی را دانشمند می خواند آنچنان این قصه گوها به دروغگویی مشهور بودند که احمد بن حنبل می گوید (درغگوترین مردم قصه گوها هستند)
سوم: این قصه ها توانست احادیث تعیین کننده سرنوشت جامعه را به حاشیه رانده و توجه مردم را از آن به انحراف بکشاند چنانچه محمود و ابوریه می گوید که از ابی قلابه نقل شده : علی (ع) را جز قصه گوها از بین نبردند. امام علی (ع) هم به قصه گویی که از طرفداران اموی بودند می گوید: تو خودستایی می کنی و می گویی در دل که مرا بشناسید.
جعل حدیث: چون قصه گویی به تنهایی کافی نبود حدیث سازی را که دروغ بستن به پیامبر بود و از زمان حیات وی ادامه داشت به صورت نوینی رسم کردند. تا جایی که ابن عباس می گوید: تا وقتی به پیامبر دروغ نبسته بودند از ایشان روایت نقل می کردیم اما وقتی مردم به سر دنیا ناسره روی آوردند حدیث خواندنی را رها کردم و افرادی مانند ابو هریره شاگرد کعب الاحیار یهودی شنیده هایی از استاد خود را به هم بافته و به عنوان حدیث نبوی رواج می داد. ابو حاتم رازی در این باره می گوید که قصه گویان احادیثی از پیامبر جعل کرده و آنها را به دروغ ازا افراد ثقه روایت می کردند.
رواج شعر : اقدام بعدی که حساب شده بعد از رواج قصه گویی و جعل حدیث صورت گرفت رواج شعر بود. متقی هندی راوی مشهول اهل سنت می نویسد: عمر به ابوموسی فرمان دادکه مردم را به قواعد عربی – فرمان بده چون زبان را از لغزش حفظ می کند و به شعر گویی فرمان بده زیرا مردم را به ارزش های اخلاقی رهنمون می سازد. اما در دوره اموی این شعر با شراب آمیخته شد و این مرحله از سیاست حزب اموی با رواج شعر عاشقانه اغاز شد و به اشعار هرزه ای که مورد پسند یزدبن معاویه و اطرافیان عیاش وی بود مبدل گردید. در این هرج و مرج آرای زندیکان و مسیحیان و یهودیان که ریشه انحرافات بود نه فقط با آن آمیخته شد بلکه نفوذ مسیحیان آنقدر افزایش یافت که جایگاه های حکومتی را اشغال کردند (تاریخ الاوباب العربی ص ۲۵۶)
در پی این اقدامات که احادیث نبوی ناب ممنوع بود، شعری که راه خدا را مسدود می کرد با قصه گویی توام شد تا حقایق را وارونه جلوه دهد و مایه در هم آمیخته شدن امور به هم گردند و پایان راه این مسیر منجر به سرگردانی امت و وارونه شدن هر فرد و گروهی به مرحله جعل حدیث می شد. در این شرایط بر اثر فشارهای سیاسی تصوف پا گرفت و در مقابل آن زندقه و مرجعه پدیدار شد.
نقش حاکمان اموی و عباسی در تبلیغ حمایت و گسترش جریان های عرفانی که با حکومت آنها اصطکاکی نداشته باشند و بلکه توجیه و تقویت کننده هم باشد نه فقط قابل انکار نیست بلکه یگانه عامل موثرفرقه سازی در اسلام می باشد.
از جمله خصوصیات تصوف که ریشه غیر اسلامی دارد قصه گویی است که در کتب مهم آنها از جمله تذکره الاولیا عطار و طبقات صوفیه خواجه عبدالله انصاری خود را کاملاً مشهود نشان می دهد و این کتب مملو از قصه هایی است که گاه باور کردنی نمی باشد. و صوفیه با غلو و بزرگنمایی کرامات پیران خود آنها را به صورت قصه درآورده و تکرار می کنند. و برخی نیز مانند مولوی در کتب خود از قصه ها برای درک نظرات خود و ایدئولو‍ژی تصوف بعنوان شاهد مثال زیاد استفاده می کند. در این قصه ها شما گاهی داستان هایی از افرادی می شنوید که هیچ سند و مدرکی در مورد وجود آنها و رخ دادن اتفاقات آن نمی یابید که این داستان پروازی ها با هدفی شکل می گیرد که شما را مجذوب تفکر شخصیت داستان شوید. گاهی یک چهره دیگر را برای شما تصویر سازی نماید مثل حسن بصری که در داستان های ساختگی او را نزدیکترین فرد به امیرالمومنین معرفی کرده و سعی می کند وی را واسطه بین خود و علی (ع) قرار دهند.
جالب است که چه حساب شده این داستان ها را جایگزین احادیث و سنت پیامبر و اهل بیت می کنند و الگوهای جدیدی را به مریدان خود معرفی می نمایند و دین را به گونه ای معرفی می نمایند که هم تامین کننده منافع آنها می باشد و هم شنوندگان را مجذوب خود می نمایند.
از روش هایی که سخت برای متصوفه پی گیری می شود بحث شعر سرایی می باشد. که همانگونه که در تاریخ ادبیات مشاهده می شود از قرن سوم که تصوف در اکثر ممالک اسلامی توسعه می یابد یک مکتب شعری به نام مکتب عراقی ظهور می کند که به سرعت طرفدار پیدا می کند و شکوفا می شود و جایگزین مکتب قبلی (خراسانی یا حماسی ) می شود که در این اشعار به جای ستوده شدن فضائل اخلاقی از جلمه شجاعت، راستی، درستی و آزآدگی و خرد محوری حماسی به مسائل عشق و عاشقی می پردازد و آموزه های متصوفه را تحت عنوان عرفان معرفی می کند. که چون برخی آموزه های دینی را به زبان شیرینی بیان می کند دلنواز است و با مخلوط شدن با آن داستان هایی که در بخش بالا اشاره شد آنچنان جذابیتی به خود می گیرد که همه را مجذوب خود می کند.
این کتب شعر شاید در نگاه اول خیلی چیز خطرناکی شمرده نشوند اما وقتی با کمی تامل در مورد مهمترین این کتابها یعنی مثنوی معنوی می اندیشیم می بینیم که جذابیت این کتاب تا جایی مردم را فریب می دهد که سعی می کند جای کتاب اصلی دین (قرآن) را بگیرد. و خیلی موزیانه و آهسته به آن لقب قرآن فارسی را می دهند تا اولاً وجهه ای به آن بدهند و آن را کتاب موجهی جلوه دهند و هم بر محبوبیت و تقاضای آن افزوده و مردم را به خواندن آن تشویق نمایند و آنرا نزد فارسی زبانان جانشین قرآن نمایند. و به این ترتیب بتوانند آموزه ها و احکام و شریعت دین اسلام را که از قرآن نشات گرفته به آرامی متروک و آیین و مسلک انحرافی و مختلط تصوف را از قرآن فارسی جایگزین آن نمایند و جامعه ای بر اساس فرهنگ قرآن جدید بنا نمایند.
حال ببنید که نتیجه فعالیت های تصوف دین را به کجا می کشد: خانقان به جای مسجد، طریقت بجای شریعت پیرو مرشد به جای امام و کتب شعر به جای قران آیا تا به حال متوجه این حرکت نرم فرهنگی تصوف شده بودید، جالب آنکه بعد از گذشت حدود هفت قرن در کتب دینی مدارس، از اشعار مولوی بیش از آیات قرآن استفاده می شود. و کار را به جایی می رساند که وقتی از مولوی و کتابش انتقاد می شود انچنان برخی از جوانان اندیشمند و مذهبی در مقابل ما موضع می گیرند که گویی از پیامبر (ص) و قرآن کریم انتقاد شده و در تلویزیون بهترین سخنرانان به اشعار و افکار مولوی می پردازد و مولوی شناسان از علی شناسان معروفتر می شوند و هنوز عده زیادی از دست اندرکاران امور تربیتی و پرورش تحت تاثیر عقاید و روش های به اصطلاح عرفانی این مکتب قرار دارند.
در پایان اگر بخواهم تصوف را برای شما واکاوی نمایم اینگونه است:
در طول تاریخ همواره مشاهده می شود که عده ای زیاده طلب همواره سعی دارند که مکاتب دینی و توحیدی را منحرف و به یک منشور فرهنگی متصل نمایند و ادیان الهی را خنثی و بی تاثیر نمایند. چنانچه در دین موسی کلیم الله هم این افراد به شکل سامری آمدند و عده کثیری را گمراه کردند هرچند که در آن موقع پیامبر خدا با آنان برخورد کرد ولی بعد از وی کنترل مراکز مذهبی را بدست گرفتند و دین یهود را مطابق خواست خود اداره و منحرف ساختند و از ادیان دیگر و عقاید فلاسفه یونانی در آن وارد نمودند تاجایی که این انحراف سبب تقابل و قتل پیامبران الهی از جمله عیسی(ع) شد. با منحرف شدن آن و خروج مردم از راه سعادت به دین جدید ناصری پیوستند باز همین جریان فرهنگی در آن نفوذ کرده و هم رهبانیت را در ان بوجود آورد و هم عقاید فلاسفه یونانی را تقدس بخشید تا جایی که برای مخالفان این عقاید دادگاه تفتیش عقاید برگزار کرده و آنها را شکنجه و اعدام می کردند. موفقیت این نفوذی ها به دلیل آن بود که آنها توانستنه بودند اهداف خود را در امور فرهنگی پیش برده و سکان هدایت مردم را در دست بگیرند.
اما در دین اسلام هم زیاده طلب ها و حاکمان ظالم هم وارد شدند و سعی کردند تا هرچه سریعتر فرهنگی را بوجود آورند تا بتوانند مردم را از آموزه های اسلام جدا نمایند. به همین دلیل از ادیان دیگر و فلسفه یونانی وارد آن کرده تا مردم را نسبت به امور اجتماعی خود غافل سازد و توجیه کننده ظلم حاکمان نمایند و در این راه از افراد ساده لوح و فریب خورده و طماعی استفاده کردند که از ولایت جدا شدند و پایه گذار روش و مسلکی به عنوان تصوف شدند و حکومت ظالم هم خود در تقویت آن می کوشید و انحراف موجب شد که بزودی پیروان آن دچار اشتباهات بزرگی شوند و آنگونه که خود دوست داشتند دین را اداره کنند. و این دست باز آنها زمینه های فساد را بوجود آورد تا جایی که اکنون همه گونه بهره کشی های مشروع و نامشروع از پیروان و مریدان خود دارند.
این جریان انحرافی فتنه ای ایجاد کرد که سبب جدایی عده زیادی (اکثریت مسلمانان) شد و اکنون مشاهده می شود که صوفیان در میان اهل سنت اکثریتی را تشکیل می دهند و در تشیع هم نفوذ کردند که البته به مرور زمان عقب زده شدند.

مجمع پیروان مهدی موعود جزوات

پان ترکسیم

پان ترکسیم از زمانهای بسیار دور مردم ایران به دلیل داشتن نهادی پاک وضمیری روشن همیشه مورد حسادت وکینه توزی دشمنان خود بوده اند ولی این سیر از زمان ظهور و حضور مکتب حقیه ی تشیع سرعت یافت ودشمنان در صدد برآمدند تا نسل شیعه را ازاین شیعه خانه ی امام زمان (ع) براندازند که نمونه ای از آن ایجاد قحطی پس از اشغال این سرزمین در شهریور ۱۳۲۰ بود لیکن با عنایات حضرت باری تعالی وبا دعای امام عصر (عج) موانع رفع شد ونسل شیعه ومکتب شیعه هر روز از روز پیش قوی تر و ریشه دار تر گردید همانطور که در پیش گذشته عدالت خواهی ودین مداری در نهادهر ایرانی جایگاهی بس والا دارد همین مسئله زمینه گردید که نهضت حضرت امام خمینی (ره ) به سرانجام رسید و نظام جمهوری اسلامی پدیدار گردد نظامی که با حرکتهای خود واصلا با ظهور خود تمامی معادلات وباید ونبایدهای نظام سلطه ای را به هم زد همین امر موجب گردید تا دشمنان این آب وخاک با یکدیگر هم قسم شوند تا این نظام نوپا را به زانو در آوردند که در همین راستا جنگی بلند مدت وفرسایشی را آغاز نمودند که جوانان ایرانی با الهام از نهاد پاک وفطرت خداجوی خود آن را تبدیل به دفاعی مقدس کردند را به ملت ما تحمل نمود ولی ایرانیان ولایتمدار با تقدیم جان دشمن دژخیم را منکوب نمودند وغرور ملی را اعاده کردند .لیکن دشمن قالب خود را تغییر داد وبا دمیدن در آتش جهالت عده ای موجب گردید مشکلاتی تازه برای مام وطن ایجاد گردد. ما در این مقاله سرآن داریم تا با کنکاشی مجمل نگارشی درموضوع پان ترکسیم داشته باشیم امید که موثر افتد. دراین نوشتار سعی بر آن است تا به صورت مختصر به مباحث پیرامون پان ترکیسم بپردازیم ولی ابتدا مقوله ای را مورد بحث و مداقه قرار می دهیم که بیشتر مبتلابه، خود ماست برای شروع آنچه لازم است بیان گردد این است که جنبش پان ترکسیم که از عثمانی و در زمان افول این امپراطوری آغاز گردید و در آن ادعا براین است که باید تمامی (( ترکان )) دارای سرزمین واحد باشند ما اکنون به درستی یا نادرستی این آرمان وعوامل ظهور وبروزآن توجهی نداریم وفعلا مسئله ی پان ترکیسم را در حوزه سرزمینی خود یعنی ایران بررسی می کنیم زیرا هماهنگونه که پیش تر اشاره شد عده ای برای نیل به مقاصد سیاسی خود که اهّم آن از میان برداشتن ایران اسلامی به عنوان پرچم دارنهضت های بیداری وخصوصا بیداری اسلامی است این توهم را ایجاد کرده اند مردم شمال غرب ایران عزیز، یعنی آذری ها ((ترک)) هستند وباید به کسانی دیگر الحاق گردند پس ما سخن را از آنجا می آغازیم که اصلا مردم آذربایجان ترک نیستند واین زبان امری تحمیلی و وارداتی است وکلا ما ترکیبی به نام (( ترکی آذری )) نداریم بلکه مردم آذربایجان که به جرئت می توان بنا برشواهد آنان را یکی ازاصیل ترین بخش ها و قومیت های این سرزمین ازگذشته دورتاکنون دانست . شاهد ما شهدا وجانبازان ورزمندگان غیور این خطه هستند که در جنگ هایی مانند چالدران و هشت سال دفاع مقدس افتخار این ملک وملت بودند ، یادشان گرامی و راهشان پرهروباد. آنچه مسلم است این که پیش از کوچ اقوام آریایی به فلات ایرانی اقوامی دراین سرزمین وجود داشته اند که به مرور زمان با توجه به سکونت قوم آریایی از میان رفته ودر واقع در آن قوم ( آریایی ها ) حل شده اند آنچه دانستی است آنکه، جمله ی محققان شمال غربی ایران را اولین سکونتگاه قوم ماد می دانند. که می توان از میان آنان به گرانتوفسکی دانشمند روس اشاره کرد . در همین راستا سنگنبشته هایی نیز دردست است از سکنا گزیدن مادها در جنوب دریاچه ی ارومیه حکایت می کند این اولین سکونتگاه، اولین پایتخت ایران نیز به حساب می آید. یعنی از سال ۵۹۳ ق.م سرزمین های خودمختاری مانند اورارتو، مانا وبخشی از سگاها جز سرزمین ما د به حساب آمدند دولت پارس نیز تابع دولت ماد بود ،دولت ماد در ابتدا با مرکزیت آذربایجان اداره می گردید وسپس این مرکز به همدان منتقل گردید پس اولین دولت ایرانی زبان درشمال غرب ایران پدید آمد. تورات کتاب مقدس یهودیان اغلب نام ((پارس وماد)) را با هم ذکر کرده است ونیز تورات در کتاب (( استر)) شخصیتهای درجه اول ایرانی برای مادی وپارسی ذکر کرده است داریوش شاه هخامنشی درکتبه بیستون اینگونه بیان می دارد که سرزمین ماد در کنار ارمنستان واقع شده است اواینگونه می گوید یک نفر ارمنی به نام دادارشش بنده ی خود را به ارمنستان فرستادم به او چنین گفتم برو سپاه شورشیانی که خود را از من نمی دانند در هم شکن پس آنگاه دادارشش رهسپار شد دادارشش به ارمنستان در انتظار من بود تا آنکه وارد ماد شدم)) به شایستگی از آثار مورخان وجغرافی دانان نام آشنای باستان مانند استرابون ، آریان یوسف ،فلاویوس ودیگران هویداست که آذربایجان جزئی از سرزمین ایرانی وماد است که آن را(( ماداتروپاتن ))می نامند وسدهای بعدی ماداتروپاتن صورت اتورپاتگان در آمد که ما این را درکارنامه اردشیرپاپگان (بابکان) می بینیم این فرایند وتغییر نام صد البته بر محدوده ی جغرافیایی ونژاد مردمان تاثیری ندارد وعلت بیان آن ردپایی آذربایجان است ، به اعتقاد استاد پورداوود بعدها به صورت (( ماه )) شناخته شده است که ما با نام (( ماه )) که همان ما در آذربایجان است در کتبی مانند ویس و رامین فخرالدین اسعدگرگانی تاریخ طبری فتوح البلدان اخبار الطوال برخورد می کنیم که همگی تصریح به این مطلبی دارند که آذربایجان جزئی از ایران وسرزمینی از سرزمین های فارس زبان بوده است. برای نمونه بخشی ازنوشته طبری را می آوریم« بهرام در اواخر روزگار خویش سوی ماه رفت وروزی به آهنگ شکار نشست وبه گورخری تاخت ودرتعاقب آن دور برفت وبه چاهی افتاد وغرق شد او در همین نوشته ادامه می دهد بهرام سوی (( آذربایجان )) رفت که در آتشکده آنجا عبادت کند واز آنجا سوی ارومیه رفت که در جنگلهای آنجا به شکار پردازد» گذشته ازاین سخنان آذربایجان از لحاظ مذهبی همانگونه که امروز به عنوان اولین پایتخت شیعه شناخته می شود در روزگاران کهن نیز به دلیل داشتن مردمانی معتقد به آیین زردشت و اینکه زردشت از آنجا برخاسته دارای اهمیت سیاسی بود . ابن فقیه می گوید« مجوس پندار که پیامبرشان زردشت از آنجاست »یعنی از ارومیه استادپورداوود نیز بر این مسئله تصریح دارد وشاید موید این سخن آن مطلب باشد که آتشکده ی آذر گشنسب که مجلل ترین آتشکده ها بوده وامروز در تکاب واقع است در آنجا (آذربایجان )واقع شده است وشاهان با پای پیاده برای زیارت این آتشکده حرکت می کردند واصلا آتشکده ی آذر گشنسب آتشکده ی مخصوص خاندان سلطنتی بوده است، این امر مورد تایید جمیع محققین واز جمله محققین اسلامی نیز می باشد . با این کوتاه سخن تا حدودی مشخص شد آذربایجان جزئی از اجزای جدائی ناپذیر ایران بوده و خواهد بود در این بخش به صورت اجمالی به برخی آثار ادبی آذربایجان بیش از کوچ اقوام (( ترک )) خواهیم پرداخت تامشخص گردد که این سرزمین ( آذربایجان ) دارای زبانی بوده که اززبانهای اصیل ایرانی محسوب می شده ولی اکنون از آن اثری چندان برجای نمانده است برای اثبات مدعای مذکور یعنی وجود زبان پارسی در آذربایجان واینکه زبان این نقطه زبانی ایرانی بوده می توان به نام رودها وکوهها و شهر های این منطقه مانند شبستر، اردبیل ، گرمرود، بستان آباد، مهاباد که همان ماد آباد بوده زنجان دریاچه چیچست (کیودان ، ارومیه) ،ماه نشان ،مایان که همان (ما دان ) بوده است وبسیاری دیگر اشاره نمود ظاهرا ترکان پس از استیلای خود هر آنجا که نامی مشخص ودارای معنای روشن را می یافتند و به ترجمه به زبان خود می کردند ، مانند زرین رود که (( قزل اوزون )) تغییر نام یافته است ولی ظاهرا زبان اصیل آذری در نقاطی کمتر مورد هجمه ی ترکان واقع شده است برای مثال در (( زنوز)) (( خلخال )) وچند نقطه ی دیگر حیاتی ضعیف دارد واصلا تفاوت در زبانهای اقوامی که امروز ما آنها را ((ترک )) می نامیم از آنجایی آغاز می شود که این زبان با اختلاط با زبان اقوام اصیل که در منطقه مورد هجوم ترکان ایجاد شده اند . آنچه از سخن ابن ندیم در کتاب الفهرست دریافت می شود این است که او زبان مردم ایران به پنج قسمت می کند که زبان مردم ( آذربایجان ) پهلوی است که ظاهرا این زبان مشترک در میان مردم اصفهان ، ری ، همدان ، نهاوند و آذربایجان بوده است .در این مطلب که زبان (( آذری)) که مردم آذربایجان به آن تکلم می کردند یکی از شاخه های زبان فارسی است .شکی وجود ندارد. همانگونه که مسعودی لهجه های پهلوی ، لری وآذری را از یک ریشه وترکیب کلمات آن ها را یکی دانسته وهمه ی از مشتاقات زبان فارسی بیان کرده است . به عنوان موید بر سخنان خویش اشاره ای از شاعر ده های هفتم وهشتم آذربایجان یعنی (( همام تبریزی )) بیان می داریم که نشان وگواه آن باشد که تا آن زمان هیچ واژه ای ترکی در زبان مردم آذربایجان وجود نداشته است . (( وهار وول ودیم یارخویش بی )) اوی باران مه ول بی مه وهاران )) ترجمه آن : بهار وگل باروی یار خوش است ، بی یاران نه گل باشد ونه بهاران اما در گام بعدی باید به این نکته بپردازیم که چگونه زبان (( ترکی )) در میان مردمان آذربایجان نفوذ کرد . آنچه تاریخ روایت گر آن است این که، افرادی از افراد محمود غزنوی اولین کسانی بودند که به آذربایجان راه یافتند ودومی دسته از (( غزان )) با همان (( ترکان )) در زمان مسعود غزنوی فرزند محمود به آذربایجان کوچ نمودند .که همین گروه یعنی (( غزان )) در تاریخ ۴۲۹ هجری قمری به شهر مراغه حمله نمودند ومسجد آدینه آن شهر را به آتش کشیدند . سومین کوچ طایفه (( غز)) در سال ۴۳۲ هجری اتفاق افتد که از ری به سوی آذربایجان انجام پذیرفت که یکسال بعد از آن طایفه (( غز)) ازراه ارمنستان به دیار بکر و آسیای صغیر راه یافتند وکوچ بعدی ترکان که البته باید این کوچ ها را نوعی از حمله وغارت نیز نامید پیش از سال ۴۳۵ هجری صورت گرفت .در اینجا ابیاتی از قطران تبریزی می آوریم که شاهد هجوم وکوچ قبایل (( ترک )) است که موجب خرابی وویرانی در آذربایجان گردیده است . کمر بستند بحر کین شه ، ترکان پیکاری همه یکرو به خونخواری همه یکدل به جراری خداوندا پراکندی زهم ، پیوسته خلقی را چه از زنگان ، چه از گرگان ، چه از امل ، چه از ساری در راستای همین فتح وغالب شدن ترکان در نواحی آذربایجان زبان مردم این خطه در بازبان فاتحان مخلوط شده واستهاله شد .توافق ترکان در سراسر ایران وجود دارد وزبان ترکی به گویشی عمومی برای دهات تبدیل شده بود ولی به دلیل اینکه در شهرها (( ترکان )) نفوذی آنچنان نداشتند لذا زبان پارسی ، خود را حفظ کرد وآرام آرام بعضی از دهات نیز دوباره به پارسی سخن گفتند اما هم اکنون نیز دهاتی در اطراف قم وساوه وکرج وجود دارند که در آنها به زبان ترکی سخن گفته می شود وشهرهایی هم مانند قزوین هستند که دو زبانه می باشند . با بیان نکاتی که تا کنون توضیح داده شد شاید تا حدودی برای افراد بی غرض روشن شده باشد که آذربایجان از اصیل ترین وشاید اصیل ترین نقاط ایران است واولین فرودگاه قوم آریایی است وهمچنین زبان مردمان آن پارسی بوده لیکن در طی فرایندی زبان کنونی را در اختیار دارند ولی این زبان موید ترک بودن مردمان این خطه نیست. ویا اینکه باید با (( فارس ها )) زندگی کنیم وما جزء مردم ایران نیستیم .یا چرا می خواهند واحد پول را مثلا به نام (( پارسی )) برگردانند وهزار شایعه وجعل دیگر که می خواهد ایران را هزارتکه وقوم ایران را به نابودی کشاند آذربایجانیان ایرانی هستند ودارای اصالت ریشه دار وهرگز به این خیال خام دشمنان ایران واسلام مجال رشد نخواهند داد که آذربایجان را باید از ایران جدا کرد . اما در ادامه به صورتی گذارا و مختصر و پس از بیان اصل ماوقع و منظور خود در سطح بضاعت و گنجایش این گفتار در اطراف پان ترکیسم به بیان مطالبی خواهیم پرداخت . پدیده ی پان ترکیسم اوایل قرن بیستم در امپراتوری عثمانی زایش یافت و در همان امپراتوری و در زمان فروپاشی آن به اوج خود رسید ، این پدیده چیزی نبود جز مولود ناسیونالیسم ترکی که دارای ماهیتی سکولار و غیر مذهبی نیز بود. جالب آن است که پان ترکیسم بخلاف سیاستی بود که عثمانیان در پیش گرفته بودند زیرا سیاست عثمانی چیزی جز پان اسلامیست نبود. به هر روی ترکان این تصور را داشتند که دیگر نمی توان با اسلام اتحادی میان اهالی امپراتوری ایجاد کرد لذا باید راهی جست، در کنار همین نوع از تفکرات در اواخر قرن نوزدهم دانشمندان ترک تبار به خود بازگشته به مطالعه تاریخ و ادبیات به جا مانده از اعقاب خود پرداختند در همین راستا شخصی به نام نجیب عاصم کتابی با نام مقدمه ای بر تاریخ آسیا : ترک ها و مغول ها از آغاز ۱۴۵۰ نوشته لئون کاهون را ترجمه کرد ، بخشهایی که پر بود از مفاخره به تاریخ افرادی مانند چنگیز را به آن افزود .او اعلام کرد که ترک ها بر جای مانده از مغولان هستند . این نوع تفکرات در سایر اثار مر بوط به این دوره هم به چشم می خورد مانند « دولت تورانی فردا » که در آن نیز تاکید بر تشکیل دولتی ترک از آناتولی تا ترکستان دنبال می شد .البته در اثاری مشابه نیز پیگیری می شد که در آن خواستار توافق میان عربی ها ساکن امپراتوری با ترکان ساکن امپراتوری بودند لیکن همانطور که گفتیم اصل تفکر پان ترکیسم همان برتری دادن ترکان بر سایرین بود . اما همانگونه که بیان گردید تمامی این فرازو نشیب ها و سخنان در تاریخی به وقوع می پیوندد که امپراتوری عثمانی در حضیض ذلت است و نکته ای که باید برجسته شود اینکه برای مدتی هرچند کوتاه اینگونه تصور می شد که ترکان اصلا قابلیت تبدیل شدن به یک واحد ملی را ندارند همین امر موجب می شود تا عده ای از ترکان به این تفکر رو بیاورند که می توانند با قلب تاریخ و بیان مباحثی خود را حفظ کنند .آنچه پان ترکیسم ها ابتدا سعی داشتند در لوای آن به اهداف خود دست یابند استفاده از اسلام گرایی بود تا به ظاهر و با استفاده از این شعار که ما می خواهیم اتحاد را میان مسلمین بر پا نماییم دست به اقداماتی زدند از جمله گسترش زبان ترکی در حالی که زبان اکثر مسلمین عربی یود و با اینکه دروغ های را در میان اقوام رواج دهند و پیشینه اقوام ساکن خاور نزدیک مورد تردید و انکار قرار گیرد. جریان پان ترکیسم در پی آن بود تا این مطلب را به همگان بقبولاند که اقوام ترک قدیمی ترین اقوام در آسیا بوده اند و از آن هم بالا تر پرچم داران تمدن در تمامی جهان بوده اند .ایشان برای اثبات این مدعا می کوشیدند تا سرزمین های آسیای میانه را از روزگاران کهن زیستگاه ترکان قلمداد کنند . انچه از سخنان امثال بارتولد دانشمند ترک شناس روس به دست می آید چیزی جز نفی این پندار نیست . او باختریان، سکائیان، خوارزمیان ،پارتیان و سغدیان را ساکنان این محدوده می داند .به عقیده بسیاری از خاور شناسان همچون گیگر ، یوستی ،آندرآس ،ماکورات و… اطراف رود هیرمند ، کابل و هرات را نخستین سرزمین آرییان میداند . از این دست مباحث در مهریشت یکی از کهن ترین سرودهای مذهبی ایرانیان است نیز به چشم می خورد (مهریشت فقره ۱۳ و ۱۴ ) آنچه مورد تردید نیست اینکه چه آذربایجان اولین فرود گاه آرییان بوده باشد و چه آسیایه میانه این سرزمین ، دارای اقوامی ترک نبوده است .از مباحثی پیشتر به آن در موضوع آذربایجان اشاره کردیم اینکه نام عوارض طبیعی مانند کوهها رودها و حتی عوارضی که انسان آنان را پدیدار می کند نشانگر مردمانی است که در آن زیستگاه می زیستند نام عوارضی مانند: هندو کش و کوهک ، رودک و سرخس و سیردریا و شهرهایی مانند بدخشان سمنگان ، نوذر ،شیر آباد و … به اندازه ای گویاست که جایی برای اما و اگر باقی نمی گذارد .از دیگر سر فصل های این بحث می توان به این مقوله اشاره کرد که پان ترکیسم ها درباره گذشته خود به توران استناد می کنند و تورانیان را ترک می نامند . مطلب مورد استناد ایشان اسکان قبایل غز و قپچاق در ماوراء النهر و رواج زبان ترکی در دشتهای آسیای صغیر بود که به عقیده ی استاد بارتولد « ایرانی را از میدان به در کرد » همین تصور یعنی ترک پنداشتن تورانیان در نوشته ی بسیاری از مورخان اسلامی به چشم می خورد البته این پندار تمامی مورخان نیز نبوده است همانگونه که مسعودی به این مسئله اشاره می کند ومی گوید « مولد افراسیاب به دیار ترک بود و آن خطا که مولفان کتب تاریخ و غیر تاریخ کرده و او را ترک پنداشته اند ، از همین جا آمده است .» این انتساب به توران و جعل تاریخی تا جایی ادامه پیدا می کند که نویسندگان مسلک پان ترکیسم وجود ارامنه را منکر می شوند در همین راستا علی کمال می گوید « تا سده ی ششم پیش از میلاد در شرق شبه جزیره ی آناتولی حتی یک ارمنی وجود نداشت . در این سرزمین از سوی ترکان دولت تورانی اورارتو پدید آمد بود .» در پاسخ به چنین ادعا هایی نویسندگان ارمنی نیز سخنانی گفته اند که و در آن منشاء جعلیاتی از این دست را جز توسعه طلبی ترکان برای ایجاد کشوری با نام توران بزرگ و نیز یگانگی دو مکتب پان ترکیسم و پان تورانیسم چیزی ندانسته اند .همانگونه که مشخص شد این پدیده ی زیاده طلب بعد ازاینکه دید توسعه از سمت اروپا ناممکن است بر آن شد تا از سمت آذربایجان ایران و اذربایجان قفقاز توسعه یابد و در همین راستا با فشارهایی که دولت انگلیس به عثمانیان می آورد که موصل را رها کنند پدیده ی پان ترکیسم چاره نمی دید تا به سمت ایران متمایل شود و با جعلیاتی که عنوان شد بخواهد مرزهای خود را گسترش دهد . در همین راستا در ترکیه محافلی مانند ترک اجاقی برپا می شود و در از آن افکار معیوبی تراوش می کند که « اهل آذربایجان خدای نکرده ترک است ، نباید زیر زنجیر عده ای قلیل فارس باشند » در سال های اولیه ای که امثال محمد امین و غیره از نویسندگان پان ترکیسم به قلم فرسایی مشغول بودند گزارشاتی از جمله آنچه در بالا ذکر آن رفت به وزارت خارجه واصل می شد و خیرخواهان در همان زمان بر لزوم ترویج زبان فارسی برای حفظ اتحاد ملی تاکید فراوان می کردند . پس حفظ زبان فارسی اولیت اصلی برای اولیاء امور بود در همین راستا کارگذار وزارت خارجه در آستارا به تاریخ ۱۳۰۲ ه ش با ارسال گزارشی صریحا اینگونه خاطر نشان می کند که اگر :« … اولیاء امور برای انتشار زبان فارسی در حدود آذربایجان جهدی وافی و جهدی کافی مبذول ندارند ، هیچ وقت از انفکاک و تجزیه ی این قطعه ایمن نبوده و بالاخره این ایالت وسیع نیز مثل سایر قطعات در اثر لاقیدی و سهل انگاری مجزا یا به تملک دیگر منضم خواهد شد …» پس می بینم که حفظ و حراست از زبان پارسی موجب می گردد که هم اتحاد ملی حفظ شود و هم افرادی که مقاصدی جز نابودی ایران وایرانی ندارند از نیت شوم خود مایوس شوند لیکن آنچه دیروز و امروز نیاز موجب تشدید دشمنی ها و بهتر بگوییم بستر سازی برای دشمنی بیشتر می گردید پایین بودن سرانه مطالعه است .همین امر که در اصل مایه عقب ماندگی و ضعف ملت در بعضی از سطوح است موجب می شود تا جوانان این مرز وبوم دچار مرض از خود بیگانگی شوند رسوخ زبانهای بیگانه و اینکه مثلا دانستن فلان زبان فرنگی موجب مباهات است خود دلیل بر عقب بودن ملت است درست است که باید با ملل دیگر ارتباط داشت و خداوند متعال در قرآن کریم می فرماید :ما شمارا مرد و زن از اقوام وملل متفاوت آفریدیم تا یکدیگر را بشناسید و بهترین شما پرهزیگار ترین شماست. لیکن این بدان معنا نیست که جوان ایرانی سخن گفتن به فارسی و نوشتن به این زبان را که زبان مادری اوست و هم مایه اتحاد ملتش و حفظ تمامیت ارضی مملکتش را به درستی نداد ولی افتخار نماید که فلان زبان خارجی را می آموزد .از موضوع سخن دور نیفتیم . با اینکه لزوم نشر زبان فارسی هر روز از روز پیش ضرورت بیشتری می یافت ، این امر با کندی به پیش می رفت . اما این بدان معنا نبود که مردمان اهل فضل این دیار به فکر مبارزه با این پدیده ی ساخته دست بیگانه نبوده اند در همین راستاست که مجله ی ایرانشهر با انتشار آراء و نوشتار مارکورات دانشمند صاحب نام آلمانی درپی آن است تا شبهه را از ذهن مردم آذربایجان و سایر ایرانیان بیرون کند و تبلیغات و جعلیات عثمانی را بی نتیجه گذارد وتلقیناتی که شوروی با فرستادن کسانی مانند پیشه وری درصدد بود تا ایران را با آنان تجزیه کند یکی ازاصلی ترین برنامه های فرقه دموکرات آذربایجان ترویج زبان ترکی بود ،همان گونه که پیشتر توضیح دادیم زبان فارسی موجب اتحاد ملی است لیکن این دست نشاندگان اجانب با ترویج زبان ترکی در پی پاره پاره کردن ایران عزیز بودند .در هیمن راستا می توان به خاطرات فردی به نام صدقدار اشاره کرد که زمانی رییس اداره دادگستری خلخال بوده است وی در زمان بازجویی (توسط عوامل حزب دمکرات )سعی دارد تا به زبان فارسی پاسخگوی بازجوی خود باشد ولی بازجو که فرمانده نیروهای فدایی فرقه آذربایجان است می گوید :« اینجا حکومت ملی آذربایجان است و فارسی حرف زدن قدغن می باشد.» حال که سخن به ینجا رسید بد نیست پیرامون فرقه دمکرات آذربایجان نیز سخنانی چند بیان داریم تا مشخص شود چه کسانی بیش از دیگران در پی روشن کردن آتش تعصبات قومی به جای ارزشهایی مانند وطن دوستی هستند .فرقه دمکرات آذربایجان که از بحث براگیزترین رخداد های تاریخ معاصر ایران به حساب می آید پدیده ای بود حاصل ضعف در حکومت مرکزی و نیز چشم طمع شوروی به نفت شمال در همین راستا بود که سفیر شوروی به دبیر حزب کمونیست ایران پیشنهاد می دهد تا زمین شناسانی را برای شناسایی منابع نفتی ایران به شمال این کشور اعزام نماید که آغازی برای کشمکش های میان دو همسایه بود که موجب تولد فرقه دمکرات آذربایجان گردید . این کشاکش که به روزنامه ها منتقل گردیده بود موجب شد تا روزنامه آژیز که متعلق به پیشه وری بود حملات خود را نسبت به دولت ساعد نخست وزیر وقت ونیز حمایت از واگذ اری امتیاز نفت به همسایه شمالی آغاز نماید اما این حملات و نیز حتی راه انداختن تظاهراتی که حزب توده مسبب آن بود، موجب نشد تا امتیاز نفت شمال به شوروی اعطاء شود همین امر موجب سردی روابط میان دو همسایه شد و از اینجا بود که شوروی با اتکاء به توان اطلاعاتی و امنیتی خود موجبات ایجاد و شکل گیری فرقه دمکرات آذربایجان را پدید بیاورد.با دستور استالین مبنی بر تاسیس ایجاد کارخانه هایی در آذربایجان و ارسال تجهیزات این کارخانه ها و نیز نیروی متخصص از آذربایجان شوروی احتمال پیوستن آذربایجان ایران به آذربایجان شوروی تقویت می شد .علاوه بر این استالین سندی به کلی محرمانه را امضاء کرد تا کارهای زمین شناسی در شمال ایران صورت گیرد .در سال ۱۳۲۴ میر جعفر باقر اف دبیر حزب کمونیست آذربایجان به مسکو رفت و قرار محرمانه ای تحت عنوان تدابیر لازم درمورد سازماندهی جنبشهای جدایی خواهانه در آذربایجان و سایر شهرهای شمال ایران به امضاء رسید که برای تحقق آن نیاز به دگرگونی هایی در کمیته ایالتی حزب توده ایران صورت می گرفت .این ماجرا از آذربایجان هم فراتر می رفت و حتی برای کردستان نیز گروههایی مسلح درنظر گرفته شده بود در همین راستا بود که حزب کمونیست آذربایجان شوروی تشکیل فرقه دمکرات آذربایجان و نیز جمعیت دوستداران آذربایجان شوروی راپیش بینی کرده بود . پس از این حزب کمونیست آذربایجان منحل گردید و فرقه دمکرات جایگزین آن شد .پس از مذاکراتی که در باکو انجام پذیرفت باقراف درنامه ای به استالین نوشت « بعد از مذاکرات با آنها میر جعفر پیشه وری که در محافل دمکراتیک صاحب نفوذ است و مدیریت روزنامه آژیر در تهران را برعهده دارد، برای رهبری فرقه دمکرات در نظر گرفته شد .» اتحاد جماهیر شوروی که پس از پایان جنگ جهانی نیز حاضربه تخلیه خاک ایران نبود و هر روز به بهانه ای از تخلیه ایران خود داری می کرد با امضاء شدن سندی توسط رهبر این کشور برای تجزیه ایران و پیوستن بخشهای از ایران به شوروی ،موجب اغتشاشاتی در تبریز و سایر شهر ها شد . با این وجود پس از تسلیم شدن ژاپن قرار بر تخلیه شدن ایران در فرجه ای شش ماهه گردید در کمتر از ۲۴ ساعت دسته های مسلح به شهرهای آذربایجان حمله نمودند و کنترل مراکز دولتی وادارات را در دست گرفته و تاسیس فرقه دمکرات آذربایجان را اعلام کردند .حکومت مرکزی برای مواجه با این نا به سامانی دوگردان و یک واحد تانک و نیز یک گروهان از ژاندارمری تهران را به آنجا اعزام کرد ولی بازهم ارتش شوروی در نزدیکی قزوین مانع از حرکت قوای ایران شد تا به نحوی از این مولود شوم خود حمایت کرده باشد .پس می بینیم که قدرت های استعماری تا جایی که برای ایشان مقدور است از قوای خود استفاده می کنند و از جایی که بنا بر شرایطی امکان حضور ودخالت مسقیم ایشان وجود ندارد مواجب بگیرانی را برای ضربه زدن به ملت ایران در این کشور به جا می گذاشتند. امروزه نیز همین گونه حرکات با دفاع و جانبداری دولی که در دشمنی ایشان با ملت ایران و اسلام عزیز شکی نیست مورد حمایت واقع می شود . به تازگی پس از انتشار اسناد محرمانه از سوی تارنمای ویکی‌لیکس (WikiLeaks) آشکار شد که گروه‌های قوم‌گرا و جدایی‌خواه مورد پشتیبانی کشورهایی هم‌چون اسرائیل هستند. به گزارش تارنمای گاردین: «مئیر داگان» رئیس موساد، در نشست روز ۱۷ اوت ۲۰۰۷ با «نیکولاس برنز» معاون وزیر امور خارجه آمریکا گفته است: “ناپایداری در ایران به وسیله ایجاد تنش و التهاب بین قومیتها به پیش برده خواهد شد. این موقعیت بی‌نظیری برای اسرائیل و آمریکا است…” هم‌چنین وی در این نشست به گسترش و توسعه‌ی هویت‌های اقلیت‌های قومی ایران و ایجاد قوم‌گرایی اشاره کرده است: Dagan urged moreattention on regime change, asserting that more could be done to develop theidentities of ethnic minorities in Iran. هرآینه پشتیبانی از جنبش‌های قوم‌گرایانه و پان‌ترکیستی تجزیه طلب از سوی کشورهایی همانند ترکیه، جمهوری آذربایجان، اسرائیل و آمریکا -با توجه به تنش‌های سیاسی- پیش از این روشن بود ولی پافشاری رئیس یک سازمان اطلاعاتی و جاسوسی همانند موساد بر این نکته باید مورد توجه بیش‌تری قرار گیرد. پیش از پایان باید افزود یکی از مواردی که موجب دفاع صهیونیست ها از تجزیه یآذربایجان می شود این است که ارض موعودی که اتحاد صلب و صهیون به دنبال آن است بخشی از شمال غرب ایران را نیز در بر می گیرد . این بود مباحثی کوتاه پیرامون پان ترکیسم خواستگاه و نظر آن و اینکه چگونه جریاناتی از این دست موجب می شوند تا به مطامع اجنبی در کشور ما جامه ی عمل پوشانده شود .